در سرزمین وحشت حرف از بقا نیامد

در سرزمین وحشت حرف از بقا نیامد
در قتل‌عام مردم حتا خدا نیامد

دنیای ما نباید سرد و سیاه باشد
بوسیدن عزیزی منع و گناه باشد

یادم نمی‌رود که وقتی جوان بودم
غرق خیال؛ اما دنبال نان بودم

کشتند کودکی را در جاده‌ای، غم‌انگیز
امید و آرزویش بی‌ارزش است و ناچیز

رقصیدن کسی را می‌گفت اشتباه است
خندیدن تو این‌جا روشن‌ترین گناه است

کشتند و سر بریدند وقتی جوان ما را
از پیش ما گرفتند چند تکه نان ما را

کرده همیشه خالی روی تو خشم خود را
از عمق نفرت شان بستی تو چشم خود را

می‌خواستی بدانی آخر گناه خود را
این سرنوشت تلخ و روز سیاه خود را

اما فقط دلیلش عشق و اراده‌ی توست
اعدام تو گناه لب‌خند ساده‌ی توست

بار دگر گرفته رنگ جهان ما را
زخم عمیق داده تا استخوان ما را

حکم حرام داد و تو اعتراض کردی
جمع زیاد ما را مجذوب ساز کردی

بعد از سکوت مطلق تنها نشسته بودی
از فرط سخت‌گیری بسیار خسته بودی

چشمان تو بدل شد دایم به ناودانی
لب‌خند ساده مانده در سینه آرمانی

گل‌های تازه این‌جا وقتی جوانه می‌زد
با ضربت گلوله سویش نشانه می‌زد

با آن‌که بی‌نهایت در حق تو ستم کرد
فکر تو انقلابی با کاغذ و قلم کرد

بر ضد سخت‌گیری تنها قیام کردی
افراط و برتری را آخر تمام کردی

ریحانه‌ حسان

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *