در کورهی آهنگری دیدم دو دستم را
باور نمیکردم به این زودی شکستم را
چون خانهی مخروبه کز باران فرو ریزد
با چشم خود میدیدم هرلحظه گسستم را
چون ذوبِ آهن در تنورِ داغِ آتشگاه
من آب میکردم صدای شاد و مستم را
من آفتاب ِ خونچکان کابلِ سرد ام
در پشت کوهِ خیرخانه که… نشستم را
لُق لُق چرا میبینی و چیزی نمیگویی؟
فحشی بده تقدیر بیناموس و پستم را!
اصلاً چرا دعوت کنم در دین خود، با جبر
معشوقهی قامتبلندِ بتپرستم را
اسماعیل لشکری





