بتا طراوت روی تو آفتاب ندارد؛

بتا، طراوت روی تو آفتاب ندارد؛
ولیک حیف، تو مستوری، او نقاب ندارد.
ز خجلت آب شدم، چون رقیب، عیب جهالت
گرفت بر تو و من دیدم این، جواب ندارد!
جواب او چه دهم، مدعی اگر که بپرسد
که یارت، از چه، سر دانش و کتاب ندارد؟!
تو را به جهل سر و کار و، من هلاک ز غیرت
که چون، ز صحبت نامحرم اجتناب ندارد!
نخوانده نقشه و جغرافی، ای صنم، دل سختت
خبر ز ملک دلم، گر شود خراب، ندارد.
معلم تو، نیاموختت حساب، چه دانی
که حسرت دل پردرد من، حساب ندارد.
بیا به دیدۀ لاهوتی و ببین به چه سختی
به یاد روی تو، شب تا به صبح، خواب ندارد.
اسلامبول، دسامبر ۱۹۱۸
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *