هلال غرّه شعبان ز چرخ کرد طلوع
هلال غرّه شعبان ز چرخ کرد طلوع به پیش جام و صراحی برد سجود و رکوع قعود یار پری رو قیام شاهد مست به اهل…
هله ساقیا بیارید شراب ارغوانی
هله ساقیا بیارید شراب ارغوانی که زتوبه توبه کردیم بعهد جاودانی تو و زهد جانگزائی من و باده سبکروح تو سبک بیار ساقی که بری…
همای عشق تو افکند سایه ی بسرم
همای عشق تو افکند سایه ی بسرم فتاد سلطنت روزگار از نظرم زدور مجلس مستان گشایدت دل تنگ من این فتوح بدور فلک گمان نبرم…
همایون است امشب بخت و دولت شد قرین من
همایون است امشب بخت و دولت شد قرین من که در صحن ارم شد حور جنت همنشین من بگفتم چین زلفش را که این مشک…
همتی ای میفروشان تشنهکامم تشنهکام
همتی ای میفروشان تشنهکامم تشنهکام رحمتی بر خستهای چون فیضتان عام است عام عاشق و درویش و محتاج در میخانهایم بر گدایان رحمتی ای صاحبان…
همتی ساقیا که مخمورم
همتی ساقیا که مخمورم منتی نه به قلب رنجورم درد سر دارم از فسردهدلان آتشی زن زآب انگورم پرده بردار زآتش سینا تا بسوزی حجاب…
همچو یعقوب ز نو مصلحتی ساختهام
همچو یعقوب ز نو مصلحتی ساختهام تازه نرد نظری با پسری باختهام به هواداری آن طرفه غزال چینی دام در رهگذر آهویی انداختهام تا چه…
همرهان همتی که نوسفرم
همرهان همتی که نوسفرم رهروان مژده ای که بیخبرم همچو یوسف فتاده ام در چاه گو به یعقوب تا رسد پسرم گفتمش چو نی ایدل…
همگی دشمن جان آفت دینند و دلند
همگی دشمن جان آفت دینند و دلند یا رب این طایفه خوبان نه خود از آب و گلند نه تو را سینه سیمین و دل…
همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم
همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم کز مه خرگهی خویشتن آگاه شدم تو نسیم سحری آگهیت هست زمن که من سوخته ات شمع سحرگاه…
هوس ساده زخامم سر سودائی سوخت
هوس ساده زخامم سر سودائی سوخت شرر عشق بتان خرمن دانائی سوخت شوق شکر دهنان دوخت لب گفتارم طوطی طبع مرا قوه گویائی سوخت بنشین…
هیچ دانی که چه با این دل شیدا کردی
هیچ دانی که چه با این دل شیدا کردی صبر و دین طاقت و عقلش همه یغما کردی داغ عشقی زدیاش زان خم گیسو به…
و کیف اشکر من حبیب مغاضب
و کیف اشکر من حبیب مغاضب وان شکوت لست صدیقا مصاحب و لم ار عقلا الا اسیر بعشقه بلی غلبت العشق و العقل هارب یقولون…
وحشیصفت از خلق رمیدیم رمیدیم
وحشیصفت از خلق رمیدیم رمیدیم در حلقهٔ دام تو تپیدیم تپیدیم تا شاهد لیلیوَش ما پرده برافکند مجنونصفت از غیر رمیدیم رمیدیم دادند به ما…
وصال دوست بمحشر زبس یقین دارم
وصال دوست بمحشر زبس یقین دارم بزندگانی خود چون رقیب کین دارم برای اینکه بپوشم بعیب خود پرده هزار دلق ملمع در آستین دارم چو…
وصل میخواست دل و کار به هجر تو کشید
وصل میخواست دل و کار به هجر تو کشید از گلستان وفا جز گل حرمان ندمید هرکه یوسف به زر ناسره در مصر فروخت گر…
وعدهٔ قتلم دهی پیوسته و دشوار نیست
وعدهٔ قتلم دهی پیوسته و دشوار نیست این بود مشکل که گفتارت بود کردار نیست عشق دل تسخیر کرد و رخت بیرون برد عقل منزل…
وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاخ
وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاخ تنگ شد خانه ببر رخت سوی باغ فراخ سزد ار یار گل اندام بگلزار چمد سرو بالای…
وقت آنست که پاکوبی و می نوش کنی
وقت آنست که پاکوبی و می نوش کنی شادی آری و غم رفته فراموش کنی جامه عاریت سلطنت از تن بنهی کسوتِ فقر ، اگر…
وقت صبوحست ای پسر برخیز و دردِهْ جام را
وقت صبوحست ای پسر برخیز و دردِهْ جام را تا فرصتی داری به دست از کف مده هنگام را خیز ای غلام و رقص کن…
وقت کاخ است همان به که بصحرا نرویم
وقت کاخ است همان به که بصحرا نرویم می گلرنگ کشیم و بتماشا نرویم لاله می یار گل و مطرب خوشخوان بلبل ما که داریم…
وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششی
وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششی که بزنجیر جنون سلسله ای را بکشی ما همه کاه و تو چون کاه ربائی ای عشق سوی خود…
وقتی زفراق رنجه بودم
وقتی زفراق رنجه بودم صبر دل خسته آزمودم دیدم سر عاشقان کنی گوی منهم بهوس سری نمودم خوش آنکه بکار زار عشقت چوگان تو همچو…
وه که از ما جز گنه بر می نیاید هیچکار
وه که از ما جز گنه بر می نیاید هیچکار نفس سرکش کرد صرف خودپرستی روزگار گرچه احصامی نشاید کرد عصیان مرا در شمار اما…
وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیست
وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیست بیوفا هست گل باغ و چه گل رویان نیست کیمیائیست وفا گرچه در این دور زمان…
وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند
وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند آشنایان طریقت همه بیگانه شدند یارب آنان که زند دی دم عقل و حکمت تا چه افتاد…
وه که به ناف خون شود نافه آهوان چین
وه که به ناف خون شود نافه آهوان چین تا که به باد دادهای طره و زلف عنبرین گر ببری هزار دل نیست خبر ز…
وه که دوشم بچمن یاری و دمسازی بود
وه که دوشم بچمن یاری و دمسازی بود گلی و بلبلی و حسنی و آوازی بود گرد بی برگ و نوائی زدرون میرفتم که بقانون…
وه که مطرب بود امشب به سر رای دگر
وه که مطرب بود امشب به سر رای دگر پرده عشق کند ساز و زند جای دگر در ره کعبه عشق تو بپا نتوان رفت…
یا مقلتی تزود من نظرة الحبیبی
یا مقلتی تزود من نظرة الحبیبی زیرا که دیده را نیست بی دیدنش شکیبی یا مهجتی تمتع من قبلة العذارا کز باغ خلد زین به…
یا ندیمی هذه شیئی عجاب
یا ندیمی هذه شیئی عجاب قداتیت سائلان این الجواب در منی و نیستی در من عجب عکس اندر آینه یا مه در آب تا به…
یاد باد آنکه گلستان پر از گل بودم
یاد باد آنکه گلستان پر از گل بودم زیب دامان و کنار از گل و سنبل بودم جلوه گر تازه گلی هر طرفی زینت باغ…
یاد آن نوشین دهانم کام شیرین میکند
یاد آن نوشین دهانم کام شیرین میکند میکشان را یاد باده بزم رنگین میکند خنجر خونریز جلادان نکرده با کسی آنچه با من ساعد و…
یاد داری دوش کاندر سر خماری داشتی
یاد داری دوش کاندر سر خماری داشتی با حریفان بود جنگ و با پیاله آشتی بود دل لبریز خون از شوق تو در بر مرا…
یار از ما کناره کرد امشب
یار از ما کناره کرد امشب رشته مهر پاره کرد امشب ماه من رخ نهفته و زهجران دامنم پرستاره کرد امشب غیرتم میکشد که غیر…
یارب این درد که درمان نپذیرد از چیست
یارب این درد که درمان نپذیرد از چیست وین که بر داغ درون تازه نمک پاشد کیست عجز دارند طبیبان جهانم ز علاج لاعلاجم چه…
یادم از آن لب شیرین شکر بار آمد
یادم از آن لب شیرین شکر بار آمد طوطی ناطقه ام باز بگفتار آمد حیرتی داشتم از بستن زنار مغان یادم از حلقه آنزلف چو…
یارب این پیکر مطبوع چه نفس عجبست
یارب این پیکر مطبوع چه نفس عجبست کافت ملک عجم فتنه خیل عربست زهر کز دست تو ریزد بایاغم شکر است تیر کز شست تو…
یار با ما در انجمن باشد
یار با ما در انجمن باشد عیش خلوت نصیب من باشد نفس سالک اگر بود سیاح گو سیاحت در انجمن باشد گفت روح الله مجرد…
یارش مخوان که شکوه کند از جفای یار
یارش مخوان که شکوه کند از جفای یار یا بر رضای خود نه پسندد رضای یار گر کار یار حمل کنی بر خطا خطاست باید…
یک پشته مشک تاتار بر دوش خویش بسته
یک پشته مشک تاتار بر دوش خویش بسته در چین هر شکنجش چین و ختن شکسته دزدیده بین برویش کز سحر چشم جادو راه نظر…
یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم
یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم دست که دهد تاب باین رشته که رشتیم حنظل ندهد شکر و شوره ندهد گل تا خود…
یافتی از کمند هجر خلاص
یافتی از کمند هجر خلاص حمدی ایدل بخوان تو از اخلاص زرخالص کند بر آتش صبر کاب و رنگش فزون شود زخلاص خون خم را…
یکجهان غم زچه در سینه تنگم جا کرد
یکجهان غم زچه در سینه تنگم جا کرد یاد زلف که زسر تا قدمم سودا کرد آنکه از دایره کون و مکان بیرون بود حیرتم…
یکدم آنرا که فراغت زدو عالم باشد
یکدم آنرا که فراغت زدو عالم باشد گر بکف جام سفالین بودش جم باشد آدم آنست که بر سیرت و خلق بشر است آدمیت نه…
کتاب کهنه
کتاب کهنه صفحه بر می گردد و بی تو کتاب کهنه ام گر نباشد نور عشقات آفتاب کهنه ام گاه بین با تو بودن ها…
کورهٔ آهن
کورهٔ آهن کوه غـمهای مرا دانهٔ ارزن ديدی وسعت درد مرا يك سرِ سوزن ديدی دل من بود همان روز ميان بازار ـ قوغهايی…
سفره
سفره سر سفرهات چه بود آن غمِ ناگهان که خوردم؟ دو سه لقمه زهرِ جان شد، دو سه لقمه نان که خوردم سر سفرهات دل…
سرخوشانه
سرخوشانه پنجه در پنجهٔ خود زور نباید بزنم به خودم وصلهٔ ناجور نباید بزنم با همین روز و شب تازه بگیرم عادت حرف از تیرگی…
سفر دور
سفر دور از همان راه که میآمدم آن راه نبود ابر بود ابر سراسر خبر از ماه نبود ابر بود ابر، نه آن تخت سلیمان…
فرار
فرار مثل محکوم مرگ از زندان، قلبت از سینهات فرار کند مات و مبهوت بنگری به خودت، از تو آیینهات فرار کند! قفسی باشی و…
سال خفاش
سال خفاش امروز شنبه، اول ماه جنون است و – سال هزار و چندصد پیمانهخون است و چشمان من وا شد به گور گرم و…
دستور
دستور هرگز گمان مدار مرا دور از خودت اي گل! من از تواَم، منِ مجبور از خودت! ديگر توان ندارم و ديگر نميشود قلبِ شكستخورده…
زخمستان
زخمستان روحم، نگاهم، سایهام، خوابم، شبم زخمیست بوسیدهام خود را در آیینه، لبم زخمیست پاییز شد هر فصل من، سالی پر از زهرم میزان و…
زنده ایم
زنده ایم چه شد که چشم فشردیم… زندهایم هنوز! در انفجار نمردیم، زندهایم هنوز! در این کنار خیابان چهل، در آنسو شصت چقدر مرده شمردیم؟…
روز بازار خون
روز بازار خون خواب بد نیست آنچه میبینیم قصهٔ زنده ماندن و مرگ است با خزانٍ تصادفی چه کند – آن که همسرنوشت یک برگ…
زریاب
زریاب تو ای پهلوان زمینِ سخن یلِ قصههای هزار انجمن شکوه خراسان و کاخ کهن – رفتی و سکوت کوه در سینه شکست در ویرانه…
در بیوطنی
در بیوطنی غزل نشد وطنم، اشکِ بیامان: وطنم! فرار میکنم از این وطن به آن وطنم قلمروِ کلماتم مرا که اکنون راند جزیره شد وطنم،…
از دل رودم یاد تو بیرون نه و هرگز
از دل رودم یاد تو بیرون نه و هرگز لیلی رود از خاطر مجنون نه و هرگز با اهل وفا و هنر افزون شود و…
امروز ما را گر کشی بیجرم از ما بگذرد
امروز ما را گر کشی بیجرم از ما بگذرد اما به پیش دادگر مشکل که فردا بگذرد زینگونه غافل نگذری از حال زار ما اگر…
آن دلبر محملنشین چون جای در محمل کند
آن دلبر محملنشین چون جای در محمل کند میباید اول عاشق مسکین وداع دل کند زین منزل اکنون شد روان تا آن بت محملنشین دیگر…
آن کمان ابرو کند چون میل تیرانداختن
آن کمان ابرو کند چون میل تیرانداختن ناوک او را نشان میباید از جان ساختن سروران چون گو به پای توسنش بازند سر چون کند…
ای باده ز خون من به جامت
ای باده ز خون من به جامت این می به قدح بود مدامت خونم چو می ار کشی حلالت می بی من اگر خوری حرامت…
ای که در جام رقیبان می پیاپی میکنی
ای که در جام رقیبان می پیاپی میکنی خون دل در ساغر عشاق تا کی میکنی مینوازی غیر را هر لحظه از لطف و مرا…
ای که مشتاق وصل دلبندی
ای که مشتاق وصل دلبندی صبر کن بر مفارقت چندی باش آمادهٔ غم شب هجر ای که در روز وصل خرسندی بندگان را تفقدی فرمای…
ای گمشده دل کجات جویم
ای گمشده دل کجات جویم در دام که مبتلات جویم دیروز چو آفتاب بودی امروز چو کیمیات جویم ای مرغ ز آشیان رمیده در دامگه…
با حریفان چو نشینی و زنی جامی چند
با حریفان چو نشینی و زنی جامی چند یاد کن یاد ز ناکامی ناکامی چند بی تو احوال مرا در دل شبها داند هر که…
با من ار هم آشیان میداشت ما را در قفس
با من ار هم آشیان میداشت ما را در قفس کی شکایت داشتم از تنگی جا در قفس عندلیبم آخر ای صیاد خود گو، کی…
بتان نخست چو در دلبری میان بستند
بتان نخست چو در دلبری میان بستند میان بکشتن یاران مهربان بستند دعا اثر نکند کز درم تو چون راندی به روی من همه درهای…
بر خاکم اگر پا نهد آن سرو خرامان
بر خاکم اگر پا نهد آن سرو خرامان هر خار مزارم زندش دست به دامان شاهان همه در حسرت آنند که باشند در خیل غلامان…
بر دست کس افتد چو تو یاری نه و هرگز
بر دست کس افتد چو تو یاری نه و هرگز در دام کسی چون تو شکاری نه و هرگز روزم سیه است از غم هجران…
به بزمم دوش یار آمد به همراه رقیب اما
به بزمم دوش یار آمد به همراه رقیب اما شبی با او بسر بردم ز وصلش بینصیب اما مرا بی او شکیبایی چه میفرمائی ای…
به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم
به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم من اگر چه پیرم و ناتوان تو…
به ره او چه غم آن را که ز جان میگذرد
به ره او چه غم آن را که ز جان میگذرد که ز جان در ره آن جان جهان میگذرد از مقیم حرم کعبه نباشد…
به قصد کوی تو بیرحم عاشقان ز وطنها
به قصد کوی تو بیرحم عاشقان ز وطنها روان شوند فکنده به دوش خویش کفنها فغان که در همهٔ عمر یک سخن نشنیدی ز ما…
به گردون میرسد فریاد یارب یاربم شبها
به گردون میرسد فریاد یارب یاربم شبها چه شد یارب در این شبها غم تاثیر یاربها به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم…
به یک نظاره چون داخل شدی در بزم میخواران
به یک نظاره چون داخل شدی در بزم میخواران گرفتی جان ز مستان و ربودی دل ز هشیاران چه حاصل از وفاداری من کان بیوفا…
بود مه روی آن زیبا جوان چارده ساله
بود مه روی آن زیبا جوان چارده ساله ولی ماهی که دارد گرد خویش از مشکتر هاله خدا را رحمی از جور و جفایت چند…
بوده است یار بی من اگر دوش با رقیب
بوده است یار بی من اگر دوش با رقیب یا من به قتل میرسم امروز یا رقیب شکر خدا که مرد به ناکامی و ندید…
بی من و غیر اگر باده خورد نوشش باد
بی من و غیر اگر باده خورد نوشش باد یاد من گو نکند غیر فراموشش باد یار بیغیر که می در قدحش خون گردد خون…
پس از چندی کند یک لحظه با من یار دورانش
پس از چندی کند یک لحظه با من یار دورانش که داغ تازهای بگذاردم بر دل ز هجرانش پس از عمری که میگردد به کامم…
بیمهری اگر چه بیوفا هم
بیمهری اگر چه بیوفا هم جور از تو نکو بود جفا هم بیگانه و آشنا ندانی بیگانه کشی و آشنا هم پیش که برم شکایت…
تا ز جان و دل من نام و نشان خواهد بود
تا ز جان و دل من نام و نشان خواهد بود غم و اندوه توام در دل و جان خواهد بود آخر از حسرت بالای…
تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدنها
تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدنها من و این دشت بیپایان و بیحاصل دویدنها تو و یک وعده و فارغ ز…
جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین بادا
جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین بادا غمناک چه میخواهی ما را تو چنین بادا بر کشور جان شاهی ز اندوه دل آگاهی…
جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا
جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا ذره است این، آفتاب است، این کجا و آن کجا دست ما گیرد مگر در…
جانا ز ناتوانی از خویشتن به جانم
جانا ز ناتوانی از خویشتن به جانم آخر ترحمی کن بر جان ناتوانم اغیار راست نازت، عشاق را عتابت محروم من که از تو نه…
جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی را
جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی را که سازد کامیاب از وصل پیر ناتوانی را به قتلم کوشی ای زیبا جوان و من درین…
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی تو شهی و کشور…
چه گویمت که دلم از جدائیت چون است
چه گویمت که دلم از جدائیت چون است دلم جدا ز تو دل نیست قطرهٔ خون است تو کردهای دل من خون و تا ز…
چو نی نالدم استخوان از جدایی
چو نی نالدم استخوان از جدایی فغان از جدایی فغان از جدایی قفس به بود بلبلی را که نالد شب و روز در آشیان از…
حرف غمت از دهان ما جست
حرف غمت از دهان ما جست یا آتشی از زبان ما جست رو جانب دام یا قفس کرد هر مرغ کز آشیان ما جست یکیک…
چون شیشهٔ دل نه از ستم آسمان پر است
چون شیشهٔ دل نه از ستم آسمان پر است مینای ما تهی است دل ما از آن پر است ای عندلیب باغ محبت گل وفا…
خوش آنکه نشینیم میان گل و لاله
خوش آنکه نشینیم میان گل و لاله ماه و تو به کف شیشه و در دست پیاله در طرف چمن ساقی دوران می عشرت در…
داغ عشق تو نهان در دل و جان خواهد ماند
داغ عشق تو نهان در دل و جان خواهد ماند در دل این آتش جانسوز نهان خواهد ماند آخر آن آهوی چین از نظرم خواهد…
دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش
دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش او از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش گفتا چه شد…
در پیش بیدلان جان، قدری چنان ندارد
در پیش بیدلان جان، قدری چنان ندارد آری کسی که دل داد پروای جان ندارد پرسی ز من که دارد؟ زان بینشان نشانی هر کس…
دل عشاق روا نیست که دلبر شکند
دل عشاق روا نیست که دلبر شکند گوهری کس نشنیده است که گوهر شکند بر نمیدارم از این در سر خویش ای دربان صد ره…
دل بوی او سحر ز نسیم صبا شنید
دل بوی او سحر ز نسیم صبا شنید تا بوی او نسیم صبا از کجا شنید بیگانه گفت اگر سخنی در حقم چه باک این…
دل من ز بیقراری چو سخن به یار گویم
دل من ز بیقراری چو سخن به یار گویم نگذاردم که حال دل بیقرار گویم شنود اگر غم من نه غمین نه شاد گردد به…







