آیینهی که بشکند زیبا نخواهد شد
چشمی که با این قطرههای اشک عادت کرد
حتی برای لحظهی تنها نخواهد شد
با اینکه آرامم ولی درگیر توفانم
راه نجاتی بعد از این پیدا نخواهد شد
من زادهی کابوسهای تلخ این شهرم
شبهای وحشتناک من فردا نخواهد شد
دنیا نمیخواهد مرا ،من خوب میدانم
دنیا به کام تلخ من زیبا نخواهد شد
من گور خود را هم نمی یابم، کجا هستم؟
من مردهام، این صحنهها معنی نخواهد شد!
مژگان فرامنش





