هدیه صدیقی
بدون آنکه صبح شود راز ما شکست
بدون آنکه صبح شود راز ما شکست سرما به دور رفت و شعله ها ز در گذشت آفاق ناپدید’ به دل ابهام و وهم دوست…
در گلستان قلم، دیوانه باید زیستن
در گلستان قلم، دیوانه باید زیستن شمع باشد زندگی، پروانه باید زیستن از مدارا تا وفا پروردهای احساسها این زمان، عاقل بیا، فرزانه باید زیستن…





