تاب از آتش، کس اگر دور تواند کردن،
دورم از عشق تو، ای حور، تواند کردن.
تو مپندار که روزی، خطر کشته شدن
سر ما، خالی از این شور، تواند کردن.
کس تواند به هم آمیزد اگر آتش و آب،
با رقیب تو، مرا جور تواند کردن.
چهره بی پرده برافروز، که این زنده چراغ
شرق را، یکسره پرنور تواند کردن.
از چه چشمت نکند رحم، چو با نیم نگاه
چارۀ این دل رنجور، تواند کردن.
باکم از هیچ کسی نیست، به جز پنجۀ عشق،
فقط این قوه، به من زور تواند کردن.
ای دل، اینسان که تو سرکش شده ای، لاهوتی
راحت از دست تو، در گور تواند کردن!
اسلامبول، آوریل ۱۹۲۰
دورم از عشق تو، ای حور، تواند کردن.
تو مپندار که روزی، خطر کشته شدن
سر ما، خالی از این شور، تواند کردن.
کس تواند به هم آمیزد اگر آتش و آب،
با رقیب تو، مرا جور تواند کردن.
چهره بی پرده برافروز، که این زنده چراغ
شرق را، یکسره پرنور تواند کردن.
از چه چشمت نکند رحم، چو با نیم نگاه
چارۀ این دل رنجور، تواند کردن.
باکم از هیچ کسی نیست، به جز پنجۀ عشق،
فقط این قوه، به من زور تواند کردن.
ای دل، اینسان که تو سرکش شده ای، لاهوتی
راحت از دست تو، در گور تواند کردن!
اسلامبول، آوریل ۱۹۲۰





