سهراب سیرت
کُشتم نمیدانم، خودم را یا ترا در خود
کُشتم نمیدانم، خودم را یا ترا در خود سرکوب کردم حس بودن با ترا در خود در ساحل از من دور رفتی، تشنهات بودم حل…
کُشتم نمیدانم خودم را یا ترا در خود
کُشتم نمیدانم خودم را یا ترا در خود سرکوب کردم حس بودن با ترا در خود در ساحل از من دور رفتی، تشنهات بودم حل…
از این طرف انار، هم از آن طرف انار
از این طرف انار، هم از آن طرف انار یلدا رسیده پشت درش بسته صف انار یک خیل سرخجامه و خونیندل و خمار آتشبهجان و…
بچرخ، ثانیهگرد عجول! خوب بچرخ!
بچرخ، ثانیهگرد عجول! خوب بچرخ! شبیه یوزپلنگی، بدو! بکوب! بچرخ! نباش در پی اینکه قطار عمر من است قطار عمر مرا بین چارچوب بچرخ! برای…
یک عمر شد ناچار در چنگ سفر افتادهام
یک عمر شد ناچار در چنگ سفر افتادهام از بلخم اما چند کشور دورتر افتادهام بودم چناری استوار اکنون ببین که چیستم – یک برگ…
کلماتم، کلماتی که «درخت» و «سنگ»اند
کلماتم، کلماتی که «درخت» و «سنگ»اند کلماتی که کمی «خسته» کمی «دلتنگ»اند کلماتم، که فقط «قرص مسکن» خوردند «مذهب» و « فلسفه» و «طایفه» و…
کورهٔ آهن
کورهٔ آهن کوه غـمهای مرا دانهٔ ارزن ديدی وسعت درد مرا يك سرِ سوزن ديدی دل من بود همان روز ميان بازار ـ قوغهايی…
در بیوطنی
در بیوطنی غزل نشد وطنم، اشکِ بیامان: وطنم! فرار میکنم از این وطن به آن وطنم قلمروِ کلماتم مرا که اکنون راند جزیره شد وطنم،…
زریاب
زریاب تو ای پهلوان زمینِ سخن یلِ قصههای هزار انجمن شکوه خراسان و کاخ کهن – رفتی و سکوت کوه در سینه شکست در ویرانه…
روز بازار خون
روز بازار خون خواب بد نیست آنچه میبینیم قصهٔ زنده ماندن و مرگ است با خزانٍ تصادفی چه کند – آن که همسرنوشت یک برگ…
زنده ایم
زنده ایم چه شد که چشم فشردیم… زندهایم هنوز! در انفجار نمردیم، زندهایم هنوز! در این کنار خیابان چهل، در آنسو شصت چقدر مرده شمردیم؟…
زخمستان
زخمستان روحم، نگاهم، سایهام، خوابم، شبم زخمیست بوسیدهام خود را در آیینه، لبم زخمیست پاییز شد هر فصل من، سالی پر از زهرم میزان و…
دستور
دستور هرگز گمان مدار مرا دور از خودت اي گل! من از تواَم، منِ مجبور از خودت! ديگر توان ندارم و ديگر نميشود قلبِ شكستخورده…
سال خفاش
سال خفاش امروز شنبه، اول ماه جنون است و – سال هزار و چندصد پیمانهخون است و چشمان من وا شد به گور گرم و…
فرار
فرار مثل محکوم مرگ از زندان، قلبت از سینهات فرار کند مات و مبهوت بنگری به خودت، از تو آیینهات فرار کند! قفسی باشی و…
سفر دور
سفر دور از همان راه که میآمدم آن راه نبود ابر بود ابر سراسر خبر از ماه نبود ابر بود ابر، نه آن تخت سلیمان…
سرخوشانه
سرخوشانه پنجه در پنجهٔ خود زور نباید بزنم به خودم وصلهٔ ناجور نباید بزنم با همین روز و شب تازه بگیرم عادت حرف از تیرگی…
سفره
سفره سر سفرهات چه بود آن غمِ ناگهان که خوردم؟ دو سه لقمه زهرِ جان شد، دو سه لقمه نان که خوردم سر سفرهات دل…






