یادی از استاد محمد یوسف آیینه؛ شاعر و نویسندۀ نامدار کشور

 

یادی از استاد محمد یوسف آیینه؛ شاعر و نویسندۀ نامدار کشور

به سلسلۀ نشر خاطره‌ها و یادنامه‌های فرهنگی فرزانگانی که از نزدیک شناخته‌ام، اینک نوبت «یادنامۀ یاران» را به استاد محمد یوسف آیینه اختصاص می‌دهم؛ فرزانۀ سفرکرده‌ای که بی‌تردید از چهره‌های برجستۀ شعر و قلم معاصر افغانستان بود؛ هم در مطبوعات کشور حضوری پررنگ داشت و هم در تجربه‌های آغازین شعر نو، به‌ویژه شعر نیمایی، نامش به‌عنوان یکی از پیشگامان ثبت شده است.

اما پیش از آن‌که به روایت آشنایی و خاطرات شخصی با او بپردازم، ناگزیرم به نکته‌ای زمینه‌ساز اشاره کنم:
علی‌رغم تبلیغات سوء برخی از اهل مرض و غرض، در میان تنظیم‌های جهادیِ مقیم دیار هجرت، جمعیت اسلامی به رهبری استاد برهان‌الدین ربانی توجهی جدی و پیگیر به کارهای فرهنگی داشت. این قلم بارها از انواع نشرات آن دوره-از مجله‌ها و جراید گرفته تا نشریه‌های فوق‌العاده و چاپ کتاب‌ها و رساله‌ها-یاد کرده است؛ نشراتی که نه‌تنها در مرکز، بلکه از سوی نمایندگی‌های ولایات و نمایندگی‌های آن در کشورهای مختلف منتشر می‌شد. در این‌جا اما صرفاً به فعالیت‌های فرهنگی مرکز و به‌طور اشاره به «بورد علمی و مشورتی» اسلام‌آباد آن زمان می‌پردازم.

دفاتر و بخش های مختلف از جمله دفتر مرکزی و به‌تبع آن، کمیتهٔ فرهنگی جمعیت در پشاور قرار داشت و شماری از دانشمندان و اهل قلم برای بهبود کارهای فرهنگی و نشراتی همکاری قلمی و مشورتی می‌کردند. یکی از نهادهای معتبر در این میان، «بورد علمی و مشورتی» بود که در رأس آن دکتر شیراحمد نصری حق‌شناس قرار داشت و کارهای ارزندۀ علمی و فرهنگی از طریق آن صورت می‌گرفت.

نکتۀ مهم این بود که رهبری جمعیت برای ارتقای کارهای فرهنگی و دیگر کارهای سازنده، ابتکار عمل را به خود اهل فرهنگ و دانش می‌سپرد و امکانات ممکن را در اختیارشان می‌گذاشت. افزون بر این، استاد ربانی باور داشت که در راستای پیشبرد کارهای جهاد، نباید تنها به کسانی بسنده کرد که منسوب به نهضت یا جمعیت‌اند؛ بلکه هر شخصیت علمی و فرهنگی کشور- ولو با گرایش‌های فکری متفاوت-به شرط مسلمان بودن، باید جذب کارهای علمی، فرهنگی و تربیتی و… شود. به همین سبب، در سال‌های دشوار اشغال و فشار رژیم وقت، هرگاه چهره‌ای علمی به پشاور می‌رسید، بی‌درنگ به امور اسکان و معیشتش رسیدگی می‌شد و سپس از دانش، قلم و تجربه‌اش بهره گرفته می‌شد. در میان این چهره‌ها، نام‌هایی چون دکتر سید مخدوم رهین، استاد علی رضوی غزنوی و نیز استاد محمد یوسف آیینه دیده می‌شد.

آغاز آشنایی و همکاری
روزی که جمعی از اعضای جمعیت، به دستور استاد ربانی شهید، به تأسیس نهادی فرهنگی به نام «انجمن نویسندگان و سخنوران» مبادرت کردند، شماری از دوستان در دفتر مجلۀ «میثاق خون» نشسته بودند که استاد محمد یوسف آیینه همراه با شاعر نامدار دیگر کشور، استاد محمود فارانی، وارد دفتر شد. استاد فارانی، استاد آیینه را-که با نام و شهرتش پیش از دوران جهاد آشنا بودیم-به ما معرفی کرد و گفت که جناب استاد ربانی از ایشان خواسته‌اند در انجمن همکاری داشته باشد و نیز تأکید کرده‌اند که حرمت و جایگاهش کاملاً محفوظ بماند.

از همان روزها همکاری قلمی استاد آیینه آغاز شد. من که مدیرمسئول هفته‌نامۀ «مجاهد» بودم، ستون‌هایی ویژه برای بازتاب مسائل تاریخی و ادبی به او سپردم. استاد مستمراً به دفتر می‌آمد و در هر شمارهٔ هفته‌نامه و نیز در مجلۀ «میثاق خون» مطالب سنجیده و خواندنی می‌نوشت. همان‌گونه که استاد مولوی محمد حنیف بلخی نیز گفته بود، در نثر سبک خاصی داشت؛ نوشته‌هایش استوار و اثرگذار بود و همکاری‌های قلمی و مشوره‌های فرهنگی او به‌راستی بر وزن و اعتبار نشرات جمعیت می‌افزود.

در همان سال‌ها، همکاری‌های قلمی و مشورتی چهره‌های نامداری چون شخص استاد ربانی، استاد توانا، استاد فایز، استاد احمدزی، استاد سخن خلیلی، دکتر رهین (با نام مستعار دکتر نریمان)، استاد مولوی حنیف بلخی، دکتر نصری حق‌شناس، استاد محمود فارانی، استاد جمشید شعلهٔ چاه‌آبی، استاد رضوی غزنوی، مولوی قیام‌الدین کشاف و گاهی هم استاد صباح‌الدین کشککی و دیگران، انجمن نویسندگان و سخنوران جمعیت را به کانونی معتبر و پرتحرک ارتقا داده بود. در این فعالیت‌ها، کارهای اساسی و تخنیکی و گردانندگی گروهی از جوانان قرار داشت که نگارنده نیز جزء ایشان شمرده می‌شدم.

جایگاه ادبی و سیمای فکری
استاد آیینه از حیث جایگاه ادبی نیز چهره‌ای شناخته‌شده بود. او هم با شعر سنتی مأنوس بود و هم از نخستین کسانی به‌شمار می‌رفت که به تجربه در اوزان نیمایی روی آورد. آثاری چون «نمونه‌های روز نو»، «ترانۀ ارغوان»، «شعر منجمد» و «بهار کابل» از او به یادگار مانده است؛ آثاری که در آن‌ها تصویرسازی طبیعی، زبان نسبتاً ساده و نگاه اجتماعی درهم آمیخته است. افزون بر شعر و مقاله، به ترجمه نیز می‌پرداخت و گاه با نام‌های مستعار «شیشه»، «چشم»، «ترازو»، «آه» و «نمک» می‌نوشت.

اما آیینه تنها شاعر و نویسنده نبود؛ مردِ منش نیز بود: عیارپیشه، بی‌تکلف، صریح و مردمی. همین خصلت بود که سبب می‌شد نوشته‌هایش، حتا آن‌گاه که رنگ طنز یا هجو می‌گرفت، در عمق خود نقد اجتماع و همدلی با محرومان را حمل کند.

چند خاطره از استاد آیینه

خاطرهٔ اول

در انجمن نویسندگان و سخنوران جمعیت، معمول بود هنگام ظهر برای نماز و صرف غذا در دفتر مجلۀ «میثاق خون» گرد می‌آمدیم و قصه‌ها و حکایت‌هایی از هر جا و هر دری گفته می‌شد. به سبب حرمت سن و جایگاه استاد آیینه، معمولاً مجال سخن را بیشتر به او می‌دادیم. روزی مرحوم سید احمد رها-از ژورنالیستان باسابقۀ کشور-به شوخی از استاد پرسید:
«استاد! چه شد که پس از سال‌ها وارد دیار هجرت شدید؟ هدف‌تان از پیوستن به صف مهاجرین چه بود؟»

استاد بی‌درنگ این بیت را زمزمه کرد:

در نامۀ من صفر فزون است و عدد نی
صد بار صنم گفتم و یک بار صمد نی

و افزود: سال‌ها با صنم سر و کارم بود؛ گفتم بگذار آخر عمر را دمی با صمد بگذرانم!

حاضرجوابی استاد همه را به خنده و شگفتی واداشت.

خاطرهٔ دوم
روزی به استاد گفتند برخی از فرهنگیان حزب حکمتیار نسبت به شما و ملکزاد حسادت می‌ورزند. استاد پس از چند کلمه گله‌مندانه، به اتاق کارش رفت و در کمتر از نیم ساعت، شعری شش‌هفت‌بیتی با ردیف «می‌رنجی» سرود که در دیوان نقش قدم همراه با سفرنامۀ «بحرین و کالام» به نشر رسیده. از آن شعر این مصراع هنوز در خاطرم مانده است:
«اگر گویم روانِ طبعِ ملکزاد است، می‌رنجی»

خاطرهٔ سوم
روزی از استاد پرسیدند نظرش دربارۀ همکاران انجمن نویسندگان چیست؟ استاد بی‌درنگ و بداهه گفت:

“وثیق و فاضل و ثامر به میثاق
رها تا بند زندان فرق دارد
تفاوت‌هاست از منصور تا شمس
قدردان تا قدردان فرق دارد (1)

فرشته تا به شیطان فرق دارد.”
سفر خاطره‌انگیز بحرین و کالام

روزهای گرم تابستان پشاور خسته‌کننده بود. به پیشنهاد استاد مولوی محمد حنیف بلخی، چهار نفر (مولوی حنیف، استاد آیینه، محمد برات سودا و نگارندۀ این سطور)عازم بحرین و کالام شدیم. دو شب در سفر بودیم و از آغاز تا پایان، همه سخن از شعر و ادب. شبی در کنار رود خروشان بحرین، هر یک ابیاتی در وصف طبیعت سرودند و خواندند. شعر استاد آیینه و استاد حنیف در همان سفر سروده شد و بعدها در دیوان‌هایشان آمد. امروز از آن جمع، تنها این قلم مانده و سه یار دیگر رخت از این جهان بربسته‌اند. روان‌شان شاد.

زندگینامۀ استاد آیینه (به قلم خودش)
محمد یوسف آیینه از تحصیل‌یافتگان لیسۀ امانی است. پدرش محمدیعقوب معمارباشی و از قوم نورزایی قندهار بود. پدران وی، به شهادت تاریخ تیمورشاهیِ عزیزالدین خان پوبلزایی، از مهندسان و معماران قندهاری بوده‌اند که شهر احمدشاهی برای مؤسس دولت سدوزایی و پایتخت کابل برای تیمورشاه و بسیاری از پل‌ها، تعمیرات و سرک‌ها (روی زمین و زیر زمین) به دست ایشان ساخته شده است.
تحصیل استاد معادل لیسانس بود و در ضمن چند کورس تکمیلی سمعی و بصری و ژورنالیزم را در کابل گذراند و به‌ترتیب: مترجم زبان آلمانی در شرکت تعمیراتی «آباگ»، سرمحرر انیس، آمر سرویس خبرهای داخلی آژانس، معاون مسلکی رادیو، مدیر مجلۀ اقتصاد و سالنامۀ اقتصادی، مدیر شعبۀ سوم مطبوعات، مدیر عمومی سینمای پامیر و سرپرست انتشارات شاروالی کابل، مدیر مجلۀ «برگ سبز»، مدیر عمومی اطلاعات و نشرات وزارت زراعت، مدیرمسئول مجلۀ «کرهنه»، آمر ادارۀ سمعی و بصری، آمر اطلاعات و کلتور بلخ و مدیر روزنامۀ «بیدار» ایفای وظیفه کرده و سپس متقاعد شده است. استاد از زبان‌های خارجی به انگلیسی و آلمانی مسلط است و به حیث عضو انجمن نویسندگان و سخنوران جمعیت مصروف کار می‌باشد.

(به یاد دارم که پس از پیروزی مجاهدین نیز مدتی به حیث رئیس عمومی اتحادیۀ ژورنالستان گماشته شده بود.)

نمونه‌هایی از شعر

«فرشتهٔ شعر»
با مستی نهفته به شرم از کنار خود
لرزان و ترسناک
دورم نمود و گفت که دیوانه نیستی!
آن پنجه‌های نرم
و این چشم پر عتاب
هر دو ستیزه‌کار
آوخ که در رواج محبت، کتاب عشق
حق را گرفت و داد به خوبان روزگار
امشب مرا ببخش گلی از بهار خود
این آرزوست پاک
ای شمع! هوشدار که پروانه نیستی
با حرف‌های گرم
دل را بگو جواب
مژگان به هم فشار
ما از کتاب عشق گزیدیم باب عشق
این شعرهای نغز بمانند یادگار
از ما نشان مهر و محبت در این ورق …
از «نقش قدم» (غزل)
از انجمن به خلوت دل‌ها خرام ما
خاصیتی‌ست خاصه هر خاص و عام ما
شاید که بعد مرگ رفیقان باوفا
بر خاک راه یار نویسند نام ما

آیینه‌وار ساز تکلف نمی‌بریم
تا سادگی‌ست حرف و بیان و کلام ما.

شعر اجتماعی
ما وطن‌آوارگان را جای در مهتاب نیست
از وطن واماندگان را خانه جز بر آب نیست
نو به نو ریزد بلاها بر سر این قوم زار
بی‌وطن را روی و ره در هیچ بیت و باب نیست.

«شعر منجمد»
مرغ گریزپا
با طرز دلبری
نوشد به روزگار

زیبا فرشته‌ای که بود شعر منجمد
دیشب کنار آیینه تا بامداد بود.

سخن فرجامین
اگر از بسیاری از نوشته‌ها و شعرهایی که در سال‌های بعد از استاد آیینه باقی مانده است نیز بگذریم، همین سروده‌ها و یادگارهای دهه‌های نخستین زندگی ادبی او کافی است تا نامش در تاریخ شعر معاصر افغانستان به‌عنوان یکی از پیشگامان تجربه‌های نو و یکی از مردان صادقِ قلم ثبت بماند.

او از آن دست فرهیختگانی بود که زندگی را به آیین جوانمردی گذراند و بیش از آن‌که در پی نام و نان باشد، در پی راه و معنا بود. او تا آخر ازدواج نکرد اما شاید فرزندان واقعی او همان شعرها و نوشته‌هایی باشند که امروز، پراکنده در لابه‌لای نشریه‌ها و حافظه‌ها، هنوز زنده‌اند و از او سخن می‌گویند.


۱- عمادالدین وثیق، فضل‌الرحمن فاضل، ثمرالدین ثامر (گردانندگان مجلۀ میثاق)، سید احمد رها (متصدی کارهای تخنیکی)، عبدالحفیظ منصور، شمس‌الرحمن شمس و محمد یوسف قدردان از همکاران نهاد فرهنگی «انجمن نویسندگان و سخنوران» بودند. افزون بر ایشان، چهره‌های دیگری نیز رسماً عضویت داشتند؛ از جمله استاد اجرالدین اقبال و عیسی‌محمد عصمت قانع و …

از قلم محترم عبدالقیوم ملکزاد

نشر سخنور | Sokhanwar.Com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *