من اسیرِ گشته ام یارا به زندان شما

من اسیرِ گشته ام یارا به زندان شما

‏چاره دیگر نیست جز دستم به دامان شما‏

‏هر قدر شعری سرایم هر قدر رندی کنم

‏شعر من جایی ندارد یار به دیوان شما‏

‏ما که کردیم این چراغ روشن مزاحم نیستیم

‏نور در دل داریم و دور از شبستان شما ‏

‏در مسیر عاشقی دیدار یارم آرزوست

‏نه بهشت و حور و نه غلمان و رضوان شما‏

‏در کتب خواندم که نام تو قهارم بوده است

‏لیک بیشتر من بدیدم نام رحمان شما ‏

‏راه من راه شراب و ساغر و مخمور نیست

‏لیک‌ دارم دوست من آن راه مستان شما ‏

‏گر چه پنهانی ز دیده در دلم پیدا تویی

‏در دعای نیمه شب اندر نیستان شما ‏

‏در شب تارِ ستم ها یاد تو شد ماه من

‏روشنی گیرد دلم از نور ایمان شما ‏

‏ما گدای کوچۀ عشقیم‌ و از لطف شما

‏میخورد دل لقمه ای از خوان و احسان شما‏

‏خواندن اشعار آن میرزا پسر بهتر بوَد

‏خوش ترم وقتی که باشم من غزل‌خوان شما‏

‏در تقابل با تو ما را رندیِ در کار نیست

‏گفته یی دارم خبر از روح و از جان شما‏

‏گر نماند از من نشان در خاکِ این فانی سرا

‏باز مانَد نقش عشقم در بیابان شما ‏

‏نورزی ام باکی ندارم از بلا های جهان

‏چون که تو خود گفته یی هستم نگهبان شما

نورالله نورزی