اینقدر ضعیفم که گر آهی بدمیدم

اینقدر ضعیفم که گر آهی بدمیدم،
بینید ز جا، چون پر کاهی بپریدم!
جان پیشکشش کردم و گفت این ز تو نبود،
کاول قدم آن را به نگاهی بخریدم.
در مزرعۀ عمر خود از کشتۀ امید
کی شد که به جز خار، گیاهی درویدم؟
قانع ز دهان تو به حرفی شدم، آن هم
گاهی بشنیدم ز تو، گاهی نشنیدم.
بسیار ز بیداد تو عاجز شدم، اما
جز سوی تو، دیگر به پناهی ندویدم.
کی شد که ز فرماندهی چشم سیاهت
امر آمد و من راه سپاهی نبریدم؟
تصدیق وفا داریم این بس، که ز دستت
صد گونه جفا دیدم و آهی نکشیدم.
باکو، آوریل ۱۹۲۲
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *