‏چشمِ من راهِ تو را هر شب چراغان می‌کند

‏چشمِ من راهِ تو را هر شب چراغان می‌کند
‏دل به نامت عاقبت با عشق پیمان می‌کند

‏رفته‌ی جان کوچه‌ها بعد از تو بی‌معنا شده‌ست
‏جای پایت را غمم هر شب چو گلدان می‌کند

‏گرچه دنیا بی‌وفاست و پر از نیرنگ و فریب
‏با تو بودن، قلبِ من آرامِ طوفان می‌کند

‏خنده‌ات آیینه‌ای از آفتابِ زندگی‌ست
‏یادِ آن، شب‌های من را صبحِ خندان می‌کند

‏من نه شاهِ شهرِ عشقم، نه امیرِ مقتدِر
‏عشقِ تو؛ اما مرا سلطانِ انسان می‌کند

‏دستِ من خالی‌ست، اما با تو دنیا داشتم
‏بی‌تو این دنیای من شکلِ بیابان می‌کند

‏هر شب از نامت غزل، از اشکِ خود باران شوم
‏سینه را اندوهِ دوری داغِ سوزان می‌کند

‏رفته‌ای، اما نگاهت مانده در قابِ خیال
‏عکسِ خاموشت مرا هر لحظه گریان می‌کند

‏صبر گفتی می‌کنی، دیدی چه آسان رفتی و
‏صبر هم در پیشِ چشمانم پریشان می‌کند

‏گر نیایی، باز هم نامت دعا بر لب شود
‏عاشقی حتی مرا با درد مهمان می‌کند

‏تا نفس باقی‌ست در سینه، بمان این را بدان
‏عشق، جانم را به زنجیرِ تو زندان می‌کند

‏آخر این شعر، سکوتِ بعدِ فریادِ من است
‏عشق چون معنا شود، «عاطف» را ویران می‌کند

شفیق الله عاطف

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *