هرگز یقین نداشت؛ ولی شک زیاد داشت

هرگز یقین نداشت؛ ولی شک زیاد داشت
دیوانه بود خواهش کوچک زیاد داشت

دیوانه بود پشت سرش هر طرف که رفت
در دست سنگِ کوچک و کودک زیاد داشت

دنیا و هرچه هست در آن از نگاه او:
باغی که بر نداشت مترسک زیاد داشت

او مثل سایه بود به دنبال آدمی
او مثل بچه بود عروسک زیاد داشت

هم مثل اتحادِ درختان قریه، هم –
مانند دشت بود شمالک زیاد داشت

چون عاشق صدا و بهار و پرنده بود
در خانه نان نداشت، چکاوک زیاد داشت

در شعرها می‌آمد و آرام می‌نشست
در زنده‌گی حضور مبارک زیاد داشت

هنگام کار هم که می‌آمد به دفترش
پیراهنی دریده‌ای پر لک زیاد داشت

در خواب دیده بود که ترسیده‌است، او –
در خواب دیده بود که بختک زیاد داشت

بر عکس او دقیق شوی روزگار او
در خویشتن نمایش مضحک زیاد داشت

دیوانه بود، بسته و از دست رفته بود
آدم به هوشیاری او شک زیاد داشت

ادهم کاوه

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *