رونق نادری؛ آوایی از دل کوه‌پایه‌های کیان

 

سیّد نورالدین رونق نادری در کنار غزل‌های عاشقانه و عارفانه‌‌ای که از وی به‌یادگار مانده‌است، شاعر منتقد بود؛ منتقد استبدادگری‌های زمان خود؛ زمانی که به‌دلیل گرایش‌های منحط تباری، تبعیض و تعصب حاکم، “هزاره‌بودن” جرم کلانی پنداشته می‌شد و اسماعیلیه‌بودن هم جرم بزرگ‌تر از هزاره‌بودن.

رونق نادری درست در روزگاری درفش بیدارگری را با قلم برافراشت که هزاره‌بودن و هزاره‌زیستن عیب کلانی پنداشته می‌شد و مادرکلان‌ها هنگامی که شب‌ها برای نواسه‌های‌شان افسانه‌های “مُغل‌دختر” و “کَل‌بچه‌” را روایت می‌کردند، در پایان قصه‌های‌شان می‌گفتند:

“القصه چون کَل‌بچه به مراد دلش رسید و با دختر پاچا عروسی کرد، شار ره آیینه‌بندان کردند، به‌مردم نان دادن؛ هندو ره سوخته و هزاره ره خام دادن….”

رونق درست در میان همین سال‌ها بود که غزل‌های انتقادی از جنس زیر را با گویش هزاره‌گی سرود و رنج هزاره‌ها را این‌گونه با دل‌سوخته‌گی؛ اما آمیخته با بیدارگری فریاد کرد:

هردم شهیدی از مو، یک حرفِ نو نیّسته
گر دل موره کنی پس، غیر از اَلَو نیّسته

یک روزِ مُو نشد تیر، تیخی دَه عیش و شادی
دنیا بلَیِ سر مو، جز رنگِ شَو نیّسته

سیرهای بارِ غم شی، بوده دَه شانه‌ی مُو
اِی بار ظلم حالی، مقدارِ پَو نیّسته

از بی‌اَوَی شده خشک، میسی مُو دَه هر جای
پوک دهنه ره کده کور، حکمِ میراَو نیّسته

تخمِ بدی کدی کشت، تو دَه زمینِ دل مُو
بشی و چشم درایشی، واده درو نیّسته

دَه ای زمون و عصری، هرکس دَنسته حقِ خو
بلده خدا بکو شرم، مردم کو خو نیّسته

دَه زور ملکِ دلمو، تی اثر نمی‌یه
این خانه‌ی حقیقت، مُلکِ گرو نیّسته

هرچه ز دستِ تو امد، یک‌ذره پس نه ایشتی
ترقیده دل مُو افسوس، واده گسو نیّسته

دل مُو نموره سونی، قمچینِ ظلمه کم ده
آخر که قلبِ انسان، اسپِ اَسو نیّسته

تو تار اِشته‌گی ره، مونتی‌کدی دَه دستِ خو
نازوکه رشته‌ی مهر، بندِ تَنو نیّسته

رونق دَه کس نمنده، رسمِ وفا و یاری
نخره و نازِ خوبون، جز جنگ و دَو نیّسته

یادش همیشه باد!

جاوید فرهاد

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *