من خسته ی از جهان خویشم
گم گشته ی در خزان خویشم
یک دوست سراغ من نگیرد
گمکشته ز آشیان خویشم
در خاطر من دگر نباشد
امید دل جوان خویشم
پاییز برفت و در زمستان
حیران دل فغان خویشم
گم گشته ی در خزان خویشم
یک دوست سراغ من نگیرد
گمکشته ز آشیان خویشم
در خاطر من دگر نباشد
امید دل جوان خویشم
پاییز برفت و در زمستان
حیران دل فغان خویشم
سروده ای بهار امد از طبع شیوا وسلیس دوست گران ارجم امان جان قناویزی از صفحه نود و سه””





