غزلیات نشاط اصفهانی
هوای خود چو نهادم رضای او چو گزیدم
هوای خود چو نهادم رضای او چو گزیدم جهان و هر چه در او جز بکام خویش ندیدم گمان بام توام بود هر کجا که…
نه در دل فکر درمانم نه در سر قصد سامانم
نه در دل فکر درمانم نه در سر قصد سامانم ز بیدردی بود دردم ز جمعیت پریشانم طبیب آگه ز دردم نیست تا کوشد به…
من و از خون دل پیمانهای چند
من و از خون دل پیمانهای چند تو و پیمانه با بیگانهای چند به پیشت درد دل میگویم افسوس که در گوشت بود افسانهای چند…
ما هم چو پرده برفکند آفتاب چیست
ما هم چو پرده برفکند آفتاب چیست اشکم چو در حساب بیاید سحاب چیست بزم وصال و یار بمن مهربان و باز در حیرتم که…
کشتن عاشق مباحستی مباح
کشتن عاشق مباحستی مباح اقتلولی لیس فی قتلی جناح جرح سیف ام رشیح من قدح قرح سهم ام معلی من قداح لن تنالوالبر حتی تنفقوا…
طفلی پی دیوانه زهر خانه درین شهر
طفلی پی دیوانه زهر خانه درین شهر یا رب چه کند یک دل دیوانه درین شهر دل را هوس صحبت ما نیست ببینید دیوانه ندارد…
شب آمد و دل باز نیامد ز در او
شب آمد و دل باز نیامد ز در او یا رب دگر امروز چه آمد بسر او یار آمد و از دل خبری نیست خدا…
زهر سو بر بن در بینوایی
زهر سو بر بن در بینوایی خداوندان فضل آخر عطایی بدین بیگانگان سر چون توان برد مگر دستم بگیرد آشنایی ز ما تا کوی او…
روز طرب و خرمی دولت و دین است
روز طرب و خرمی دولت و دین است دوران زمان شاد به دارای زمین است میگفت و همی دید در آیینه بمژگانش آن تیر که…
دهر خرم از چه از عید کیان
دهر خرم از چه از عید کیان عید خرم از چه از شاه جهان نو بهاری دلگشا و جانفزا شهریاری کام بخش و کامران هر…
در دلم جلوه نما یا شمری فرسنگ است
در دلم جلوه نما یا شمری فرسنگ است پیش یک جلوه ی تو عرصه ی عالم تنگ است سنگ بردار که در جام علایق زهر…
حاجتی دارم و حاشا که بگفتار آید
حاجتی دارم و حاشا که بگفتار آید حجت است آن که بگفتار پدیدار آید سخن از پایه ی من خواست نه زانجا که تویی من…
جان چو میرفت چرا زیست تنم
جان چو میرفت چرا زیست تنم بی تو دارم عجب از زیستنم تا درین شهر چسان افتادم که رهی نیست بوی وطنم هرگزم رخصت پرواز…
پنجه از خون دل ماست که رنگین دارد
پنجه از خون دل ماست که رنگین دارد آنکه با دست بلورین دل سنگین دارد سالک اندیشه نه از کفر و نه از دین دارد…
بگیر دست دل و سر بر آور از افلاک
بگیر دست دل و سر بر آور از افلاک چه خواهی از تن خاکی که باز گردد خاک بکوش تا مگر این خار گل ببار…
بادهٔ عشق ترا دل جام شد
بادهٔ عشق ترا دل جام شد پرتو روی ترا جان نام شد زین سپس پیمان غم باید شکست نوبت پیمانه، عهد جام شد در شمار…
آنکه کین ورزد به من آگه ز مهر من نشد
آنکه کین ورزد به من آگه ز مهر من نشد ورنه کس بیموجبی با دوستان دشمن نشد گر مراد خویش خواهی بر مراد دوست باش…
آخر این روز بشب میرسد این صبح بشام
آخر این روز بشب میرسد این صبح بشام عاقل آنست که خاطر ننهد بر ایام سخت شد کار و دریغا که هوسها همه سست سوخت…
همین نه بنده ی حکم و مطیع فرمانم
همین نه بنده ی حکم و مطیع فرمانم چو سایه بر اثر آفتاب تابانم چو او بکوی در آید ببام دارم جای چو او ببام…
نه دست من همین بهر هلاکم دامنت گیرد
نه دست من همین بهر هلاکم دامنت گیرد به سد امید اگر آیی به خاکم دامنت گیرد از آن ناله که میترسم مرا با ذوق…
من نه آنم که دل آزرده ز بیداد شوم
من نه آنم که دل آزرده ز بیداد شوم هر ستم را کرمی بینم و دلشاد شوم تا توانی بخرابی من ای عشق بکوش من…
ما بندگان نه در خور این پایه بوده ایم
ما بندگان نه در خور این پایه بوده ایم گوی سعادت از کرم شه ربوده ایم تا دیده ایم دیده بر این در فکنده ایم…
قرارگاه جهان بر مدار تقدیر است
قرارگاه جهان بر مدار تقدیر است عجب زخواجه که درگیر و دار تدبیر است اگر بلطف بخوانند کبک صیاد است و گر بقهر برانند باز…
طلعت دوست عیان میخواهم
طلعت دوست عیان میخواهم هرچه جز اوست نهان میخواهم سری از همت خاک در دوست فارغ از کون و مکان میخواهم دلی آنسان که مراد…
شاهد ما چه غم ار پرده دروقلاش است
شاهد ما چه غم ار پرده دروقلاش است آفتاب است و نهان از نظر خفاش است مردمان بیشتر آنست که غافل گذرند زحدیثی که بهر…
زنده بی عشق کسی در همه ی عالم نیست
زنده بی عشق کسی در همه ی عالم نیست وانکه بی عشق بماند نفسی آدم نیست تا چه باشد بسر پیر خرابات که من بیکی…
روز آسایش و آرایش و دین و دنیاست
روز آسایش و آرایش و دین و دنیاست روز افزایش و فضل و کرم و بذل و عطاست هر طرف میگذری مجلس شکر است و…
دل عاشق اگر غمگین پسندند
دل عاشق اگر غمگین پسندند مگو با مهربانان کین پسندند پی صیدد گر مرغان بقید است نه قید است آنکه بر شاهین پسندند ز گلشن…
در دست نفس سرکش مقهور و مضطریم
در دست نفس سرکش مقهور و مضطریم یا مطلق الاساری ادعوک یا کریم قلبی که از خزانه ی صنعت بما رسید صراف عدل ار نپذیرد…
حاصل انجام جز کشته ی آغاز نیست
حاصل انجام جز کشته ی آغاز نیست ناصح مشفق مگر آگه از این راز نیست خویش اگر کینه جوست لازم روی نکوست سرو سر افراز…
تهی کردیم از نامحرمان هم دیده و دل را
تهی کردیم از نامحرمان هم دیده و دل را فرود آرد کجا تا ساربان از ناقه محمل را بیا امشب ز ذکر روی او شمعی…
پای سروی و گوشه ی چمنی
پای سروی و گوشه ی چمنی خوش بود خاصه سرو سیمتنی گل بدامان برند و گلرخ من گلبنی را میان پیرهنی انجمن در چمن کنند…
بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما
بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما بگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما ما به دیوانگی افسانهٔ شهریم ولی عاقلان نیک بخوابند ز افسانهٔ…
با بندهٔ صادق چه عتابی چه عطایی
با بندهٔ صادق چه عتابی چه عطایی با خواجهٔ مشفق چه ثوابی چه گناهی تدبیر من اینست که تقدیر تو خواهم با جنبش صرصر چه…
آمدم تا رسم تو در عاشقی پیدا کنم
آمدم تا رسم تو در عاشقی پیدا کنم عشق را فرزانه سازم عقل را شیدا کنم عشق را زیبق بگوش و عقل را نشتر بچشم…
آب گو بگذر ز سر این خانه را
آب گو بگذر ز سر این خانه را وقت شد، ویران کن این ویرانه را صوفیان مستند و زاهد بی خبر از که پرسم من…
هم سبزه سر زد از چمن و هم سمن ز شاخ
هم سبزه سر زد از چمن و هم سمن ز شاخ ساقی بساط باده به بستان ببر ز کاخ فرصت مده زکف که دوا می…
نه جا بسایه ی شاخی نه پا بحلقه ی دامی
نه جا بسایه ی شاخی نه پا بحلقه ی دامی نه پر شکسته بسنگی نه بر نشسته ببامی بسی عجب نبود گر قرار هست و…
من و اندیشه ی باری که ندارد یاری
من و اندیشه ی باری که ندارد یاری نگشاید دل از آن گل که بود با خاری عجب از مفلس بی خانه که مهمان خواند…
لله الحمد نمردیم و بدیدیم چنین
لله الحمد نمردیم و بدیدیم چنین که نه یاریست زما شاد و نه خصمی غمگین دلی افسرده ز عشق و سری آزرده ز عقل سینه…
قاصدی مژده رسان در راه است
قاصدی مژده رسان در راه است روز آراستن خرگاه است صبح عیداست و جهان تا بجهان خرم از دولت شاهنشاه است بر من و واپسیم…
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد منظر دیده قدمگاه گدایان شده است کاخ دل درخور…
شاها هلال ماه نو از آفتاب خواه
شاها هلال ماه نو از آفتاب خواه ابروی یار بین وز ساقی شراب خواه هر شب هلال عید ز ابروی یار بین و ندر هلال…
زلف بر پا فکنده از سر ناز
زلف بر پا فکنده از سر ناز ما گرفتار این شبان دراز نظری داشت با نظر بازان لعبت شوخ و شاهد طناز سپر از دیده…
رقیب را مگر الفت بپاسبان باقیست
رقیب را مگر الفت بپاسبان باقیست که باز نقش سجودش بر آستان باقیست بناتوانیم ای دوست جای رحم نبود که شد اگر چه دلم خون…
دل بدست آرو هر چه خواهی کن
دل بدست آرو هر چه خواهی کن بی زر و زور پادشاهی کن سیمگون ساعدی و مه سیما حکم از ماه تا بماهی کن در…
در چشمهٔ خضر شعلهٔ طور
در چشمهٔ خضر شعلهٔ طور یا روی تو مینماید از دور بخت من و مقدم تو هیهات این بس که تو را ببینم از دور…
حاجت به عرض حاجت و اظهار حال نیست
حاجت به عرض حاجت و اظهار حال نیست آنجا که جود اوست مجال سؤال نیست از پیشگاه عشق مثالی رسیده است جستم ز عقل چاره…
تو بدین شکل و شمایل که به خود مینگری
تو بدین شکل و شمایل که به خود مینگری جای آن است که بر ما به تکبر گذری گر نه خود جان منی از چه…
بیا که نوبت مستی عشق و شرب مدام است
بیا که نوبت مستی عشق و شرب مدام است از آتشی نه زآبی که در صراحی و جام است بدان شمایل دلکش اگر ببزم خرامد…
بصید ما نظر افکند شهسوار دگر
بصید ما نظر افکند شهسوار دگر بشهر ما گذر آورد شهریار دگر اگر تو پای عنایت کشیدی از سرما کشید سرو دگر سر زجویبار دگر…
این خیال خودپرستانند غافل کان جمال
این خیال خودپرستانند غافل کان جمال تا به چشمی درنیاید برنیاید در خیال عقل گوید رب ارنی عشق میگوید که هی! کَیفَ اَعبُد؟ گاه من…
آمد این سیل که بنیاد من از جا ببرد
آمد این سیل که بنیاد من از جا ببرد خانه ویران کند و رخت بصحرا ببرد روزی از دشت رسد بیخبر آن ترک دلیر شهر…
هم ز کارم منع کردی هم بکارم داشتی
هم ز کارم منع کردی هم بکارم داشتی اختیارم دادی و بی اختیارم داشتی میشود عمری که دارم انتظار وعده ای یاد آن کز وعده…
نگه مست و چشم هشیارش
نگه مست و چشم هشیارش لب شیرین و تلخ گفتارش دیدم و دل بمهر او دادم تا توانی بگو بیازارش رفت و پوشید چشم از…
من نه آن غرقه که از بحر برندش به کنار
من نه آن غرقه که از بحر برندش به کنار من نه آن تشنه که سیراب کنندش ز فرات تشنه ی تشنگیم عشق چه هجران…
لبم از آتش دل میزند جوش
لبم از آتش دل میزند جوش بگوشم باز میگویند خاموش زیادت رفته باشم من عجب نیست که من از یاد خود گشتم فراموش ندیدم با…
فصل گل است و موسم دیوان و گاه نیست
فصل گل است و موسم دیوان و گاه نیست جز صحن باغ در خور اورنگ شاه نیست نرگس گواه من که نباشد ببوستان چشمی که…
صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه را
صبح شد برخیز و برزن دامن خرگاه را تاز سر بیرون کنیم این خفتن بیگاه را ساقی گلچهره شاهد بین و غایب شمع را مهر…
سلسله ای ساخته کاین جعد موست
سلسله ای ساخته کاین جعد موست وقت دلی خوش که گرفتار اوست ابرو و مژگانش چو ترکان شوخ تیغکش و تیز زن و فتنه جوست…
زتست پای گریزم ز تست دست ستیزم
زتست پای گریزم ز تست دست ستیزم هم از تو با تو ستیزم هم از تو در تو گریزم بعجز خویش نبردیم هست با تو…
رفت خیالش زدیده کو بدر آمد
رفت خیالش زدیده کو بدر آمد ماه نهان شد چو آفتاب بر آمد نعمت بی انتظار و دولت ناگاه دوست بسر وقت دوست بیخبر آمد…
دل به دلبر، جان به جانان میرسد
دل به دلبر، جان به جانان میرسد روز هجر آخر به پایان میرسد لنگ لنگ این پا به منزل میرسد گیج گیج این سر به…
در بلورین خانه عکس طلعت داراستی
در بلورین خانه عکس طلعت داراستی یا که آن نور حق استی آن دل داناستی روی شاه است اینکه عکس افکنده بر کاخ بلور یا…
چون به عکس آری نظر خورشید تابان است و بس
چون به عکس آری نظر خورشید تابان است و بس باز چون بر اصل بینی ظل یزدان است و بس سوی عکس ار دسترس نبود…
تنها نه من که چشم جهانی به روی تست
تنها نه من که چشم جهانی به روی تست روی نیاز خلق ز هرسو به سوی تست بیچاره آن که از تو بغفلت گذشته است…
بیا دور ساقی بگیریم جامی
بیا دور ساقی بگیریم جامی که دوران گردون نگردد به کامی بیا و بیاسا به میخانه کآنجا نه گنجی نه رنجی، نه ننگی نه نامی…
بعد از این فارغ ز غوغای جهان میخواهمت
بعد از این فارغ ز غوغای جهان میخواهمت شاد باش ای دل کزین پس شادمان میخواهمت سادهلوحی را نگر ای دوست کز تاثیر عشق خود…
این سرما و آن خم زنجیر اوست
این سرما و آن خم زنجیر اوست میبرد تا هر کجا تقدیر اوست حل شود این عقده های پیچ پیچ رشته ی ما درید تدبیر…
آگه از زخمم نگشتی ای شکار افکن دریغ
آگه از زخمم نگشتی ای شکار افکن دریغ غافل از ضیدم گذشتی از تو آه، از من دریغ بی خبر بگذشتی ای برق جهانسوز از…
هر کرا دل با خدای مطلق است
هر کرا دل با خدای مطلق است ناخدا موج است و دریا زورق است غرقه در دریا همی جوید کنار چون کند آن کو بخود…
نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود را
نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود را دیوانه و شب گم نکند خانهٔ خود را از کوی تو میآیم و از خود خبرم نیست…
من فاش کنم غم نهانی
من فاش کنم غم نهانی حاشا نکنم که خود تو دانی با تو بزبان چه راز گویم هم راز منی تو هم زبانی نیک و…
گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان من
گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان من آن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من دل را…
فرخنده طایری که گرفتار دام تست
فرخنده طایری که گرفتار دام تست فرخنده تر از آن که گذارش ببام تست آسوده بیدلی کخ بکویت کند مقام آسوده تر دلی که در…
صبح باز آمد و شب گشت نهان
صبح باز آمد و شب گشت نهان موکب روز بسر آراست جهان باز از هر طرف اصحاب بهار غارت آورد بر افواج خزان موکب شاه…
شادمان غمزده و غمزدگان دلشادند
شادمان غمزده و غمزدگان دلشادند غم و شادی جهان بین که چه بی بنیادند این جهان خود صوری مؤتلف از ابعاد است یا طبایع که…
زشست شهسواری ناوکی تعویذ پر دارم
زشست شهسواری ناوکی تعویذ پر دارم کجا اندیشه از آهنگ صیاد دگر دارم به تیری چون ز پا افکندیم از خاک بردارم که صیاد دگر…
رخی بغیر رخ دوست در مقابل نیست
رخی بغیر رخ دوست در مقابل نیست ولی چه چاره که بیچاره دیده قابل نیست وفا مگر که نکو نیست در زمانه که نیست نکوییی…
دل دگر با که سپارم که تو در جان منی
دل دگر با که سپارم که تو در جان منی جان دگر با که فشانم که تو جانان منی هنری نیست جز اینم ز چه…
در اول جذب عشق از جانب جانانه بایستی
