گریه‌هایم در اتاقی در گرفت

گریه‌هایم در اتاقی در گرفت
دامنم دور اجاقی در گرفت

گفته بودم بگذرم از زندگی
زندگی بر روی طاقی در گرفت

دست‌هایت تا که بر دستم رسید
بر لبانم اتفاقی در گرفت

پرده‌ها و چوکی و سقف و زمین
بر نگاهم جفت و تاقی در گرفت

تا سرم در شانه‌ات بگذاشتم
ما و تو ماندیم و باقی در گرفت

هدیه ارمغان

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *