با عشق میرفتم به سوی کار و بارِ خود
در کابلی که میگریزی از نگارِ خود
مثل زمینِ خشکهای هستم که میسوزم
با تشنگی از ریشه میخوردم چنار خود
در پیش پای خویش میمانم کلاهم را
میخندم از بیدانشی بر ابتکار خود
در دامن خود جمع کردم خون کابل را
از سالهای پیش هستم سوگوار خود
شام از سر ناچاری و بدبختیِ هر روز
آماده میکردم به دستِ خویش دار خود
در صبح مانند زمین بودم که میچرخید
با گردش ِ آرام بر دورِ مدار خود
اسماعیل لشکری





