گناهم چیست، ای جانانه؟ – می گویم، نمی گوید.
سزای عفو هستم یا نه؟ – می گویم، نمی گوید.
شدم عاجز از آه و نالۀ دل. تا شود ساکت،
بگو حرفی به این دیوانه! – می گویم، نمی گوید.
سرای کیست – می گویم – دلم؟ گوید سرای من.
چرا آن را کنی ویرانه؟ – می گویم، نمی گوید.
به خالش دیده ای صیاد ماهر، چند مرغ دل
به دام افکنده است این دانه؟ – می گویم، نمی گوید.
بود، صدق من و جور تو، ورد هر زبان؛ جانم،
مگر خوب است این افسانه؟ – می گویم، نمی گوید.
تو باور می کنی در حق من کذب رقیبان را؟
بگو این را به من مردانه! – می گویم، نمی گوید.
به نازی می کشی و با نگاهی زنده ام سازی.
کنی این را تو با بیگانه؟ – می گویم، نه!… می گوید.
مسکو، ۱۹۵۴
سزای عفو هستم یا نه؟ – می گویم، نمی گوید.
شدم عاجز از آه و نالۀ دل. تا شود ساکت،
بگو حرفی به این دیوانه! – می گویم، نمی گوید.
سرای کیست – می گویم – دلم؟ گوید سرای من.
چرا آن را کنی ویرانه؟ – می گویم، نمی گوید.
به خالش دیده ای صیاد ماهر، چند مرغ دل
به دام افکنده است این دانه؟ – می گویم، نمی گوید.
بود، صدق من و جور تو، ورد هر زبان؛ جانم،
مگر خوب است این افسانه؟ – می گویم، نمی گوید.
تو باور می کنی در حق من کذب رقیبان را؟
بگو این را به من مردانه! – می گویم، نمی گوید.
به نازی می کشی و با نگاهی زنده ام سازی.
کنی این را تو با بیگانه؟ – می گویم، نه!… می گوید.
مسکو، ۱۹۵۴





