بهرجایی که هست آن یار غارست
ترا، گر روی دل با روی حق نیست
بهر رو از همه رو شرمسارست
دلا، گر عاشقی بگذار و بگذر
که عاقل در میان گیر و دارست
اگر تو نقش خوانی، نقش بر خوان
همه عالم پر از نقش و نگارست
مگو اسرار حق با نفس جاهل
که نه اهل نظر اهل نظارست
ز خود بیرون مرو، تا گم نگردی
که آن یار گرامی در دیارست
مرا هرکس که بیند مست گوید
که قاسم مست چشم پرخمارست





