پس ازین زلف پریشان شده یی در بادم

پس ازین زلف پریشان شده یی در بادم
خوب شیرین شده ام تا که شوی فرهادم

رفتن و آمدنت زیر و بم آهنگی ست
که من از دور ترین نقطه به آن معتادم

“مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب”
کاش می شد که در آغوش تو می افتادم

زندگی قسمتی از بوسه ی شیرینی بود
زندگی هیچ نمی برد ترا از یادم

من علم دار زلیخا شده ام تا ببرم
آبرو از رخ صدسالگی اجدادم

قصه آخر شد و در خانه نپرسید کسی
“که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم”

مهتاب ساحل

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *