گر تو پنداری دلم را جز تو یاری هست، – نیست،
یا غمم را غیر یادت غمگساری هست، – نیست.
گر بگویم، سینه از دست تو پرخون نیست، – هست،
ور بپرسی کز تو، در خاطر غباری هست؟ – نیست
از دوصد فرسنگ ره، الهام می باری به من،
مهربانتر از تو در دنیا نگاری هست؟ – نیست.
پیش تیرت گر بگویی دیده بر هم زد، – نزد،
شیر چشمت را به از این دل شکاری هست؟ – نیست؟
گر کسی گوید که در دنیا به دوش زندگی
سخت و سنگینتر ز هجر یار باری هست، – نیست.
دوست شاد است از من و دشمن پریشان، مرد را
در جهان بالاتر از این افتخاری هست؟ – نیست.
تاشکند، مه ۱۹۴۱
یا غمم را غیر یادت غمگساری هست، – نیست.
گر بگویم، سینه از دست تو پرخون نیست، – هست،
ور بپرسی کز تو، در خاطر غباری هست؟ – نیست
از دوصد فرسنگ ره، الهام می باری به من،
مهربانتر از تو در دنیا نگاری هست؟ – نیست.
پیش تیرت گر بگویی دیده بر هم زد، – نزد،
شیر چشمت را به از این دل شکاری هست؟ – نیست؟
گر کسی گوید که در دنیا به دوش زندگی
سخت و سنگینتر ز هجر یار باری هست، – نیست.
دوست شاد است از من و دشمن پریشان، مرد را
در جهان بالاتر از این افتخاری هست؟ – نیست.
تاشکند، مه ۱۹۴۱