در اول جذب عشق از جانب جانانه بایستی وگرنه سوز شمع از آتش پروانه بایستی خرد را لاف و تا با دل نبودی آشنا عشقش…
چه غم ار نه برگ و باری و نه زاد راه دارم
چه غم ار نه برگ و باری و نه زاد راه دارم منم آن گدا که عزم در پادشاه دارم نظری برویش امشب نظری بماه…
توانایی چه جویی، خستگی به
توانایی چه جویی، خستگی به بدین تندی مران آهستگی به گرفتاران زلف پر شکن را پریشان حالی واشکستگی به دلا گر مهر پیوستی به یک…
بیا بصاحب ما بین که تاعیان نگری
بیا بصاحب ما بین که تاعیان نگری فضایل ملکی در شمایل بشری بهر چه حسن توان گفت روی اوست قرین زهر چه عیب توان جست…
بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیست
بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیست ما را زخدا غیر خدا ملتمسی نیست هر جا نگرم کورم و در روی تو بینا…
این شهد نمیرسد بکامی
این شهد نمیرسد بکامی این صید نمی فتد بدامی سد جو برهش ز دیده بستم این سرو نمیکند خرامی دستم رسد ار بچین زلفش سد…
اگرت دیده و دل شیفته و گریان نیست
اگرت دیده و دل شیفته و گریان نیست برو ای خواجه که در عشق ترا فرمان نیست منظر دوست چرا از نظری اشک فشان نوبهاریست…
هر نفس مجلس ما دوش معطر میشد
هر نفس مجلس ما دوش معطر میشد تا کجا ذکری از آن زلف معنبر میشد پرتو ماه ز روی تو حکایت میکرد ظلمت شب به…
نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش
نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش دار از چشم بد خلق خدایا نگهش جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیر که برانند و ندانند…
من که دارای جهان سخنم
من که دارای جهان سخنم بنده ی شاه زمین و زمنم عقل با من سرو کاریش نبود عشق داند که چسان مؤتمنم من بدام تو…
گفتم که فاش میکند از پرده راز من
گفتم که فاش میکند از پرده راز من گفتا نگار پرده در فتنه ساز من گفتم گشاد بستگی کارم از کجاست گفت گره گشاست کف…
فرخنده پیکریست که سر در هوای تست
فرخنده پیکریست که سر در هوای تست فرخنده تر سریست که بر خاکپای تست سودای زاهدان همه شوق بهشت و حور غوغای عارفان همه ذوق…
صبح عید و دهر خرم از بهار است اینچنین
صبح عید و دهر خرم از بهار است اینچنین یاجهان یکسر بعهد شهریار است اینچنین این منم یا آفتاب از رای دارای جهان زرد روی…
سلطان ملک فقرم و عشق است لشکرم
سلطان ملک فقرم و عشق است لشکرم ترک دو کون تاجم و کونین کشورم هم غرق بحر نیستیم ساخت عشق و هم در حفظ فلک…
زبان بعرض نیازی مگر گشودم دوش
زبان بعرض نیازی مگر گشودم دوش سروش غیب بگوشم نهفته گفت خموش وجود تو همه فقر است و ذات او همه جود نیاز تو همه…
راه بیرون شدن از هر دو جهانم هوس است
راه بیرون شدن از هر دو جهانم هوس است خیمه بیرون زدن از کون و مکانم هوس است تن ناپاکم و این جان هوسناکم کشت…
دل از قید دو عالم رسته خوشتر
دل از قید دو عالم رسته خوشتر بر آن زلف مسلسل بسته خوشتر بده دل با یکی پس دیده بر بند چویار آمد درون، در…
دارد شب نومیدی ما صبح امیدی
دارد شب نومیدی ما صبح امیدی باد سحری میدهد از غیب نویدی غازی ز پی دشمن و ما را برخ دوست هر لحظه نگاهی و…
چه شتابی از پی من تو که رنجه شد سمندت
چه شتابی از پی من تو که رنجه شد سمندت که من آمدم در این دشت که اوفتم به بندت تو نکو پسندی و من…
تمام عیبم و از عیب خویش بی خبرم
تمام عیبم و از عیب خویش بی خبرم که حسن روی تو نگذاشت عیب خود نگرم همین نه بنده ی نا سودمند بی هنرم بدی…





