عمریست که دریا به کنار است حبابم

عمریست که دریا به کنار است حبابم
آن به در اندیشهء آغوش خود افتم
شرح:
بیدل اینجا حالت و کیفیت زندگی خود را هنر مندانه به تصویر میکشد. حال دیگران هم به نحوی مشابه حال او است. اینجا زندگی خود را به حباب تشبیه میکند که بحر را در کنار گرفته است. این یک نوع خود ستایی نیست! ما میتوانیم آنرا «تحدیث بالنعمة» ـ سخن گفتن از نعمت خداوندی ـ که خود عبادت است تعبیر نماییم.
واقعاً بیدل آنچه را در زبان ادبیات رنگین و با این عمق در اشعار خود بیان نموده است به حبابی می ماند که بحر را در نهاد دارد.
به تعبیر دیگر خود را «حسن غمکش» معرفی میکند و متوجه میشود که اوست که در غم همهء نا بسامانی ها دوران خود است. پس در مصرح دوم خود را تنبیه میکند که باید به فکر خود باشد. از دو حال خالی نیست: یا اینکه غم کشی اش بجایی نرسیده و نتیجه نداده است، یا اینکه حق نفس خود را ضایع شده پنداشته و خواسته است که بخود هم کمی برسد.
به عبارت ساده؛ ما بار ها در زندگی بسیار بی پیرایه بخود میگوییم: به ماچه؟ تا چه وقت غم مردم و دیگران را بخوریم و از این قبیل گفته ها… بیدل این موضوع را با زیور های ادب مزین ساخته است و همان حرف سادهء هر کدام ما را بر زبان بیدل گفته است و این یک نوع تفنن ادبی است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *