ز شب تا بامدادان می کنم فریاد و می نالم

ز شب تا بامدادان، می کنم فریاد و می نالم.
ز دست بخت بد فرجام، دارم داد و می نالم.
چو بینم در قفس هم، بی مروت بسته پایم را،
کنم اندیشه در بی رحمی صیاد و می نالم.
به هرجا، دست یاری، بنگرم در گردن یاری،
به تنهایی، ز یار خود نمایم یاد و می نالم.
چو بینم صورت خوبان هفتاد و دو ملت را،
به یاد آرم که یار من نشد آزاد و می نالم.
ز فقر زارع و دل سختی مالک، بود روشن
که ایران می شود ویران ز استبداد و می نالم.
خیانت های شاه و جهل ملت را چو می بینم،
از آن ترسم که این کشور رود بر باد و می نالم.
رعیت را، فروشد با زمین، ملاک و می بینم
که ملت عاجز است از دفع این بیداد و می نالم.
ز بند سبحه می فهمم که از این رشته دلدارم
به حبس چادر و دام نقاب افتاد و می نالم.
جهان را، فعله، لاهوتی، به پا کرده است و می بینم
که خود هرگز نبد در خانه ای آباد و می نالم.
اسلامبول، اکتبر ۱۹۱۹
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *