‏کسی شبیه تو، دیگر تکرار نخواهد شد

 

‏کسی شبیه تو، دیگر تکرار نخواهد شد

‏رفتی
‏و هیچ‌کس نفهمید
‏من چه‌قدر از آن روز
‏کم‌رنگ‌تر شدم.

‏دیگر کسی
‏در چایِ عصرانه‌ام
‏قند نمی‌اندازد،
‏و پنجره‌ام،
‏از بس چشم به راه مانده
‏کمرش خم شده است.

‏کجایی حالا؟
‏در کدام خیابان
‏با کدام لبخند
‏هوا را نفس می‌کشی
‏بی‌آنکه بدانی
‏نفسِ من،
‏بی‌تو بند آمده است؟

‏من هنوز
‏آن نیمکتِ چوبیِ پارک را دارم،
‏آن شال قرمز را،
‏و شعری که گفتی:
‏”برای روزی بنویس که نیستم…”
‏حالا نیستی
‏و من هر شب،
‏همان شعر را از نو
‏گریه می‌کنم.

‏بگذار همه بگویند
‏فراموش کن!
‏تو می‌دانی، من می‌دانم:
‏آدم،
‏کسی را که در دلش دفن کرده
‏از ذهنش بیرون نمی‌برد.

‏من هنوز
‏دوستت دارم
‏نه به امیدِ بازگشت،
‏بلکه چون دلم
‏راه دیگری بلد نیست.

شفیق الله عاطف

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *