تو به گل خیره شدی عالم و آدم خار است
پای دیوانه همان بِه که به زنجیر بوَد
تا نگوید علی آباد به کابل ، شار است
آی دیوانه کم و بیش همه مثل هم اند
شیخ ما نیز همین یک سر و صد دستار است
رفقا کافه نشین اند و همه عقل کُل اند
فقط این شاعر دیوانه که ناهشیار است
مثل عاشق شدن و مفلسی و در به دری
عقلا گفته که دیوانه شدن هم کار است
منطق الطیر مخوان ، قصه ی ” سی مرغ ” مگو
پیش آن مرد که محتاج دو نخ ” سی گار ” است
مرده و زنده ی حکامِ پدر سوخته را
همه دیدند که بر دوش رعیّت ، بار است
یحیی جواهری





