عارفی روزی به راهی بود روان

عارفی روزی به راهی بود روان
‏نام حق ذکر لب و ورد زبان

‏سَیر در آفاق و انفس می‌نمود
‏راز خلقت را تجسس می‌نمود

‏خرقه اندر دوش و در دستش عصا
‏پیش رویش اسبی بود قامت رسا

‏ره برای دید خلقت پی نمود
‏وان نوای عندلیبان می‌شنود

‏رفت و میرفت بر سر پلوان ها
‏دید فتاده خوشه یی در پیش پا

‏خوشه هم یک خوشۀ گندم بود
‏قامتش خم خوشه را بالا نمود

‏چون بلند کرد خوشه را مالید به دست
‏دانه ها گشتند جدا کاهَش بِرست

‏هر دو جانب خرمنِ گندم بدید
‏حاصلِ دهقانیِ مردم بدید

‏یک طرف بود گندمان یک نفر
‏وان طرف هم گندمِ فرد دگر

‏هر دو خرمن را به چشم خویش دید
‏در دلش صد پرسش و پاسخ رسید

‏عارف حیران گشت کاین خوشه ز کیست
‏خوشه زین است یا که مال دیگریست

‏رو به سوی آسمان کرد آن زمان
‏گفت ای دانای پنهان و عیان

‏من ندانم دانه ها از آنِ کیست
‏گر به این مانم، ز آن دزدی گریست

‏پیر مردی نزد او از ره رسید
‏وان ژکیدن های عارف را شنید

‏گفت این مرد خدا حیران ز چیست
‏چهره اش پر درد و پر حرمان ز چیست

‏گفت این خوشه به پایم مانده بود
‏لیک صاحب را نمیدانم کی بود

‏پیر خندید و چنین گفتا به او
‏راز حق بشنو ز مرد نیک خو

‏مال مردم چون ز ره بر داشتی
‏در زمین صدق و صفا را کاشتی

‏دانه های خوشه را اکنون شمار
‏نصف کن انداز در هر دو کنار

‏چونکه‌‌ عارف هر دو را تقسیم کرد
‏از خِرد حقِ دوتا تسلیم کرد

‏گفت سبک شد گردنم حق شد ادا
‏نیستم شرمنده در نزد خدا

‏چون حقوق بندگان ضایع شود
‏با عبادات حق کجا قانع شود؟

‏آنکه خواهد سَیر در راه خدا
‏باید اول پاک سازد دست و پا

‏پاکی اعضا به شست آب نیست
‏پاکی داند آنی که در خواب نیست

‏حق مردم را ادا کردن نکوست
‏این نخستین منزل است در راهِ دوست

‏نورزیا در راه رب خود را بساز
‏کن ادا هم حق رب هم حق ناس

نورالله نورزی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *