زندانی است پشت ِ شب ِ چادری پری
درآتش است سرو ِسراپا بهار ِناز
درچارفصل ِدودی و خاکستری پری
ازچاه و چاله های هراس آور و عمیق
با زهرخند میگذرد سرسری پری
درگیر و دار و همهمهی زندگی گُم است
… مثل فروشگاه پُرازمشتری پری
حُکم ِ قصاص وفیصلهی سنگسار را
تن میدهد ـ که از ازل این داوری… پری
حیف و هدر شدند،که پیوسته دیده بود
رؤیای پرنیانی و خواب ِزری پری
صادق عصیان





