ای پیر

ای پیر، بیا به حق من پیری کن حالم دِه و دیوانه زنجیری کن از دانش و عقل، یار را نتوان یافت از جهل در…

آن روز

آن روز که ره به‏سوی میخانه برم یاران همه را به دلق و مسند سپرم طومار حکیم و فیلسوف و عارف فریاد کشان و پای‏کوبان…

افسوس

افسوس که عمر در بطالت بگذشت با بارِ گنه، بدونِ طاعت بگذشت فردا که به صحنه مجازات روم گویند که هنگام ندامت بگذشت امام خمینی

اسیر

فخر است برای من، فقیرِ تو شدن از خویش گسستن و اسیرِ تو شدن طوفان زده بلای قهرت بودن یکتا هدفِ کمان و تیر تو…

اسیر نفس

فاطی، اگر از طارم اعلا گذری از خاکْ گذشته، از ثریا گذری هیهات که تا اسیر دیو نفسی از راه دَنی سوی تَدَلّی گذری امام…

از دست تو

از دست تو در پیش که فریاد برم؟ از دادستان همچو تویی داد برم؟ گر لطف کنی، نوازیم با نظری صاحب نظران را همه از…

یاران نظری

یاران، نظری که نیک اندیش شوم بیگانه ز قید هستیِ خویش شوم تکبیر زنان رو سوی محبوب کنم از خرقه برون آیم و درویش شوم…

یاد

از دست فراقت، برِ کی داد برم؟ فریاد رس، از تو، به که فریاد برم؟ طوفان غمت رشته هستی بگسیخت یاد تو شود، یاد خود…

یاد تو

ای یاد تو، مایه غم و شادی من سرو قد تو نهال آزادی من بردار حجاب از رخ و رو بگشای ای اصل همه خراب…

واله

گر بر سر کوی تو نباشم، چکنم؟ گر واله روی تو نباشم، چکنم؟ ای جان جهان به تار موی تو اسیر گر بسته موی تو…

همراز

آن شب که همه میکده ها باز شوند یارانِ خرابات هم آواز شوند فارغ ز رقیب، در کنارِ محبوب طومار فراق بسته، همراز شوند امام…

هیهات

فاطی تو و ره به کوی دلبر؟ هیهات! نظّاره گریِّ روی دلبر؟ هیهات! این راه، رهی نیست که پیمایی تو جبریل در آن فکنده شهپر،…

هما

طاووس هما، سایه فکن بر سر من یاری کن و برگشای بال و پر من فریاد رس، از قید خود آزادم کن از اختر خود،…

نشان

فاطی گُل بوستان احمد باشد فرزند دلارام محمّد باشد گفتار من از نشانِ سلطانی و صدر در جبهه سعد او مویّد باشد امام خمینی

هستی دوست

جز هستیِ دوست در جهان، نتوان یافت در نیست نشانه‏ای ز جان نتوان یافت در خانه اگر کس است، یک حرف بس است در کوْن…

نتوان یافت

با فلسفه، ره به سوی او نتوان یافت با چشم علیل، کوی او نتوان یافت این فلسفه را بِهِل که بی شهپر عشق اشراقِ جمیلِ…

مهجور

گر اهل نه‏ای زِ اهلِ‏حق خرده مگیر ای مرده، چو خودْ زنده دلان مرده مگیر برخیز ازاین خواب گران، ای مهجور بیدار دلان، خواب گران…

مهمان

هر ذرّه در این مزرعه، مهمان تو هست هر ریش دلی بحق، پریشان تو هست کس را نتوان یافت که جویای تو نیست جوینده هر…

مفتون

دیوانه شو، این عقال از پا واکن طاووس، ز جلوه زاغ را رسوا کن حال دلِ عقل را ز دیوانه مپرس مفتون عقال و عقل…

مراد دل

ای پیر، مرا به خانقه منزل ده از یاد رخ دوست، مراد دل ده حاصل نشد از مدرسه، جز دوری یار جانا مددی به عمر…

معرفت

فاطی، تو و حقِّ معرفت یعنی چه؟ دریافت ذات بی‏صفت یعنی چه؟ ناخوانده الف به یا نخواهی رَه یافت ناکرده سلوک موهبت، یعنی چه؟ امام…

مستی

سرمست ز باده تو خواهم گشتن بی‏هوش فتاده تو خواهم گشتن از هوش گریزانم و از مستی، مست تا شاد ز داده تو خواهم گشتن…

مدّعی

از صوفی‏ها صفا ندیدم هرگز زین طایفه من، وفا ندیدم هرگز زین مدّعیان که فاش اناالحق گویند با خودبینی، فنا ندیدم هرگز امام خمینی

محفل دوست

در محفل دوست، نیست جز دود و دمی در حلقه صوفیان، نه لا، نه نعمی گر شادی و غم می‏طلبی، بیرون شو اینجا نتوان یافت،…

مدد نما

ای دوست، مدد نما که سیری بکنم طاعت به کناری زده، خیری بکنم فارغ ز تویی و منی و سرّ و علن یاری طلبم، روی…

مجنون

یا رب، نظری ز پاکبازانم ده لطفی کن و ره به‏دلنوازانم ده از مدرسه و خانقهم، باز رهان مجنون کن و خاطرِ پریشانم ده امام…

مجنون شو

ای مرغ چمن، از این قفس بیرون شو فردوس، تو را می طلبد، مفتون شو طاووسی و از دیار یار آمده ای یادآور روی دوست…

ما عرفناک

فاطی که ز من نامه عرفانی خواست از مورچه‏ای، تخت سلیمانی خواست گویی نشنیده ما عرفناک از آنک جبریل از او نفخه رحمانی خواست امام…

لَن تَرانی

تا جلوه او جبال را دَک نکند تا صَعْق، تو را ز خویش مُندَک نکند پیوسته خطاب لَن تَرانی شنوی فانی شو تا خود از…

لاف عرفان

طوطی صفتی و لاف عرفان بزنی ای مور، دم از تخت سلیمان بزنی فرهاد ندیده‏ای و شیرین گشتی یاسر نشدی و دم ز سلمان بزنی…

لاف اَنَاالحَق

تا منصوری، لاف انا الحق بزنی نادیده جمال دوست، غوغا فکنی دک کن جبل خودی خود، چون موسی تا جلوه کند جمال او بی ازلی…

گناه

تا چند ز دست خویش، فریاد کنم؟ از کرده خود کجا روم داد کنم؟ طاعات مرا گناه باید شمری پس از گنه خویش چسان یاد…

گمان

افسوس که ایّام جوانی بگذشت حالی نشد و جهان فانی بگذشت مطلوب همه جهانْ نهان است، هنوز دیدی همه عمر در گمانی بگذشت؟ امام خمینی

کوی غم

ای دوست، به عشق تو دچاریم، همه در یاد رُخ تو داغداریم، همه گر دور کنی یا بپذیری ما را در کوی غم تو پایداریم،…

فیض وجود

جز فیض وجود او، نباشد هرگز عکس نمود او، نباشد هرگز مرگ است، اگر هستی دیگر بینی بودی جز بود او، نباشد هرگز امام خمینی

فنا

صوفی، به ره عشق، صفا باید کرد عهدی که نموده‏ای، وفا باید کرد تا خویشتنی، به وصل جانان نرسی خود را به ره دوست، فنا…

قطره

من پشّه‏ام، از لطف تو طاووس شوم یک قطره‏ام، ازیم تو قاموس شوم گر لطف کنی، پربگشایم چو ملک آماده پابوس شه طوس شوم امام…

قرار

جز یاد تو در دلم قراری نَبُود ای دوست، بجز تو غمگساری نَبُود دیوانه شدم، ز عقل بیزار شدم خواهان تو را به عقل، کاری…

قبله

ابروی تو قبله نمازم باشد یاد تو گره‏گشای رازم باشد از هر دو جهان، برفکنم روی نیاز گر گوشه چشمت به نیازم باشد امام خمینی

کوی دوست

گر بر سرِ کوی دوست، راهی دارم در سایه لطف او، پناهی دارم غم نیست که راه رفت و آمد باز است طاعت اگرم نیست،…

آتش عشق درزدی در دل و جان عاشقان

آتش عشق درزدی در دل و جان عاشقان از غم عشق یک نفس نیست امان عاشقان نیست بدور ما دلی بی غم عشق یکنفس پرز…

از آفتاب روی تو عالم پر از ضیاست

از آفتاب روی تو عالم پر از ضیاست هر ذره را ز مهر جمال تو صد صفاست یکدم نقاب زلف ز رخسار برفکن با عاشقان…

از بحر تلخ و شور غم هجر برکنار

از بحر تلخ و شور غم هجر برکنار آمد غریق عشق بشادی وصل یار شکر خدا که پرتو خورشید آن جمال روشن نمود از پس…

از بردن بار جفا باشد وفا ما را غرض

از بردن بار جفا باشد وفا ما را غرض زین بیوفایی دوست را باشد جفای ما غرض داغ دلم را در غمش مرهم نباشد سودمند…

از جمله ذرات جهان مهر جمالت شد عیان

از جمله ذرات جهان مهر جمالت شد عیان ای شاهد رویت نهان در پرده کون و مکان از پرده گر نایی برون، بنمای روی لاله…

از حد گذشت نوبت هجران جان ستان

از حد گذشت نوبت هجران جان ستان وقت است کز وصال تو گردیم شادمان تا با خودی ز وصل نخواهی شنید بو واصل گهی شوی…

از حسن عالم گیراو کونین پرغوغاشدست

از حسن عالم گیراو کونین پرغوغاشدست وز تاب زلف سرکشش عالم پراز سوداشدست جان و دلم در حلقه مویش گرفتار آمدست عقلم زنور روی او…

از خود فنا نگشته نیابی بحق بقا

از خود فنا نگشته نیابی بحق بقا فانی شدن ز خویش بود حال اولیا تا نقش غیر پاک نشویی ز لوح دل کی در حریم…

از شاهد و می گر خبری هست بگوئید

از شاهد و می گر خبری هست بگوئید چون باده پرستی هنری هست بگوئید در کوی خرابات فنا سالک ره را جز عشق اگر راهبری…

از شوق رخت در همه جا غلغله هست

از شوق رخت در همه جا غلغله هست از زلف توبرجان جهان سلسله هست از جور غم عشق تو در ملک دل و جان بس…

از غم عشق تو ما را نیست یکساعت خلاص

از غم عشق تو ما را نیست یکساعت خلاص عامی عشق است زاهد او چه داند حال خاص عاشقان دانند ذوق عشق او نه زاهدان…

از عشق تو مامعتکف کوی نیازیم

از عشق تو مامعتکف کوی نیازیم وز آتش سودای تو در سوز و گدازیم در گوشه محراب خم ابروی جانان پیوسته با خلاص به اوراد…

از قید غم جهان شد آزاد

از قید غم جهان شد آزاد هر کو دل و جان بعشق او داد برجان خراب عشق بازان تا چند کند جفا و بیداد شد…

از مطرب جمال تو آفاق پر صداست

از مطرب جمال تو آفاق پر صداست عالم زساز عشق چه گویم چه بانو است ساقی بکف پیاله و مطرب سرود گو عالم برقص و…

از ما سخن کشف و کرامات مپرسید

از ما سخن کشف و کرامات مپرسید مستان خدا را ز مقامات مپرسید با زاهد رعنا خبر از عشق مگوئید از صوفی بی ذوق ز…

ازآن می تا بنوشیدم دو سه جام

ازآن می تا بنوشیدم دو سه جام شدم در زهد و هشیاری نکونام بده ساقی شراب آتشینم که سازد پخته از یک جرعه صد خام…

ازپرتو جمال تو عالم منورست

ازپرتو جمال تو عالم منورست وزسنبلت مشام دل و جان معطرست این جرم خور که جمله جهان روشن ازویست یک ذره ز پرتو آن روی…

ازمی شوق جمال روی جانان همچو من

ازمی شوق جمال روی جانان همچو من مست و لایعقل بعالم کم توانی یافتن میزند برجان و دل هر دم دو صد تیر جفا ترک…

اسرار یقین را بگمانی شده باحث

اسرار یقین را بگمانی شده باحث کی کشف شود علم لدنی بمباحث آن واحد با لذات که شد کون صفاتش حقا که ندارد بجهان ثانی…

اسیر عشق تو از هردوکون آزاد است

اسیر عشق تو از هردوکون آزاد است کسی که با غم تو مونس است دلشاد است چه منع عاشق دیوانه میکنی زاهد بعشق دوست ندانم…

آفتاب روی تو تابان شد از ذرات کون

آفتاب روی تو تابان شد از ذرات کون می نماید پرتو حسن تو از مرآت کون پیش ازآن کاندر جهان این مصحف و اوراق بود…

آفتاب روی تو تابان شدست

آفتاب روی تو تابان شدست در شعاعش جان و دل حیران شدست نور مطلق گشت ذرات جهان تاکه خورشید رخت تابان شدست جان که در…

افتخار ما به فقرست و فنا

افتخار ما به فقرست و فنا ما کجا و منصب و مال از کجا با وجود ملک عشق لایزال عارم آید زین جهان بی بقا…

اگر از چهره ذاتش برافتد برده اسما

اگر از چهره ذاتش برافتد برده اسما ز تاب پرتو حسنش فنا گردد همه اشیا ز جام باده عشقش همه ذرات سرمستند گرفت آفاق ازین…

اگر بسعی تو فضل خدای گشت رفیق

اگر بسعی تو فضل خدای گشت رفیق رساند این دو رفیقت بمنزل تحقیق اگر تو عاشقی محکم بگیرد دامن عشق که عشق در ره معشوق…

اگر چه عاشقیم ورند و قلاش

اگر چه عاشقیم ورند و قلاش بنام زهد گشتم در جهان فاش ز قید ننگ و ناموسیم آزاد ز جام عشق سرمستیم و اوباش سخن…

اگر در بحر عرفان غرقه گردی

اگر در بحر عرفان غرقه گردی بنزد عارفان مردانه مردی چو پروانه به پیش شمع رویش اگر جانباز باشی اهل دردی رسی در ملک وصلش…

اگر زلفین تو پر خم نبودی

اگر زلفین تو پر خم نبودی نشان کفر در عالم نبودی گره از جعد گیسو گر گشودی دل شیدا چنین درهم نبودی نقاب از حسن…

اگر مخالف طبع و هواتوانی بود

اگر مخالف طبع و هواتوانی بود بدل موافق اهل صفا توانی بود اگر ز کبر و ریا بگذری چو اهل خدا مقیم در حرم کبریا…

الا ای ازمه رویت همه کون و مکان روشن

الا ای ازمه رویت همه کون و مکان روشن ز خورشید جمالت گشت منزلگاه جان روشن الا ای آنکه در خوبی نداری هیچ همتائی ز…

آمد برون ز خانه بصد ناز و عشوه یار

آمد برون ز خانه بصد ناز و عشوه یار حسن جمال خود بجهان کرد آشکار معشوق چون بجلوه گری گشت داستان هر عاشقی بنقش دگر…

امید من به لطف عمیم تو واثق است

امید من به لطف عمیم تو واثق است برجرم ما چو رحمت عام تو سابق است در راه عشق رو که صراطی است مستقیم راهی…

آن دلبر طناز نگوئی که کجا شد

آن دلبر طناز نگوئی که کجا شد از پیش من بیدل دیوانه چرا شد چون مونس و غمخوار دل خسته ما بود از بهر چه…

آن هادی ره روان کجا شد

آن هادی ره روان کجا شد وان سرور عارفان کجا شد آن مطلب طالبان صادق وان مونس عاشقان کجا شد آن حجت حق و رهبر…

آن یار رو ز ما بچه رو می کند نهان

آن یار رو ز ما بچه رو می کند نهان چون روی خوبش از همه رو دیده ام عیان جان مگو نهان بجهان شد جمال…

آنان که درد عشق تو برجان گزیده اند

آنان که درد عشق تو برجان گزیده اند داغی بدل ز آتش شوقت کشیده اند یک ذره درد عشق بعالم نمی دهند چون لذت شراب…

آنان که ز درد عشق مستند

آنان که ز درد عشق مستند از درد خمار عقل رستند در کوی قدم قدم نهادند از حادثه حدوث جستند بردند زکفر ره به ایمان…

آنکه پنهان دل ز مردم می برد پیداست کیست

آنکه پنهان دل ز مردم می برد پیداست کیست پرده ناموس رندان میدرد پیداست کیست انکه از ناز و تکبر سوی مشتاقان خویش هرگز از…

آنها که جهان آینه روی تو دانند

آنها که جهان آینه روی تو دانند از دفتر عالم رقم حسن تو خوانند آنان که نظر برخط و خال تو ندارند از بی بصرانند…

آوازه حسن تو گرفتست ممالک

آوازه حسن تو گرفتست ممالک در ملک ملاحت نبود غیر تو مالک چون پرده پندار برانداخت جمالت در پرتو حسن تو شد اشیا همه هالک…

ای از جمال روی تو یک ذره مهر و ماه

ای از جمال روی تو یک ذره مهر و ماه بر منتهای حسن تو کس را نبود راه گفتم چه دورم از تو چو ما…

ای از جمال رویت کون و مکان منور

ای از جمال رویت کون و مکان منور وی از نسیم زلفت جان جهان معطر مهر رخت تجلی چون کرد بهر اظهار مجلای حسن او…

ای آفتاب ذات تو تابنده از صفات

ای آفتاب ذات تو تابنده از صفات وی پرتو صفات تو روشن زکاینات اسماست نور و جمله اکوان ظلال او خورشید نوربخش بود ذات باصفات…

ای اسیران غم عشق تو آزاد از جهان

ای اسیران غم عشق تو آزاد از جهان والهان حسن رویت بیخبر از جسم و جان سالکان راه تو فارغ ز ملک کاینات عاشقان روی…

ای باد صبا ز روی دلدار

ای باد صبا ز روی دلدار از لطف نقاب زلف بردار بنمای بعاشقان بیدل حسن رخ جانفزای آن یار گر یار ز رخ نقاب بگشود…

ای بت عشوه‌ساز من بی‌تو به سر نمی‌شود

ای بت عشوه‌ساز من بی‌تو به سر نمی‌شود دلبر جان‌نواز من بی‌تو به سر نمی‌شود حاصل روزگار من مونس و غمگسار من همدم جان زار…

ای بدیدار تو روشن دیده گریان ما

ای بدیدار تو روشن دیده گریان ما محنت عشقت دوای درد بی درمان ما خانه دل پاک کردم از غبار غیر یار تا مگر نقش…

ای برده سبق از همه خوبان به ملاحت

ای برده سبق از همه خوبان به ملاحت در حسن ربودی زبتان گوی لطافت هرکس که سر از دولت عشق تو به پیچد حقا که…

ای پرتو جمال تو نورالیقین ما

ای پرتو جمال تو نورالیقین ما گیسوی عنبرین تو حبل المتین ما افسون غمزه تو دلم را ز ره ببرد چشمت برهزنی شده سحر مبین…

ای بیخبر از حالت رندان خرابات

ای بیخبر از حالت رندان خرابات زین می نچشیدی که شدی سوی مناجات گر نوش کنی جرعه زین جام مصفا آنگاه شوی صوفی صافی ز…

ای پرتو جمالت حسن بتان جانی

ای پرتو جمالت حسن بتان جانی عکس رخ تو پیدا ز آئینه کیانی استار نور رویت شد ظلمت من و ما گر غیرتی نمائی او…

ای جمال جان فزایت وایه جان و دلم

ای جمال جان فزایت وایه جان و دلم مهر رخسار تو کرده خانه در آب و گلم دعوی عقل و قرار ما هم از دیوانگیست…

ای جمال روی تو خورشید تابان آمده

ای جمال روی تو خورشید تابان آمده وی دو زلف مشکبویت عنبرافشان آمده در شعاع روی تو دل واله و حیران شده جان بسودای سر…

ای جمالت رو نموده هر زمان جائی دگر

ای جمالت رو نموده هر زمان جائی دگر چون مسافر حسن تو هر دم بمأوائی دگر من چنان حیران حسن روی یارم کز جهان جز…

ای جمالت پرتوی برهر دو کون انداخته

ای جمالت پرتوی برهر دو کون انداخته همچو مه تابان دو عالم زان تجلی ساخته تا نه بیند چشم غیری حسن جان افزای دوست هر…

ای جمالت گشته پیدا از نقاب کاینات

ای جمالت گشته پیدا از نقاب کاینات حسن رخسار تو پنهان در حجاب کاینات بهر اظهار صفات بیحد و اندازه شد مختفی خورشید ذاتت در…

ای حسن ترا عالم و آدم شده مجلا

ای حسن ترا عالم و آدم شده مجلا روی تو بذرات جهان کرده تجلی هر لحظه کنی جلوه دیگر پی نظار زان جلوه یکی مؤمن…

ای جمله جهان شیفته حسن و جمالت

ای جمله جهان شیفته حسن و جمالت جان و دل عشاق اسیر خط و خالت از بهر تراش دل و دین تاختن آرد در مملکت…

ای حسن تو ظاهر شده برصورت احسن

ای حسن تو ظاهر شده برصورت احسن بنموده عیان عکس رخت ز آینه من ذرات ز مهر رخ تو چون مه تابان عالم همه از…

ای حسن جان فزای تو خورشید بی زوال

ای حسن جان فزای تو خورشید بی زوال هرگز ندید دیده کس اینچنین جمال خورشید در لباس همه ذره نمود رخسار او چو پرده برافکند…