سنگِ انکار بود بر آیینهی ایمان مرا
گفتم ای عشق، مرا از تو گریز امکان نیست
خندهات حکمِ جنون شد بر دلِ ویران مرا
زلفت آشفته و دلبرده، چشمِ سیاهت
فتنهها میزد از گوشهی مژگان مرا
راهِ طلب، راهِ به خطر دادنِ دل است، آری
این نصیحت زد ز لبِ پیرِ خراسان مرا
ما به سودای تو از خویش رها شدیم و خلق
تهمتِ عشق میزد به نامِ دلِ نادان مرا
هر که ذرهای ز رازِ تو خبر داشت ولی
مُهرِ خاموشی زد به لبِ راهِ گریزان مرا
بیتو هر دم دلِ من خسته و بیتاب و فقیر
آتشِ شور و جنون زد از غمِ جانان مرا
گفتم این درد، علاجش به طبیبان مدهید
نسخهی صبر چه آسان زد به دلِ دیوان مرا
هر چه فریاد زدم نامِ تو را، در گذرم
خلق، لبخند زد به این نالهی پنهان مرا
من اگر توبه شکستم، به هوای رخِ توست
ورنه این عهد چرا زد به دلِ پیمان مرا
آخر ای عشق، مرا سوختن آموختهای
ورنه این شعله چهسان زد به دلِ انسان مرا
زرمینه فروتن پرویز





