کورهٔ آهن
کوه غـمهای مرا دانهٔ ارزن ديدی
وسعت درد مرا يك سرِ سوزن ديدی
دل من بود همان روز ميان بازار ـ
قوغهايی كه در آن كورهٔ آهن ديدی
گريه كردم مگر اين بار تمامش خون بود
«رنگ ناخن» زدی از خون من و خنديدی
كم زدن، گپ نزدن، قهر شدنها كم بود؟
كه مرا لايق يكبار نديدن ديدی
روزها شاهد افسردگی و رنج من است
غُچیای را كه پريشان سرِ آنتن ديدی
خواب ديدم كه به تنگ آمده ايوب از من
داد میزد: متعفن شدهای! گنديدی!
گله از خويش كن آن روز كه «سهراب»ات را
با كسی ديگر اگر دستبهگردن ديدی
سهراب سیرت





