همان دريافت ميكني كه
همان دريافت ميكني كه ميبخشي، همان مييابي كه چشمداشت آن را داري. (لئوبوسكاليا)
همان راهي را دنبال كن كه
همان راهي را دنبال كن كه در دل، آن را مي جويي. (نامشخص)
هم ميهنان آمريكايي من
هم ميهنان آمريكايي من: نپرسيد كشورتان براي شما چه خواهد كرد، بپرسيد براي كشورتان چه كاري مي توانيد انجام دهيد. هموطن جهاني من: نپرسيد آمريكا…
هماره خواندن هرگز
هماره خواندن، هرگز خوانده نشدن! (الكساندر پوپ)
مدامش غصّه و غم در کمین است
مدامش غصّه و غم در کمین است تمامش خاک و خاکسترنشین است کبوتر گویمش یا مارِ زخمی دیارِمن همان است و همین است
من و تو سبزهٔ یک جویباریم
من و تو سبزهٔ یک جویباریم من و تو قصّهٔ یک روزگاریم «تو مانندِ مهی،من چون ستاره» من و تو دویی و دوری نداریم
گلِ رویت بهارستانِ شاعر
گلِ رویت بهارستانِ شاعر شمیمِ گیسوانت جانِ شاعر سخنهایِ خوشِ نوشآفرینت غزلهایِ ترِ دیوانِ شاعر
فرو مرده چراغ آسمانه
فرو مرده چراغ آسمانه بر افتاده شکوه آشیانه از آن وادی شور و شوق و شادی نه گل مانده نه بلبل نی ترانه
صدایی در گلویم خانه کرده
صدایی در گلویم خانه کرده که دنیایِ مرا ویرانه کرده چنان تلخ است و دردآلود و غمگین که آهنگش مرا دیوانه کرده
عطش می زد، عطش می کاشت صحرا
عطش می زد، عطش می کاشت صحرا لوای سرخ می افراشت صحرا زمستان را به خونم آب می کرد چه سنگین آفتابی داشت صحرا
دو چشمت چلچراغِ شامِ عاشق
دو چشمت چلچراغِ شامِ عاشق نگاهت بسترِآرامِ عاشق سراپایِ وجودِ مهربانت بهارآغازِ بیانجامِ عاشق
دلم وقتی ز برگشتت خبر شد
دلم وقتی ز برگشتت خبر شد جوان شد،تازه شد،رنگِ دگر شد نهالِ آرزوهایم گل آورد شبِ دور و دراز آخر سحر شد
بیابان لاله زد،صحرا چمن کرد
بیابان لاله زد،صحرا چمن کرد زمین سبزینههایِتر به تن کرد نسیمِ صبح در خون میکشد تن مگر آوارهای یادِ وطن کرد
تو بارانیّ و من لبتشنه رودم
تو بارانیّ و من لبتشنه رودم تو غوغایِ تمامی،من سرودم تو طرحی پایتاسر از بهاران من امّا برگی از شاخی کبودم
به لب حرف و به دل فریاد دارم
به لب حرف و به دل فریاد دارم رخِ تر،خاطرِ ناشاد دارم غمی ویرانگری کرده به جانم به جایِ سینه دردآباد دارم
تو رفتی بال و پر فرسود و جان سوخت
تو رفتی بال و پر فرسود و جان سوخت غم دوری مرا تا استخوان سوخت تو رفتی تشنگی آورد بیشه درخت آتش گرفت و آشیان…
بهار امسال ماتم میفروشد
بهار امسال ماتم میفروشد متاعِ خون به آدم میفروشد دلِ من هم سرِ بازارِ گرمش تبسّم میخرد،غم میفروشد
دلت شهرِ پریشانی است عاشق
دلت شهرِ پریشانی است عاشق نصیبت نابسامانی است عاشق هزاران دیدنی در پیش داری هنوز آغازِ ویرانی است عاشق
شهرِ در خون
شهرِ در خون نیمِ ملّت شهید و نیمِ دگر زخمی و ناتوان و بیچاره عدّهای سوگوارِ بربادیش عدّهای هم غریب و آواره در تمامیِّ اینولایتِمرگ…
آی کابل!
آی کابل! تو چه مقدار زخم در زخمی تو چه بر باد رفتهای کابل چه قَدَر دور ماندهای از خویش وه چه از یاد رفتهای…
باز کابل در عزا بنشستهاست
باز کابل در عزا بنشستهاست باز خونِ بیگناهان،بیکسان جادهها را جویباران ساخته باز رویِ نعشهایِ زخمزخم شهر،سوگِ تازهای انداخته کشته میگردد،برهنه،گرسُنه کودکانِ بیسیاست،بیتفنگ باز زانو…
های پیغمبر!
های پیغمبر! های پیغمبر! های پیغمبر! قد برافراز و امّتت بنگر از برِ ماچین تا درِ خاور مرگشان همره،دردشان یاور های پیغمبر! های پیغمبر! بوسنی…
یا علی
یا علی من و ذکرِ نامِ تو یا علی، که کشانیام به هدایتی مگر از تو چشمِ عنایتی، برسانَدَم به ولایتی همهتن خلوص و ارادتم،…
نازنین
نازنین سر تا به پا تغزل شیواست نازنین آواز خوان ساز غم ماست نازنین گویی خدا به خاطر باغش سرودهاست مجموعهٔ ترنم دریاست نازنین رمزی…
نمیگنجم
نمیگنجم من آنموجِ گرانبارم که در دامن نمیگنجم من آنتوفندهخاشاکم که در گلخن نمی-گنجم سروپا رونقآرایِدو عالم نقشِ معنایم بگیریدم، بگیریدم، که من در من…
مگو
مگو مگو که باغ کجا رفت و آشیانه چه شد مگو ترانهسرایان چه شد،ترانه چه شد مگو که مردمِ عاشق چرا سفر کردند مگو که…
تو
تو درد پایانناپذیر عشق در جانم تویی لذت و لطف غزلهای پریشانم تویی من کهستان زادهٔ آب و هوای عاشقی سرزمین کوچک خورشید و بارانم…
گریستیم
گریستیم شب را گریستیم،سحر را گریستیم ما گامگامِ راهِ سفر را گریستیم وقتی که میزدند سپیدارِ باغ را ما یکبهٔک صدایِ تبر را گریستیم دست…
که میداند؟
که میداند؟ که میداند درختِ تشنهٔ تنها چه میخوانَد؟ به زیرِ آفتاب از آب،از دریا چه میخوانَد؟ که میداند که ایندرویشِ بالاها بلندیها برایِ سبزههایِ…
زمانه
زمانه هر آنچه از سرِ اینشهرِ خسته میگذرد شکسته میرسد،از رهگسسته میگذرد خیالِخاطرِ خوشجلوه بالِ عنقایی است کز آسمانِ سرِ ما شکسته میگذرد از ایندیار،از…
آزادی
آزادی قفس خون میشود تا میکشد آواز آزادی کهستان میتپد تا میکند پرواز آزادی گلوی بغض سنگ از هیبتش خورشید میزاید زهی بانگ بلند مشرق…
تاریک
تاریک خانه تاریک، دل باغ و بیابان تاریک بیتو هر کوچهٔ این شهرک ویران تاریک آسمان خسته و خورشید ز پا افتاده ماهِ آواره به…
ای قاتل
ای قاتل به قاتلِ مردمِ کابل طبلِ کشتار مزن،فتنه مران ای قاتل بیش از این خیره مشو،کور مخوان ای قاتل کس نماندهست در اینوادیِ دوزخ…
انتظار
انتظار شکوفه ریخت،چمن پیر شد، بهار گذشت نیامدیّ و بهارم به انتظار گذشت به حیرتی نشدم کشتهٔ تبسّمِ گل ببین که فصلِ نشاطم چه ناگوار…
تو چـه موجود خدايی، تو چه دردی چـه دوايی
