دخترم بغض کرده می گوید: مادرم را تو پیر کردی مرد
کوچ دادی بهار عمرش را، مادرم ماند توی ” فصلی سرد”
خندههایش به نزد تو جاماند، زیر باران اشک لیلی شد
غافل از آنکه عشق خنجر داشت، یکسره تکه تکه اش می کرد
هی نگاهش به روی تنهایی، هی نگاهش به قاب عکس افتاد
هی به افتادن خود از چشمت، خیره شد همچو یاس برگی زرد
پرزدی از کنار او رفتی، ردپای تو روی شعرش ماند
هر کسی سر به شعر او زد گفت: طفلکی بوده از جهان دل سرد
در جهانیکه ابر گریان بود، در زمانیکه جنگل آشفته
یاد تو هی مسکّنش میداد توی عصری که خسته بود از درد
زندگی یک عذاب دائم بود عاشقی همچو مرگ تدریجی
رفتنت کور پیر کرد او را، مهربان شوبه نزد او بر گرد !
– افسانه واحدیار
کوچ دادی بهار عمرش را، مادرم ماند توی ” فصلی سرد”
خندههایش به نزد تو جاماند، زیر باران اشک لیلی شد
غافل از آنکه عشق خنجر داشت، یکسره تکه تکه اش می کرد
هی نگاهش به روی تنهایی، هی نگاهش به قاب عکس افتاد
هی به افتادن خود از چشمت، خیره شد همچو یاس برگی زرد
پرزدی از کنار او رفتی، ردپای تو روی شعرش ماند
هر کسی سر به شعر او زد گفت: طفلکی بوده از جهان دل سرد
در جهانیکه ابر گریان بود، در زمانیکه جنگل آشفته
یاد تو هی مسکّنش میداد توی عصری که خسته بود از درد
زندگی یک عذاب دائم بود عاشقی همچو مرگ تدریجی
رفتنت کور پیر کرد او را، مهربان شوبه نزد او بر گرد !
– افسانه واحدیار





