روزی که آن درخت تنومند اره شد
روزی که آن درخت تنومند اره شد خورشید نا پدید در اعماق دره شد یک باره زد به دور خودش دوره آسیاب هر آن چه…
دوبوسهء دیگر
دوبوسهء دیگر به سمت رود مرا امـتداد بخشیدی حباب زنده گیم را به باد بخشیدی مرا به کس چه، که برخود هم اعتماد نبود تو…
روزمرهگی
روزمرهگی روزی که آن درخت تنومند ارّه شد خورشید ناپدید در اعماق درّه شد جام تَرَک تَرَک شدهام را گرفت عشق بوسید بعد زد به…
ديوانه!
ديوانه! ديوانه! با زمانه تقابل چي مي كني؟ زانوي غم گرفته تخيل چي مي كني؟ ديوانه گي ست، پوچي محض ست، خودكشي ست تحليل رفتن…
در كوچه
در كوچه ناگاه فكر نو به خيالش خطور كرد شعر دگر نيافت خودش را مرور كرد دستي به روي ميزِ پراگنده اش كشيد هر چيز…
در قصه های مردم
در قصه های مردم رفتیم مثل دریا بایک جهان تلاطم کردیم تندر آسا با صخره ها تصادم از دور دست شن ها میکرد مرغ دریا…
در فرصت پیاده شدن
در فرصت پیاده شدن در انتظار مرد مسافر کسی نبود در دل اگر که بود به ظاهر کسی نبود در فرصت پیاده شدن در فرود…
خدا برای خودش آفریده دنیا را
خدا برای خودش آفریده دنیا را نه بهر هیچ که پر پر کنند گل ها را شبی به ساحلم آورد و کرد تشنهء خویش به…
در برف
در برف میخواستم بخوابم و در خواب گم شوم در برف، در سپيدیِ مهتاب گم شوم هنگام آببازیِ دستت كنار حوض انگشتر تو گردم و…
پیوند
پیوند ناگهان قطع شود با تو اگر پیوندم گور خود چیست؟ به گور پدرم میخندم دوستت دارم وـ جدن به زنی محتاجم که به زیبایی…
پشت تنهایی
پشت تنهایی پشت تنهایی من کیست که پنهان شده است دلم از سایهء خود نیز گریزان شده است تازه از آمدن سال دو روزی نشده…
بسیار شد جدایی و دوری عزیز من
بسیار شد جدایی و دوری عزیز من احساس تلخ زنده به گوری عزیز من قلب مرا که مرده در او هر چه اشتیاق دعوت چه…
جانم
جانم با شکل و آن شمایل خوش ریخت روزگار بسیار گل به گردنم آویخت روز گار نی تاج کاغذین به سرم زد نه دست مهر…
برگ زرد
برگ زرد درد بودن چگونه دردی هست؟ تلخی منحصر به فردی هست خاطر از چیست قابِ بیتصویر؟ روی آیینه خاک و گردی هست هر که…
از آن سوی رودخانه
از آن سوی رودخانه احاطه کرده هزاران غم زمانه مرا اجل گرفته به انگشت خود نشانه مرا یکی دو ثانیه قبل از سکوت اعدامم مجال…
برف می بارید
برف می بارید بر لبانش غیر یک لبخند شیطانی نبود شهر، تصویرش که دیدم هیچ انسانی نبود برف می بارید و می بارید و می…
از آزادی از عشق
از آزادی از عشق خوابیده درآغوش خودش دختر جنگل احساس قدم می زند آنسوتر جنگل صبح ست و مرا آیتی از خوبی و پاکی یکریز…
این بام کج
این بام کج دلتنگی ام شبانه که بسیار می شود در من گلیم درد تو هموار می شود یکشنبه و دوشنبه و … خاکستری و…
افتاد روی بستر خود مست و گریه کرد
افتاد روی بستر خود مست و گریه کرد دروازه را به روی خودش بست و گریه کرد جام دگر زد و دو سه جام دگر…
زندگینامه دوکتور ضیا الدین نظام
دوکتور ضیا الدین نظام ولد سراج الدین نظام در شهر کابل تولد شده. تعلیمات ابتدایی، متوسطه و ثانوی خویش را در لیسه استقلال به اتمام…
بی بی سمنبو؛ شاعری کم سواد اما از تبار سخن و عرفان
بی بی سمنبو؛ شاعری کم سواد اما از تبار سخن و عرفان بیسوادم در حیات خویش خوار افتاده ام مثل مجنونم به دشت و…
محوی فاریابی؛ شاعری صاحب دیوان که ناشناخته مانده است
ای مسلمانان فغان من کم از یعقوب نیست او پـسر گـم کـرده بـاشد مـن پدر گم کردهام احتمالاً این بیت معروف را بارها شنیدهاید؛…
زندگینامه نشاط اصفهانی
زندگینامه نشاط اصفهانی سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی (زادهٔ ۱۱۷۵ هجری قمری در اصفهان- درگذشتهٔ ۱۲۴۴ هجری قمری) ملقب به معتمدالدوله از سیاستمداران، شاعران و هواداران مکتب…
وقتست که بر من ای نسیم سحری
وقتست که بر من ای نسیم سحری رحم آری و بر ساحل رودی گذری زان خاک بدین چشم غباری آری زین چشم بدان رود درودی…
از آتش غم سوخت سراسر دل من
از آتش غم سوخت سراسر دل من یک بار تو را نسوخت دل بر دل من آتش در سنگ باشد این طرفه که هست از…
یارم که نکویی همه باطلعت اوست
یارم که نکویی همه باطلعت اوست زنهار مگو که طالب روی نکوست بر زشتی من عیب مکن نیک ببین شاید که مراد دوست چنین دارد…
یارب از هر چه جز تو بیزارم کن
یارب از هر چه جز تو بیزارم کن بی مونس و بی رفیق و بی یارم کن اول از خویش بی خبر ساز مرا وانگاه…
از دوری تو تن نزاری دارم
از دوری تو تن نزاری دارم جانی غمگین، دل فکاری دارم در رهگذرت نشسته جان بر سر دست برخیز و بیا که با تو کاری…
از عشق بسینه شعله ای افروزیم
از عشق بسینه شعله ای افروزیم از اشک بدیده موجه ای اندوزیم شاید که ازین گرد بطالت شوییم باشد که از آن پرده ی غفلت…
از کثرت جیش خصم جستند سراغ
از کثرت جیش خصم جستند سراغ گفتیم به بخت شه نه ژاژ است و نه لاغ بسیاری کوکب است در موکب صبح انبوهی ظلمت است…
از میکده میآیم و چندان مستم
از میکده میآیم و چندان مستم کاگاه نیم که نیستم یا هستم از خلوت عشق تو بدیوان خرد سد جای فتم اگر نگیری دستم
امروز چها باین جفا کش کردی
امروز چها باین جفا کش کردی باز این دل خسته را مشوق کردی با غیر بگرمابه شدی و زغیرت چشمم پر آب و دل پر…
از وصل اگر حکایتی باید کرد
از وصل اگر حکایتی باید کرد مشکل که بما عنایتی باید کرد بردرگه عدل میبرندم ای فضل وقت است اگر حمایتی باید کرد
امروز میان شهر دیوانه منم
امروز میان شهر دیوانه منم در دهر بدیوانگی افسانه منم بیگانه ز آشنا و بیگانه منم مردود در کعبه و بتخانه منم
امشب دگر ای دوست نه تنها مستم
امشب دگر ای دوست نه تنها مستم دیوانه و مست هر چه خواهی هستم چون دست نمیدهد که بوسم پایت افتاده ام از پای که…
آن دست که بود کوته از زلف تو باز
آن دست که بود کوته از زلف تو باز بشکست و شکسته بهتر آن زلف دراز در گردن من چرا بباید بستن دستی که نبود…
آن بخت نداریم که فرزانه شویم
آن بخت نداریم که فرزانه شویم مقبول به کعبه یا به بتخانه شویم برخیز که باز سوی میخانه شویم جامی بزنیم و مست و دیوانه…
آنان که زجام عشق مدهوش شدند
آنان که زجام عشق مدهوش شدند از خاطر خویشتن فراموش شدند از بهر شنیدن همه تن گوش شدند بستند لب از حدیث و خاموش شدند
ای خاک در دولت دارای جهان
ای خاک در دولت دارای جهان بی زحمت خاکبوس ما شاد بمان تنهای قوی بینی و سر های بلند گو یک سر افکنده نباشد بمیان
ای خواجه ی جان وای خداوند دلم
ای خواجه ی جان وای خداوند دلم از یاد تو بیشتر ز رویت خجلم از من بحلی هر چه کنی یا نکنی ای وای بمن…
ای ساقی بخت جام نصرت برگیر
ای ساقی بخت جام نصرت برگیر ای شاهد دولت از ظفر زیور گیر ای چرخ ببر زمان غم را زمیان از دور زمانه یک زمان…
ای دوست گداز یار بیگانه نواز
ای دوست گداز یار بیگانه نواز نازی زتو و جهان جهان عجز و نیاز آتش بدلم زنی و گویی که مسوز بینی که همی سوزم…
ای عشق آخر سخن پذیرت دیدم
ای عشق آخر سخن پذیرت دیدم آسوده و عاجز و فقیرت دیدم چل سال همی لاف شنیدم از تو آخر در دست عقل اسیرت دیدم
ای عشق تو راحت دل و جان بودی
ای عشق تو راحت دل و جان بودی در پیش تو هر مشکلی آسان بودی میخواندندت کفر و تو ایمان بودی میگفتندت درد و تو…
ای عشق آخر سخن گذارت کردم
ای عشق آخر سخن گذارت کردم آسوده و عاجز و نزارت کردم چهل سال شنیده ام ز تو لاف و گزاف آخر دردست عقل خوارت…
این جان که زتن هر دمش آزاری هست
این جان که زتن هر دمش آزاری هست گفتم که مگر ترا بوی کاری هست ورنه بقفس چرا بماند مرغی کز هر طرفش راه بگلزاری…
ای قهر ازل سرشته با شمشیرت
ای قهر ازل سرشته با شمشیرت وی حبس ابد نوشته بر زنجیرت تبلیغ قضا فاتحه ی یرلیغت تقدیر خدا خاتمه ی تدبیرت
این غصه و غم از پی چندین طرب است
این غصه و غم از پی چندین طرب است وین انده و درد را نشاط از عقب است آن روز چو شکر حق نکردی امروز…
با خود همه عیب و با جمال تو خوشیم
با خود همه عیب و با جمال تو خوشیم با خود همه نقص و با کمال تو خوشیم با خود همه سر بسر ملالیم ولی…
با قدر تو نام اوج گردون ننگی
با قدر تو نام اوج گردون ننگی با جاه تو وسعتگه عالم تنگی با عدل تو احتساب کسری ظلمی با رای تو مرات سکندر زنگی
با عهد تو چرخ را قراریست درست
با عهد تو چرخ را قراریست درست کاید هر سال خوش تر از سال نخست یا رب هرگز دلت جز آسوده مباد کاسایش حلق در…
بادا تا هست روز شب و طلعت شاه
بادا تا هست روز شب و طلعت شاه هم زیب شبستان و هم آرایش گاه مهر است و بروز گیتی افروزد مهر ماه است و…
بر چرخ هلال غره ی ماه است این
بر چرخ هلال غره ی ماه است این یا تیغ شهنشه فلک جاه است این ناگشته عیان زدیده ها گشت نهان نی نی غلطم کوکب…
بینم ز تو هر کجا نشانی تا من
بینم ز تو هر کجا نشانی تا من از من اثری دگر نماند با من من با تو دمی زیست توانم حاشا باید که درین…
بیگانه ز خویش و آشنا با غم تو
بیگانه ز خویش و آشنا با غم تو گشتم در دل گرفت جانا غم تو برخاستم از سر دو عالم یکبار جز دل که نشسته…
بزم طرب آخر شد و پایان شب است
بزم طرب آخر شد و پایان شب است با نغمه ی چنگ و نی نویدی عجب است شب رفت و صباح دولت اندر عقب است…
پایی که بجان هر قدمی نقشی بست
پایی که بجان هر قدمی نقشی بست زلفی که دلی از آن بهر تارش بست دردا نگذارد که بدان سایم رخ آوخ نپسندد که بدان…
پیوند غمت تا بدل و جان بستم
پیوند غمت تا بدل و جان بستم از دل ببریدم وز جان بگسستم اندوه تو را چه شکر گویم کزوی از شادی و اندوه دو…
تا چند ز گیسوان گره بگسستن
تا چند ز گیسوان گره بگسستن وز خشم با بروان گره بر بستن با عجز خود آزموده ام خشم ترا آخر تو شوی خسته ازین…
جانی که اسیر دست هجران دارم
جانی که اسیر دست هجران دارم خواهم که فدای پای جانان دارم ای کاش بدا منش در آرم روزی دستی کامشب سوی گریبان دارم
خواهی که کشی خنجر و زارم بکشی
خواهی که کشی خنجر و زارم بکشی از کرده مرا که شرمسارم بکشی سد بار فزون چو بیگناهم کشتی یکره چه شود گناهکارم بکشی
در بادیه ی عشق قدم محرم نیست
در بادیه ی عشق قدم محرم نیست آنجا که وجود است، عدم محرم نیست تا دوست نگردی نشوی محرم دوست درنامه ی عاشقان قلم محرم…
در حضرت دوست خسته جانی خوشتر
در حضرت دوست خسته جانی خوشتر آسوده دلی و بیزبانی خوشتر گفتم دانم که من چه حد نادانم گفتا این نیز اگر ندانی خوشتر
در هجر تو گر دمی بکامم باشد
در هجر تو گر دمی بکامم باشد در وصل تو زندگی حرامم باشد بی لعل لبت گر هوس باده کنم خون دل خویشتن بجامم باشد
در کار جهان نیستی از هستی به
در کار جهان نیستی از هستی به بی دانشی و بیخودی و مستی به جویم ز چه برتری که از بام جهان باید چو فتاد…
رخسار تو خورشید جهان افروز است
رخسار تو خورشید جهان افروز است گیسوی تو تیره شام مشک اندوز است ابروی تو در میان هلالی ست مگر کز یک سویش شب و…
در وادی عشق اگر طلب باید کرد
در وادی عشق اگر طلب باید کرد آسایش و راحت از تعب باید کرد با شادی و خرمی غمین باید بود با غصه و اندوه…
رفتی بسر عشق تو پاینده هنوز
رفتی بسر عشق تو پاینده هنوز از دست غم تو دل پراکنده هنوز تو جان منی و بی تو ای جان جهان شرمم بادا که…
روزم گذرد بغم که شب کی آید
روزم گذرد بغم که شب کی آید شب منتظرم که روز رخ بنماید زین روز و شبم عقده ز دل نگشاید روزی دگر و شبی…
روی تو نگاه خویش دیدن نتوان
روی تو نگاه خویش دیدن نتوان وز دیدن تو طمع بریدن نتوان کی دیده ببیندت که در دیده ی من تو نوری و نور دیده…
زانجا که نگاهش بمن افتاد رود
زانجا که نگاهش بمن افتاد رود وز پی رومش چو آن پریزاد رود صیاد نگر که میگریزد از صید وین صید ببین کز پی صیاد…
ساقی کامشب نشاط انگیخته است
ساقی کامشب نشاط انگیخته است زین باده که در ساغر ما ریخته است غم سوزد و عمر سازد افزون گویی با آب حیات آتش آمیخته…
سر گر نه بپای اوست بی تن خوشتر
سر گر نه بپای اوست بی تن خوشتر پا گر نه براه او بدامن خوشتر آن ره که نه سوی اوست گمگشته نکوست آن سوی…
سد بار خراب و باز آباد شدیم
سد بار خراب و باز آباد شدیم ای بس که غمین شدیم و بس شاد شدیم تا در کنف قید تو بردیم پناه ازکش مکش…
سر نیست که خم ز بار احسان تو نیست
سر نیست که خم ز بار احسان تو نیست یا گوی صفت در خم چو گان تو نیست جز دست فنا که تا ابد کوته…
شه نور جهان و سایه ی حق باشد
شه نور جهان و سایه ی حق باشد این سایه باصل خویش ملحق باشد این زورق شاه است نمودار در آب یا دریایی میان زورق…
غمگین از غم مباش و شاد از شادی
غمگین از غم مباش و شاد از شادی یکسان بادت خرابی و آبادی آنرا که بمهر خواجه دل در بند است فرقی نکند بندگی و…
عمرم همه جز بکام خاطر بگذشت
عمرم همه جز بکام خاطر بگذشت یک روز مرا چو روز دیگر بگذشت روزی نگذشت بر من از دولت عشق کز روز دگر مرا نکوتر…
فارغ ز غم سود و زیانم کردی
فارغ ز غم سود و زیانم کردی آسوده ز محنت جهانم کردی ای عشق ترا چه شکر گویم که چنانک میخواستم آخر آنچنانم کردی
گر با تو بود کس همه عالم راه است
گر با تو بود کس همه عالم راه است ور بی تو رود جهان سراسر چاه است با خاک سرو چاک گریبان پیوست آن دست…
کیوانت ستاده بر در ایوان باد
کیوانت ستاده بر در ایوان باد بهرام فتاده بر سر میدان باد ناهید درون بزم و برجیس برون مه بر سر مهر و تیر در…
گر بار دگر گذر بکویت فکنم
گر بار دگر گذر بکویت فکنم این دیده ی غمدیده برویت فکنم یا دل که بجان رسیده گیرم ز تو باز یا جان بلب رسیده…
گر تیر غم تو را نشانیم چه غم
گر تیر غم تو را نشانیم چه غم در عشق تو رسوای جهانیم چه غم بدنامی و ننگ را ندانیم چه باک وزغمناکی چو شاد…
گفتم رویش گفت نهان خواهد بود
گفتم رویش گفت نهان خواهد بود در مویش و مویش بمیان خواهد بود گفتم سر ما و خنجر او گفتا آن نیز نصیب دشمنان خواهد…
گر ره بخدا جویی در گام نخست
گر ره بخدا جویی در گام نخست نقش خودی از صفحه ی جان باید شست گم گشته ز تو گوهر مقصود و تو خود تا…
گر دل داری بدست جز یار مجوی
گر دل داری بدست جز یار مجوی ورنه بجز از رضای دلدار مجوی چون دل بکسی دهی ز جان هم بگذر چون یار بجستی دگر…
گویند کرا گرفتی از عالم دوست
گویند کرا گرفتی از عالم دوست گویم چه که هر چه هست در عالم اوست او هست و جز او نیست بعالم جز نیست او…
هستیم من و تو تا بیاد من و تو
هستیم من و تو تا بیاد من و تو حاصل نشود دلا مراد من و تو از روز ازل جرم همه از من و توست…
ما هیچ نداریم پسند دل تو
ما هیچ نداریم پسند دل تو جز یک دل و آن نیز بود منزل تو گر هیچ نداریم بغیر تو، خوشیم غیر از تو چه…
منظور طبیب آنکه بیمار تر است
منظور طبیب آنکه بیمار تر است شایسته ی عفو آنکه گنهکار تر است از خاک مذلتش مگر بر دارند افتادگی از بنده سزاوار تر است
من از کرمت بسی حکایت دارم
من از کرمت بسی حکایت دارم کی از ستمت دگر شکایت دارم هرگز ستمی ندیده ام از تو بلی ز اندازه فزون چشم عنایت دارم
ناکامی من بود ز خودکامیها
ناکامی من بود ز خودکامیها این سوختگیها همه از خامیها تا کام دل دوست طلب کردم، شد کام دل من روا ز ناکامیها
هم شیشه ی عقل را شکستی ای نفس
هم شیشه ی عقل را شکستی ای نفس هم رشته ی عشق را گسستی ای نفس پیمانه پر است یار پستی ای نفس دل خون…
آب گو بگذر ز سر این خانه را
آب گو بگذر ز سر این خانه را وقت شد، ویران کن این ویرانه را صوفیان مستند و زاهد بی خبر از که پرسم من…
آخر این روز بشب میرسد این صبح بشام
آخر این روز بشب میرسد این صبح بشام عاقل آنست که خاطر ننهد بر ایام سخت شد کار و دریغا که هوسها همه سست سوخت…
ابر بر طرف گلستان گوهر افشان است باز
ابر بر طرف گلستان گوهر افشان است باز خسرو گل را مگر عزم گلستان است باز باز سنبل میدمد از باغ یا باد بهار از…
از بس گداختم ز غمت ناتوان شدم
از بس گداختم ز غمت ناتوان شدم تا آنچنان که کام تو بود آنچنان شدم زان پیشتر که گل دمد از بوستان شدم فارغ ز…
از خواجگان کرامت و از بندگان خطاست
از خواجگان کرامت و از بندگان خطاست آنجا که فضل تست چه باک از گناه ماست ما را امید خواجه بسی به زطاعت است آن…
از جان گذشته ایم و بجانان رسیده ایم
از جان گذشته ایم و بجانان رسیده ایم از درد رسته ایم و بدرمان رسیده ایم ما را بسر توقع سامان خویش نیست کز سر…
از سر کوی سلامت سفری میباید
از سر کوی سلامت سفری میباید بر سر راه ملامت گذری میباید عشق در دعوت ما آمده ای دل بشتاب که زخون جگرش ما حضری…







