من و ساقی
در دلِ شب،
میان کوچههای خاموشِ خیال،
من و ساقی،
با جامهایی از اشک و آتش،
بر سفرهی بیکرانِ انتظار نشستیم.
ساقی گفت:
«بیا،
که این شرابِ بینام،
تلخیِ دنیا را خواهد شست.»
من خندیدم،
گفتم:
«ای دوست،
کدام شراب،
غمِ آدمی را از ریشه میکَند؟»
ساقی سکوت کرد،
ماه در آسمان خم شد،
و شب،
جرعهجرعه، در جانِ ما فرو ریخت.
شفیق الله عاطف





