پرندهام به هوای بهار محتاجم
نه بازگشت نه تسلیم نی فرار نه ترس
خوشم که تیر غمت را یگانه آماجم
پناه برده دلم در فرنگ چشمانت
و ناگهان تو کمر بستهای به اخراجم
خوشم که کشته به شمشیر عشق خواهم شد
حسین نیستم اما رفیق حلاّجم
سلام اول صبح از تو و علیک از من
تو آفتابی و من مرتفعترین کاجم
تمام هستی من موجهای بیتابی است
و من چو قایق تنها به دست امواجم
به یک دقیقه که در محضر شریف توام
چنان بوَد که به خلوت سرای معراجم
یحیی جواهری





