رخسار ترا لاله و گل بار که داد
رخسار ترا لاله و گل بار که داد وان سنبل نو رسته بگلنار که داد و انروز بدست آن شب تار که داد وان یار…
در عشق تو پای کس ندارد جز من
در عشق تو پای کس ندارد جز من در شوره کسی تخم نکارد جز من با دشمن و با دوست بدت می گویم تا هیچ…
زلف تو کمندیست همه حلقه و بند
زلف تو کمندیست همه حلقه و بند خالی نبود ز حلقه و بند کمند آن چاه بر آن سیم زنخدانت که کند؟ ور خود کندی…
سه چیز ببرد از سه چیز تو وصال
سه چیز ببرد از سه چیز تو وصال از رخ گل و از لب مل و از روی جمال سه چیز ببرد از سه چیزم…
شبها چو ز روز وصل او یاد کنم
شبها چو ز روز وصل او یاد کنم تا روز هزار گونه فریاد کنم ترسم که شب اجل امانم ندهد تا باز بروز وصل دل…
شاه حبش است زلفت ای بدر منیر
شاه حبش است زلفت ای بدر منیر از عنبر تاج دارد از لاله سریر تو شسته همی کنی گل سرخ بقیر من شسته همی کنم…
سیمین بر تو سنگ بپوشد بسمور
سیمین بر تو سنگ بپوشد بسمور زلفت بشبه همی کند نقش بلور ای با لب طوطیان و با کشی گور حسن تو همی مرده بر…
سیب و گل و سیم دارد آن دلبر من
سیب و گل و سیم دارد آن دلبر من سیبش ز نخ و گل دو رخ و سیمش تن بنگر برخ و دو زلف آن…
شمشاد قد و نوش لب و عاج بری
شمشاد قد و نوش لب و عاج بری سنگین دل و سیمین ذقن و زر کمری هم سرو روان و هم بت کاشغری مر حورا…
کی عیب سر زلف بت از کاستن است
کی عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای بغم نشستن و خاستن است روز طرب و نشاط و می خواستن است کاراستن سرو…
شنگرف چکانیده ترا بر شکرست
شنگرف چکانیده ترا بر شکرست مشکین زلفت شکسته گرد قمرست حورات مگر مادر و غلمان پدرست کاین صورت تو ز آدمی خوبترست
گر زلف ترا رخ تو منزل نشدی
گر زلف ترا رخ تو منزل نشدی تاریکی شب ز خلق زایل نشدی گر بر حکما وصف تو مشکل نشدی فرزانه ز دیدار تو بیدل…
فریاد کنم زان سر زلف تو بسی
فریاد کنم زان سر زلف تو بسی کو کرد جهان بر دل من چون قفسی
گفتم چشمم ز بس کزو خون آید
گفتم چشمم ز بس کزو خون آید از لاله برنگ و سرخی افزون آید گفت آنهمه خون نبد که بیرون آمد ؟ کز رنگ رخم…
گر زلف تو سال و ماه لرزان بودی
گر زلف تو سال و ماه لرزان بودی عنبر ببها همیشه ارزان بودی ور نه رخ تو بزلف پنهان بودی روز و شب ازو بنور…
گفتم صنما دلم ترا جویانست
گفتم صنما دلم ترا جویانست گفتا که لبم درد ترا درمانست گفتم که همیشه از منت هجرانست گفتا که پری ز آدمی پنهانست
گفتم چشمم کرد بزلف تو نگاه
گفتم چشمم کرد بزلف تو نگاه چون گشت دلم برنگ زلف تو سیاه گفت او نبرد مگر به بیراهی راه زیرا که نگیرد آن لب…
گفتم که چرا چو ابر خونبارانم
گفتم که چرا چو ابر خونبارانم گفت از پی آنکه چون گل خندانم گفتم که چرا بی تو چنین پژمانم گفت از پی آنکه تو…
گفتم که چه نامی ای پسر؟ گفتا غم
گفتم که چه نامی ای پسر؟ گفتا غم گفتم نگری بعاشقان ؟ گفتا : کم گفتم بچه بسته ای مرا ؟ گفت : بدم گفتم…
گفتم صنما پیشۀ تو؟ گفت ستم
گفتم صنما پیشۀ تو؟ گفت ستم گفتم نگری به غَمگِنان ؟ گفتا : کم گفتم که به زر بوسه دهی ؟ گفت : دهم گفتم…
گل بر رخ تست و چشم من غرقه به آب
گل بر رخ تست و چشم من غرقه به آب من تافته و زلف تو پیچیده به تاب زلف تو بر آتش است و من…
من صورت تو بدیده اندر دارم
من صورت تو بدیده اندر دارم کز دیده همی برخ برش بنگارم چندان صنما ز دیدگان خون بارم تا صورت تو ز دیده بیرون آرم
منگر تو بدو تا نشود دلت از راه
منگر تو بدو تا نشود دلت از راه ور سیر شدی ز دل برو کن تو نگاه ور درد نخواهی تو برو عشق مخواه عشق…
هم غالیه زلفینی و هم سیم اندام
هم غالیه زلفینی و هم سیم اندام هم روی نکو داری و هم نیکونام دو لب چو مدام داری و زلف چو دام من مانده…
من گفت نیارم که تو ماهی صنما
من گفت نیارم که تو ماهی صنما روشن بتو گشت ماه و ماهی صنما من شاه جهان مرا تو شاهی صنما فرمانت روا بهر چه…
معشوقۀ خانگی بکاری ناید
معشوقۀ خانگی بکاری ناید کو دل ببرد رخ بکسی ننماید معشوقه خراباتی و مطرب باید تا نیم شبان آید و کوبان آید
وز دست همی در گذرد کارم ازو
وز دست همی در گذرد کارم ازو آن دل که بدست بت گرفتارم ازو بیزار شدست از من و من زارم ازو دل نه ،…
خصمی به میان من و غیر از سخن توست
خصمی به میان من و غیر از سخن توست بادام دو مغزی، دو زبان در دهن توست چشمی به ره نکهت خود داشته دایم پیراهن…
می دو ساله به لب های یار من نرسد
می دو ساله به لب های یار من نرسد گل پیاده به گرد سوار من نرسد چها نوشته ام از بیخودی به نامه ی شوق…
آب آتش تلاش یعنی می
آب آتش تلاش یعنی می شعلهٔ خوشقماش یعنی می حسن را جلوهٔ ظهور دهد آزر بتتراش یعنی می همچو لاله به آبرو دایم میکنم من…
ابر چشمم چون به عزم گریه دامان بشکند
ابر چشمم چون به عزم گریه دامان بشکند خنده در زیر لب گل های خندان بشکند خانه زاد عشقم، از آشوب دورانم چه باک موج…
آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیف
آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیف داغ چمن نه ایم، ز بلبل هزار حیف تأثیر نیست در دل ما فیض عشق را بر…
آبروی تیغ را خونگرمی بسمل برد
آبروی تیغ را خونگرمی بسمل برد کی تواند صرفه ای از قتل ما قاتل برد چشم همراهی مدار از کی که موج از جوش بحر…
آتش گل را اگر باشد شراری، خال اوست
آتش گل را اگر باشد شراری، خال اوست گر چراغ آیینه ای دارد، گل تمثال اوست سرو را این جلوه و سامان رعنایی کجاست طوق…
اثر در عالم از دارا و اسکندر نمیبینم
اثر در عالم از دارا و اسکندر نمیبینم سری همچون کلاه لاله در افسر نمیبینم درین مجلس چراغی از که خواهد خواست پروانه که غیر…
احتراز از عشق کی باشد دل دیوانه را؟
احتراز از عشق کی باشد دل دیوانه را؟ شعله، از مستی بود مهتاب، این پروانه را دل چو دارد مایه ای از عشق، یک داغش…
از بزم می چو آن قد رعنا بلند شد
از بزم می چو آن قد رعنا بلند شد آتش چو شمع از سر مینا بلند شد از بس به سینه ی آه شکستم ز…
اختیار گوشه درمان است، همت میکنم
اختیار گوشه درمان است، همت میکنم مینشینم همچو عنقا و فراغت میکنم تیغ چون خورشید نتوانم کشیدن بر کسی بر دل خود چون زنم ناخن،…
از برای رونق وحدت به کثرت جای ماست
از برای رونق وحدت به کثرت جای ماست عالم صورت به معنی جامهٔ دیبای ماست از حریم قرب، عمری شد که دور افتادهایم هر کجا…
از بس که تلخکام ازین ناتوان گذشت
از بس که تلخکام ازین ناتوان گذشت آخر همای تیر تو از استخوان گذشت پایم ز کوی او چه عجب گر بریده شد تا کی…
از بهار وصلم امشب جیب و دامان پر گل است
از بهار وصلم امشب جیب و دامان پر گل است از رخش چون غنچه چشمم تا به مژگان پر گل است ما به چشم و…
از بس که مرا بخت زبون شور برآمد
از بس که مرا بخت زبون شور برآمد گر دانه فشاندم به زمین، مور برآمد! خمیازه کشان رفت دل از بزم وصالش شد مست به…
از پی اسرار خود، کم با کسی پرخاش کن
از پی اسرار خود، کم با کسی پرخاش کن راز پنهانی که داری همچو گل خود فاش کن در گره تا چند داری همچو گوهر…
از جهان هرکه چو ما خرقه بدوشان گذرد
از جهان هرکه چو ما خرقه بدوشان گذرد چشم بر هم نهد از سرمه فروشان گذرد اجل آید به سرم هردم و نومید رود چون…
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم تا بیابان بود، ذوق انجمن نشناختم از سفر از بس چو عنقا بازگشتم دیر شد هیچ کس را از…
از خم زلفش دلم با آه و افغان بازگشت
از خم زلفش دلم با آه و افغان بازگشت مدتی در هند بود، آخر پریشان بازگشت از غضب هرگاه زد بر گوشه ی ابرو گره…
از چشم من خیال تو بیرون نمیرود
از چشم من خیال تو بیرون نمیرود لیلی ز پیش دیدهٔ مجنون نمیرود از بس دلم به تیر تو الفت گرفته است از خانهٔ کمان…
از خون خویش می به ایاغ تو می کنند
از خون خویش می به ایاغ تو می کنند گل ها شکفتگی به دماغ تو می کنند چون زلف عنبرین بتان، ماه و آفتاب مشاطگی…
از دل آشفتگان شرح پریشانی بپرس
از دل آشفتگان شرح پریشانی بپرس گر سراغ سیل می گیری، ز ویرانی بپرس گرچه او احوال من هرگز نپرسید از صبا از من آن…
از دل گله ی ما ره اظهار نداند
از دل گله ی ما ره اظهار نداند عاشق بود آن طفل که گفتار نداند تعلیم ازان گیر که گفتار نداند شاگرد کسی باش که…
از دل برون نکرده خیال جفا هنوز
از دل برون نکرده خیال جفا هنوز گرگ آشتی ست یوسف ما را به ما هنوز روزی که من به سلسله ی زلفش آمدم بیعت…
از دو جانب سرگرانی را تحمل میکنیم
از دو جانب سرگرانی را تحمل میکنیم ما و او با یکدگر جنگ تغافل میکنیم بس که از گلچینی این باغ دارد خارها پنجهٔ خود…
از دیر و کعبه تا به دو جانب دو خانه ماند
از دیر و کعبه تا به دو جانب دو خانه ماند چون قبضه ی کمان دل ما در میانه ماند خرمن ز خوشه، رفته ی…
از روی دل ز عاجزی خود خجل مباش
از روی دل ز عاجزی خود خجل مباش پامال خصم خویش چو خون بحل مباش همچون غبار، گاه برانگیز خویش را افتاده زیر پا چو…
از سایه ی تو سبز سر خاک من بس است
از سایه ی تو سبز سر خاک من بس است لوح مزار فاخته، سرو چمن بس است شیرین! ز غیرت شکر این پیچ و تاب…
از زمین آزرده ام، وز آسمان رنجیده ام
از زمین آزرده ام، وز آسمان رنجیده ام دوستان! رنجیده ام زین دشمنان، رنجیده ام همچو بادامم اگر بر چشم صد سوزن زنند چشم نگشایم…
از سخن آن به که کس خاموش گردد همچو گل
از سخن آن به که کس خاموش گردد همچو گل صدزبان چون جمع شد، یک گوش گردد همچو گل قسمت دل از وصال او به…
از سرم کی می رود هرگز برون سودای داغ
از سرم کی می رود هرگز برون سودای داغ همچو لاله در دلم گرم است دایم جای داغ همچو آن منعم که او زر بر…
از شوق تو دل همره عمر گذران است
از شوق تو دل همره عمر گذران است چون ریگ روان همسفر آب روان است در موسم پیری مطلب کام ز خوبان خمیازه به صد…
از عکس رخش که تاب دارد
از عکس رخش که تاب دارد آیینه گلی در آب دارد از خال، بیاض گردن او صد نقطه ی انتخاب دارد خواهد گردید کشته در…
از عشق حکایت مکن افسانه بزرگ است
از عشق حکایت مکن افسانه بزرگ است هشدار که کم ظرفی و پیمانه بزرگ است بگذر ز سر عشق [و] تمنای دگر کن ای مور،…
از عیش دل مرا چه رنگ است
از عیش دل مرا چه رنگ است این آینه در طلسم زنگ است کارم چو صبا همه شتاب است کاری که نمی کنم درنگ است…
از فروغ چهره، گلخن را چو گلشن میکند
از فروغ چهره، گلخن را چو گلشن میکند از نگاه گرم، شمع کشته روشن میکند گر به دامانم غباری نیست از خاک رهش این همه…
از غم هرکسی این سوخته تن می لرزد
از غم هرکسی این سوخته تن می لرزد تیشه بر کوه زنی، خانه ی من می لرزد دلم از ناله ی مرغان چمن می لرزد…
از فیض ابر شد به چمن هر نهال سبز
از فیض ابر شد به چمن هر نهال سبز رنگ بتان هند شد از برشکال سبز شوخی مباد بر سر پروازش آورد کرده ست طوطی…
از قفای زلف مشکین تو عنبر میدود
از قفای زلف مشکین تو عنبر میدود در رکاب حلقهٔ گوش تو گوهر میدود چون زلیخا در رهت ای یوسف گل پیرهن گه به دیوار…
از کوی عشقت ای بت دلجوی دیگران
از کوی عشقت ای بت دلجوی دیگران رفتم که جا کنم به سر کوی دیگران چون بینمت به غیر، که دیدن نمی توان تیر ترا…
از گریبان سر نیاوردم برون تا چاک شد
از گریبان سر نیاوردم برون تا چاک شد دست بر سر داشتم چندان که دستم خاک شد با غ بار دل ز بس آمیخت از…
از مصلحت الفت به من پیر گرفته ست
از مصلحت الفت به من پیر گرفته ست این تجربه را از شکر و شیر گرفته ست دل در طلبت بر ره دریوزه قدم زد…
از مشک چین مگو، که در آن زلف چین پر است
از مشک چین مگو، که در آن زلف چین پر است برچین بساط سرمه که چشمش ازین پر است کردم اشاره ای به تو، عمری…
از نکهت تو باده ره هوش می زند
از نکهت تو باده ره هوش می زند گل را حدیث روی تو بر گوش می زند در آه و ناله مصلحت خویش دیده ایم…
از نفس آنچه دلم دید، ز زنجیر ندید
از نفس آنچه دلم دید، ز زنجیر ندید گریه را چون سخن عشق گلوگیر ندید چون صبا پای سبک نه، که درین ره مجنون آنچه…
ازین حسرت که دور از دامن دلدار میماند
ازین حسرت که دور از دامن دلدار میماند ز شیون پنجهٔ دستم به موسیقار میماند درین گلشن کسی را چون امید عافیت باشد؟ که رنگ…
اسیر عشق از کف ساغر خوناب نگذارد
اسیر عشق از کف ساغر خوناب نگذارد بمیرد تشنه و چون موج لب بر آب نگذارد بتی شد رهزن دینم که چون در ترکتاز آید…
اضطراب دلم از شوق تو دیدن دارد
اضطراب دلم از شوق تو دیدن دارد مرغ بسمل چه هنر غیر تپیدن دارد از ره دیر و حرم پای مکش همچو غبار قدمی چند…
اسیر عشق تو سود و زیان چه می داند
اسیر عشق تو سود و زیان چه می داند گل چراغ، بهار و خزان چه می داند اگر ز لطف، تو فکری به حال من…
آفت باد خزان را می توان معذور داشت
آفت باد خزان را می توان معذور داشت در گلستانی که هر بادام، چشم شور داشت صفحه ی رنگین خوان خود سلیمان جلوه داد از…
اضطراب شعله را داغم به گلخن میدهد
اضطراب شعله را داغم به گلخن میدهد پیچ و تاب رشته را زخمم به سوزن میدهد آسمان را سوخت برق آه من، اینش سزاست شعله…
افروخت از تبسم مینا ایاغ ما
افروخت از تبسم مینا ایاغ ما تر شد ز خنده های صراحی دماغ ما تا جام می به دست رسیده ست سرخوشیم از آستین رهی…
افروخت رخ از باده و بگداخته بودم
افروخت رخ از باده و بگداخته بودم خود را ز تماشای رخش باخته بودم بر دست من این شیشه که از چرخ سپردند از حمله…
اگر دریا ز اشکم دم زند، آشوب میخواهد
اگر دریا ز اشکم دم زند، آشوب میخواهد وگر آتش کند دعوی به آهم، چوب میخواهد! نمیخواهم که از راز من او هم باخبر گردد…
الهی دور دار از ما غرور بی گناهی را
الهی دور دار از ما غرور بی گناهی را به سوی خویش خضر ما کن این گم کرده راهی را به ما جنس دگر از…
آمد بهار و ابر هوادار ما شده ست
آمد بهار و ابر هوادار ما شده ست تا رفته می ز شیشه به ساغر، هوا شده ست بلبل سواد خوان گلستان شد و هنوز…
آمد بهار و شد می چون ارغوان لذیذ
آمد بهار و شد می چون ارغوان لذیذ آن می که آب خضر نباشد چنان لذیذ آن می که نکته سنج، خیال رطب کند از…
آمد بهار و باغ شکفت از سرور ابر
آمد بهار و باغ شکفت از سرور ابر جیب هواست نافه ی مشک از بخور ابر از بس که آب و تاب ز فیض هوا…
آمد دی و ز میکده ها شور شد بلند
آمد دی و ز میکده ها شور شد بلند شب های عیش چون مژه ی حور شد بلند ساقی گشود تا سر خم را، چو…
امشب گل شکفتگی ما دو رنگ بود
امشب گل شکفتگی ما دو رنگ بود نقل شراب، پسته ی خندان تنگ بود ساقی ز چهره آینه بر روی بزم داشت مطرب ز پنجه،…
امشب که ز بختم به سوی بزم تو راه است
امشب که ز بختم به سوی بزم تو راه است چون شمع، سراپای تنم وقف نگاه است بی ابروی او بس که شب عید ملولم…
آن بلبلم که هرگاه، از دل کشم فغان را
آن بلبلم که هرگاه، از دل کشم فغان را از خون چو ساغر می، پر سازم آشیان را نه الفتی به مرغان، نه رغبتی به…
آن قدر سوزی که خواهد شعله با آه من است
آن قدر سوزی که خواهد شعله با آه من است هر زر داغی که دارد عشق، تنخواه من است در جگر آبم نمانده، گریه را…
آن کس که ز آسوده دلی رنگ برآرد
آن کس که ز آسوده دلی رنگ برآرد گر شیشه گذارد به بغل، سنگ برآرد نقصان ز نم اشک نباشد دل ما را از آب…
آنچه در پرده ی گل بود نهان، روی تو بود
آنچه در پرده ی گل بود نهان، روی تو بود گره غنچه گشودیم، در آن بوی تو بود گلخنم بود به از باغ، که در…
آن گل که توان حرفی ازان زد گل داغ است
آن گل که توان حرفی ازان زد گل داغ است تا کی سخن لاله و گل، این چه دماغ است از داغ دلم فیض رسد…
انجمن شد ز یار آبادان
انجمن شد ز یار آبادان هست باغ از بهار آبادان شهر از جلوه اش خراب، ولی کوچه ی انتظار آبادان کرد سیرم ز نعمت دیدار…
آنکه پیغامی به سوی او برد از ما، دل است
آنکه پیغامی به سوی او برد از ما، دل است نامهٔ بیطاقتان بر بال مرغ بسمل است بر کمر دامن زدم بر عزم رفتن همچو…
آنکه در پیری می عشرت به ساغر میکند
آنکه در پیری می عشرت به ساغر میکند در کنار بام، مستی چون کبوتر میکند گفتگوی مردم دیوانه دارد تازگی تا سخن سر میکند، صد…
آنکه چون گل غیر جام لعل دورانش نداد
آنکه چون گل غیر جام لعل دورانش نداد آب را جز در سفال آخر چو ریحانش نداد هیچ کس چون موج، خندان سیر این دریا…
آنم که می به نغمه ی زنجیر می خورم
آنم که می به نغمه ی زنجیر می خورم ساغر به طاق ابروی شمشیر می خورم! از فیض ماهتاب، شرابم حلال شد می در پیاله…
آنکه در شور آورد شوریدهحالان را می است
آنکه در شور آورد شوریدهحالان را می است نالهٔ نی بر دل آشفتگان تیر نی است گر غمی داری، میی دارم که زنگ از دل…
اهل شیراز، بهشتی صفتان دهرند
اهل شیراز، بهشتی صفتان دهرند هرکه را مار غمی زهر زند، پازهرند در صفاهان نتوان بی می شیرازی بود اهل دریا همه محتاج به آب…