تو چـــه تو چـه موجود خدايی، تو چه دردی چـه دوايی كه همـــه آيت عشقی كه همه لطف و عطـــايی مگـر از قــــوم بهشتی، مگــــر…
پارسی
پارسی گل نیست،ماه نیست، دل ماست پارسی غوغای که،ترنم دریاست پارسی از آفتاب معجزه بر دوش میکشد روبر مراد و روی به فرداست پارسی از…
وقتی که
وقتی که وقتی که درّه را تاریکی و سکوت در آغوش میکشد وقتی که باغ بوسهٔ دلگیرِماه را بر چارچوبِ خستهٔ اندامهایِ خویش تحمیل میکند…
کسی نمیخوانَد
کسی نمیخوانَد کسی نمانده که لبخند را ترانه کند و خود نه لبخندی است. کسی نمانده که بانگِ بلند بردارد لبانِ بامِ ورمکردهٔ عبادتگه برایِ…
نه گفتن
نه گفتن از تو ای دوزخِ تنگ! درّهٔ آتش و عشق و ایمان! دوفرآوردهٔ انسان شدن آموختهام: عشقِ تسلیم نکردن! هنرِنه گفتن! ۷ثور۱۳۶۳لوگر
گرسنگان
گرسنگان میرسد ایّامِ ناایّام میوزد بادِ پریشانی لحظهها تکرار مییابند با هزار آواز و دردِ استخوانسوزِ گرانجانی. دامنِ دوشیزگانِ دهدوازدهسالهشان بر باد نوجوانانشان طعمههایِ بیسوادی،چرس،…
فصلِ دگر برایِ فراموشی
فصلِ دگر برایِ فراموشی تقویمِ سال باز به هم خوردهست بربادیِ شکوهِ سپیداران آغاز گشته و فصلِ دگر برایِ فراموشی است. هرچند سال،سالِ پریشانی است…
در خیابانهایِ سنگینگوش
در خیابانهایِ سنگینگوش بر فرازِ بامِ این محجر آفتابی نیست از بلندیها و آن بالانشینان بازتابی نیست. کابل ای کابل! زخمهایت را مکن عریان مرگ…
دیوانه
دیوانه دیوانه عشق را در روبهرویِ حادثه چندان بلند خواند که کوه در برابرِ او خاموش ماند. عقرب ۱۳۶۵
در پردههایِ نازکِ شیدایی،
در پردههایِ نازکِ شیدایی، یاری نماندهاست که بنوازد آوازهایِ عاشقیِ ما را. کس نیست تا ز باغ برون آرَد منظومههایِ روشنِدریا را
خداحافظ گلِ سوری
خداحافظ گلِ سوری کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من سرود سبز میخواهند من آهنگ سفر دارم من و غربت من و دوری خداحافظ گلِ…
جهانِ سوم!
جهانِ سوم! از دیهه هایِدور از کلبههایِ تنگ از کوچههایِ روی به بازارهایِ فقر با معدههایِخالی با مشتهایِ باز آغاز میشویم. توهین شده با مرگهایِ…
به باغ میبرمت
به باغ میبرمت اگر ترانهٔ از یاد رفتهٔ عاصی دوباره زنده شد از خاطراتِ در خونش به باغ میبرمت. اگر درختِ لبِ رودخانه بازشکفت وگر…
برایِ مرگِ سپهبد
برایِ مرگِ سپهبد و اینچنین که تو میمیری ای سپهبدِ پیر بجز دعا و بجز گریه زین سپاهیِدرد برایِمرگِ تو چیزی طمع نباید برد. و…
برایِ آمدنت شاخهٔ گلی دارم
برایِ آمدنت شاخهٔ گلی دارم به رفتنت اشکی. چه باشکوه فرامیرسی! چه بیخیال سفر میکنی!
آزادی
آزادی درشت و هر چه درشت خشنتر از نگهِ زخمدوزِ همشهری گرفتهتر ز دلِ آفتابخانهٔ قرن (جهنّمِ من و تو) به برگبرگِ کتابِ سوادآموزی به…
آه
آه در شهری که دستانِ مرد هم از تنگمایگیش پوسیده میشود، و زندگی جریانِ نامنظّمِ فرسایشی است ممتد آدمی را در حقارتی ممتد، یا تعبیری…
بگو به خاکفروش
بگو به خاکفروش بگو به خاکفروش که دست از سرِ این خاکتوده بردارد که پایِ مرکبِ بیگانهپرورِ خود را به این قلمروِ بسیارکشته نگذارد. و…
زبان انسان ماري است كه
زبان انسان ماري است كه خود را مي گزد. (نامشخص)
زبان دوستي واژه نيست
زبان دوستي واژه نيست، معناست. (هنري تورئو)
زبان بيش از هر چيز
زبان، بيش از هر چيز ديگري انسان را نشان مي دهد؛ حرف بزن تا تو را ببينم. (نامشخص)
زبان پر زرق و برق هم
زبان پر زرق و برق، هم شخصيت و هم انديشه را از نظر پنهان مي كند. (ارسطو)
زبان سرخ سر سبز را مي
زبان سرخ، سر سبز را مي دهد بر باد. (مثل ايراني)
زبان عضوي است كه وزنش
زبان عضوي است كه وزنش اندك، اما عبادت و گناهش بسيار بزرگ است. (نامشخص)
زبان شاعر تنها برآيند
زبان شاعر، تنها برآيند يك كار نقد يا تحليل نيست، [ بلكه ] سنتز واقعيت با خيال و افسانه است؛ سنتزي كه توسط حواس –…
زبان همچون ظرف ترك داري
زبان همچون ظرف ترك داري است كه بر پشت آن ضرب مي گيريم تا خرس ها را برقصانيم و همواره نيز از آسمان اميد رحمت…
زر اندوزاني كه براي مال
زر اندوزاني كه براي مال دنيا كيسه دوخته اند، بدانند كه لباس آخرت جيب ندارد. (فرانسوا ولتر)
زبان يگانه آلت تيزي است
زبان، يگانه آلت تيزي است كه با كاربرد زياد تيزتر مي گردد. (واشنگتن ايروينگ)
زرنگي آن است كه شما يك
زرنگي آن است كه شما يك كيك را طوري تقسيم كنيد كه همه فكر كنند بزرگترين تكه به آنها رسيده است. (نامشخص)
زمان ارزشمندترين دارايي
زمان، ارزشمندترين دارايي ماست. (لئوبوسكاليا)
زشتيِ همه جا گسترده ي
زشتيِ همه جا گسترده ي دنياي جديد كه بر اثر عادت از ديده پوشيده مي ماند، در كوچكترين لحظات تيره بختي ما بيرحمانه ظاهر مي…
زرتشت با فلسفه ي خود بشر
زرتشت با فلسفه ي خود بشر را از بار سنگين مراسم ظاهري آزاد ساخت و اساس آئين خود را بر آموزشهاي اخلاقي نهاد. (رابيندرانات تاگور)
زمان از بين رفتني است
زمان از بين رفتني است؛ نمي توان آن را پس انداز كرد، تنها مي توان آن را به روشهاي گوناگون خرج كرد. (برايان تريسي)
زمان آن چيزي است كه در
زمان، آن چيزي است كه در آن، رويدادها رخ مي دهند. (هايدگر)
زمان استاد بزرگي است كه
زمان، استاد بزرگي است كه بسياري از مشكلات را حل مي كند. (نامشخص)
زمان آن گونه آراسته
زمان، آن گونه آراسته نيست كه مي پنداريم. (كريستين بوبن)
زمان با ارزش ترين
زمان، با ارزش ترين سرچشمه مالي و تمام موجودي شما براي خريد چيزهايي است كه در زندگي خواهان آن هستيد. (برايان تريسي)
زمان براي هيچ كس نه
زمان براي هيچ كس نه متوقف مي شود نه بر مي گردد و نه افزوده مي شود. (شيللر)
زمان بشري دايره وار نمي
زمان بشري دايره وار نمي گذرد، بلكه به خط مستقيم پيش مي رود و به همين دليل، انسان نمي تواند خوشبخت باشد، چرا كه خوشبختي،…
زمان بهترين مشكل گشا
زمان، بهترين مشكل گشا است. (مثل)
زمان بهترين دوست شماست
زمان، بهترين دوست شماست. (جك كانفيلد)
زمان تنها خرده گيري است
زمان، تنها خرده گيري است كه جاه طلبي ندارد. (جان اشتاين بك)
زمان جانبدار هيچ كسي
زمان، جانبدار هيچ كسي نيست. روز، فقط به ما ميگويد “من هستم، تو ميخواهي با من چه كني؟” (جيم رآن)
زمان حال هميشه بر گذشته
زمان حال هميشه بر گذشته برتري دارد؛ براي تو، اين پيروزي است. (پابلو پيكاسو)
زمان در بادي امر در
زمان، در بادي امر، در [امر] موجودِ تغييرپذير رخ مي دهد. [پس] تغيير، در زمان است. (هايدگر)
زمان در ترني كه تاربخش
زمان در ترني كه تاربخش مي نامند، سوار شده است؛ سوار شدن در اين ترن آسان است اما پياده شدن از آن دشوار. (ميلان كوندرا)
زمان درباره همه چيز
زمان درباره همه چيز قضاوت مي كند. (مثل يوناني)
زمان را دريابيد و از هم
زمان را دريابيد و از هم اكنون، زندگي تازهاي را آغاز كنيد. (استيو چندلر)
زمان را بر كارهاي خود
زمان را بر كارهاي خود تقسيم كنيد تا كاري بر روي زمين نماند. (نامشخص)
زمان فريب دهنده اي بيش
زمان، فريب دهنده اي بيش نيست، بدين جهت كه هيچ كاري براي كمك به ما در راه دگرگون ساختن خود نمي كند. (كريشنا مورتي)
زمان كودكي است كه شاه و
زمان، كودكي است كه شاه و وزير بازي مي كند؛ قدرت شاه در دست يك كودك است. (هراكليت)
زمان مناسب براي انجام
زمان مناسب براي انجام كاري، هنگاميست كه هيچكس آن كار را نميكند، يا كسان ديگر هنوز آغاز نكردهاند و يا از انجام آن بازايستادهاند. (كيم…
زمان ما اندك است و
زمان ما اندك است و مطالبي [ =جستارهايي ] كه بايد به كودكان خود بياموزيم، بسيار. (نامشخص)
زمان مانند رودخانه است؛
زمان مانند رودخانه است؛ شما نمي توانيد آب رودخانه را دو بار لمس كنيد، زيرا آب گذر كرده دوباره نمي گذرد. (نامشخص)
زمان همه زخمها را بهبود
زمان، همه زخمها را بهبود مي بخشد. (فرانسوا ولتر)
زمانهايي هست كه بايد
زمانهايي هست كه بايد بيش از آنچه دريافت ميكنيم، ببخشيم. (لئوبوسكاليا)
زمانه ي آكنده از انبوه
زمانه ي آكنده از انبوه ايده ها و بي اعتنا نسبت به آثار [ ادبي و هنري ] ، مرا غرق در نوميدي مي سازد….
زماني انسان مي خواهد
زماني انسان مي خواهد همگام با نظم جاودانه باشد كه خودش خوب است. (نيچه)
زماني از عشق و شور
زماني از عشق و شور زندگي، بهره مند مي شويد كه آتش عشق را گرامي بداريد و بياموزيد كه همواره آن را روشن و فروزان…
زماني با ديگران به همدلي
زماني با ديگران به همدلي راستين خواهيم رسيد كه از خود به در آييم و بكوشيم بفهميم ديگران چگونه به امور مينگرند. (لئوبوسكاليا)
زماني از هوش درجه يك
زماني از هوش درجه يك برخورداريد كه ضمن نگهداشتن دو انديشهي متضاد در ذهن، كارآيي خود را نيز پاس داريد. (نامشخص)
زماني به روشني مي بينيد
زماني به روشني مي بينيد كه بتوانيد چشم انداز خود را دگرگون كنيد و شرايط را در روشنايي تازه اي ببينيد. (شري كارتر اسكات)
زماني به آگاهي مي رسيم
زماني به آگاهي مي رسيم كه بيدار باشيم. (هنري تورئو)
زماني تهيدستي چيز زيبا
زماني، تهيدستي، چيز زيبا و شگفت انگيزي خواهد بود كه ذهن، از جامعه رها شود. (كريشنا مورتي)
زماني پير شدهايم كه
زماني پير شدهايم كه شادي دروني خود را از دست داده باشيم. (لئوبوسكاليا)
زماني دراز نگرانيم كه
زماني دراز نگرانيم كه چگونه زنده بمانيم، سپس خود را دل مشغول چگونه نمردن مي كنيم؛ اين است تمايز هوشمندانه. (زيگموند فرويد)





