بدون آنکه صبح شود راز ما شکست

بدون آنکه صبح شود راز ما شکست
سرما به دور رفت و شعله ها ز در گذشت

آفاق ناپدید’ به دل ابهام و وهم دوست
راهی به سوی او نگوشوده ز بر گذشت

ما را ز او نبود طلب ز آنکه او بشر
ما را همه طلب ز سراپا بشر گذشت

رفتم به ملک عشق ندیدم کسی چرا ؟
چون ارغوان ز لاله ما تندتر گذشت

رفتار نیک اشک و سراپا غرور می
این سو به چشم گذر نا گذر گذشت

شام سپید ز عشق و صبح سیه ز کین
پیشین هم ز رسم و رسوم بی خبر گذشت

عمریست از تغافل و دودمان و درد عشق
چشمی به سوی راه زمان دیگر گذشت

“هدیه” چه مینویسی به مکتوب خود ز عشق
بگذر که عالمی به جهان رهگذر گذشت

هدیه صدیقی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *