گر نگاهی سوی من آری، نگارت میشوم
یا نسیم صبحگاهی بر دیارت میشوم
با همان چشمانِ مستت خیره گردی گر به من
من فدای چشم مست و پر شرارت میشوم
گر قمارِ عشق زنی ای جان جانِ ما بری
محو زلفت گر شوم جان را قمارت میشوم
با نگه از سوی تو دنیای خود را میدهم
گر قبولم میکنی جان را نثارت میشوم
نورزی ام ، دیوانه ام ،مستم ز عشق روی تو
گر نگاهت بیش از این باشد شکارت میشوم
به عشقی بسته ام پیمان به الفت زنده میگردم
به بیداریِ جان هر دم ز غفلت زنده میگردم
چو بار زندگی افتاد بر دوش ناتوانم کرد
ز بار ناتوانی ها به راحت زنده میگردم
ز این غم ها گریزانم رهِ میخانه میجویم
به خُمخانه ز ساغر ها، حقیقت زنده میگردم
چو من خُمخانه میگویم رهِ آن عارفان جویم
چو میخوانم ز آنها من کرامت زنده میگردم
اگر من مولوی باشم کجایی شمس تبریزی؟
که با گفتار نیک و با محبت زنده میگردم
اگر باز هم نفهمیدی بخوان این نکته را نورزی
ز بار ناتوانی ها به راحت زنده میگردم
نورالله نورزی















