غم سرِ غم می رسد از این در و دیوارها

 

غم سرِ غم می رسد از این در و دیوارها

می شود آدم به تنگ از تنگدستی بارها

سفله گان را می برد بالا فلک این روزها

وضعِ دانایان فلاکت بار در اخبار ها

موش های موزی از انبار، گندم می برند

زهر باید ریخت بعد از این درونِ غار ها

در لباسِ میش می بینند ، مردم گرگ ها

رمه ها را ، میدرند این گله ی کفتار ها

عاقبت مارا فراری می کند از این وطن

جیب های خالی از بس می‌دهد اخطار ها

من به وضعِِ زندگی خوش‌بینم اما‌،‌‌ زندگیم

بی تو میسوزم و می‌سازم درون نارها

عبدالمبین امین
۱۴۰۴/۷/۲۲

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *