زندگی ام شبیه یک کابوس

زندگی ام شبیه یک کابوس
رنگ وحشت گرفته یک چندی‌ست
یاد تو تازه تر شده از قبل
تو بگو بین ما چه پیوندی‌ست

مثل ایام جمعه غمگینم
شانه‌ام زیر درد خم گشته
زلف من گریه می‌کند شب را
پای اوقات خوش قلم گشته

عربده می‌کشم نبودت را
روی لوحی که زندگی نام است
صبر من کفش را به پا کرده
عشق مثل طناب اعدام است

فصل ها یکسره به تغییرند
غصه فصل من است، معمولا
چشم دنیا ندید خوش باشیم
اری این‌است سهم ما و من

روی آن خاطرات پژمرده
مشت آبی بپاش گه گاهی
گرچه که خسته گشته از بودن
جرعه آبی بده به این ماهی

عمر من می رود به پایانش
گرچه آخر ندارد این رویا
رفتن و رفتن و فقط رفتن
به کجا ختم می شود دنیا؟
– افسانه واحدیار

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *