بلبلِ افغان
من چه گویم ای عزیزان میندانی کیستم
ذرّهی خاکی یکی مخلوق سبحانیستم
بندهی پروردگار و پیروی دینِ نبی
دشمنِ کفر و لحاد و شرک شیطانیستم
دوستدارِ چهار یارم از رهِ صدق و صفا
خاک پای پیر پیران شاه جیلانیستم
انبیا و اولیا و غوث قطبین را سلام
زان به ایشان معتقد از روی وجدانیستم
مرشدِ من شاه شرف الّدین خورشید هرات
حضرتِ کرخ لقب را نوکرِ جانیستم
شاعرِ شوریده طبع و بلبلِ داستانسرا
گه چو آبِ بحر خاموش و گه طوفانیستم
بیسوادِ مطلقم در نزد اربابِ سخن
گر ز عیبِ خود نگویم عین نادانیستم
تربتِ جدم بوَد مدفون باغِ دلکشا
پور مردانِ قتیلِ تیغ قربانیستم
آنکه در جنگِ فرنگی جام وصلت نوش کرد
من دعاگوی چنان مردان میدانیستم
شهرتم قومِ عباد و جدّ من شاکر لقب
از پدر نوشیروان و عبدالرحمانیستم
شد پدر شیر افگن و هم شد پسر شاعر صفت
باز از حق شاکرم کز اهل عرفانیستم
یک برادر دارم امّا همچو صوفی پاکباز
آن جمالِ نازنین را شایقِ جانیستم
هرکی ام شد یار جانی جانمن بادا فداش
لیک، اکثر مبتلا با دلبرِ نانیستم
من نه آن مردم که لافم از پدر چون دیگران
من نه آن بلبل که هرجا در غزلخوانیستم
بر لب نانِ حلال و شغل دفتر قانعم
نه طلبگارِ مقام و منصب و خانیستم
آرزویم اعتلای خاک پاکِ میهن است
گر سخن از غیر گویم در پشیمانیستم
دوست دارم صلح را کز جنگ گردد کشت و خون
زان طَرفدارِ صلاح و صلح انسانیستم
عشق خاک و حبّ میهن در نهادم مخمر است
دشمنِ میهن فروشان تا که میدانیستم
نه ز انگلستان و جرمن نه ز مرز و بوم روس
نه ز پاکستان و ترک و مصر و ایرانیستم
شکرلله ام مسلمان هم ز اجدادِ سلف
تابعِ شرعِ شریف و حکم قرآنیستم
نه منم از تالقان و نه منم فرغانه چی
نه ز خان آباد کشم و نه کلفگانیستم
هم نه فیض آبادی و رستاقی ام، ای دوستان
راست پرسی در هوایش تا که میدانیستم
در پلخمریست کارم نه به شهرِ کندزم
زان رفیقِ غوری و دوشی و بغلانیستم
بس به غزنین و هرات و قندهارم آرزوست
شایقِ خاکِ مزارم شیر یزدانیستم
نه ز چاریکار و نه از لوگر و وردک زمین
نه ز بهسود و کُنر نه قوم پغمانیستم
نه پراچی نه ز قومِ دایزنگی، شیخ علی
نه ز پنجشیر و هزاره نه پرچغانیستم
من به کوهِ بیخودی منزل گزیدم ای رفیق
زان که بیرون از حصارِ نفس نفسانیستم
نظم بلبل را چو خوانی دار از صدقش دعا
زانکه آخر رفتنی زین عالمِ فانیستم
حبیب الله بلبل | دیوان بلبل





