جهان تویی و بدونت جهان وجود ندارد
فریب محض؛ که هفت ٱسمان ستاره و ماهاست
بهغیر چشم تو هیچ ٱسمان وجود ندارد
تو محو در تن عشقی، تو هم وجود نداری
نه، عشق محو تو است و گمان وجود ندارد
به چشمهای خراسان ببین حکومت خود را
که گفته است که مژگان در ٱن وجود ندارد؟
چه خلط٘ گشته حساب از سرِ نبودن و بودن
که ماندهایم کدام و چهسان وجود ندارد!!
چگونه است که من حرف میزنم همه، وقتی
زبان به کام تو است و دهان وجود ندارد
وجود؛ نایِ نَی است و عدم؛ دمیدنِ چوپان
صدای زمزمه هست و شبان وجود ندارد
مرا خلاص کن از دست واژگان سِجیمت۱
که بیش ازین به وجودم توان وجود ندارد
بهمن ۱۳۹۵ ـ دهلی
۱. سِجیم؛ چَسپُک، شَلَّه. در بلخ و بامیان، به چیز چسپندهای که به ٱسانی از جان ٱدم جدا نشود، میگویند «سِجیمک شدهاست».
این واژه در تربت و نیشابور بهگونهی «سِنجیم» به کار میرود.
تهماسبی خراسانی





