بارانم و بیوقفه میبارم در این شبها
چون ایستگاه بی قطار و سرد و بی آواز
خواب از نگاهم رفته بیدارم در این شبها
زل میزنم سوی خودم در بین آیینه
درگیر با کلکین و دیوارم در این شبها
در خانه با سردی و دلتنگی و تنهایی
گد خورده بوی تند سیگارم در این شبها
درد دلم را شعر گفتن میدهد تسکین
باید بریزم سخت سرشارم در این شبها
شب روی دوشم مانده فردا را نمیبینم
دیگر ندارم چاره ناچارم در این شبها
باور ندارم زندگی را زشت میدانم
افتاده در تردید افکارم در این شبها
گاهی سکوت خانهی تاریک و متروکم
گاهی صدای شهر و بازارم در این شبها
من مردهام یخ بسته کمکم پنجههایم را
دور از نوازش مانده گیتارم در این شبها
از زندگی برداشتم دستان سردم را
تب دارم و بسیار بیمارم در این شبها
جز سکتهی مغزی کسی دیگر نمیباشد
در گوشهی بستر پرستارم در این شبها
الیاس صبوری صمدیار





