خفته در غبار

خفته در غبار

دردهای گنگ

درد های دیر مانده در لفاف مبهم سکوت

در سرت قصیده های سوگبار خوانده اند

با نمایش کریه چهره های خویش

رنگ هستی ترا پرانده اند

آه

تو چقدر با تمام سادگی غریب مانده ای

هیچ کس به زیرکی رشته های رنج

در رگان پیکر تو پی نمیبرد

هیچکس عنایتی به دقتی بزرگ

در نگاه مبهمت نمیکند

هیچکس به هیچکس

ترانه لب ترا دو باره بازگو نمیکند

و خاک حتی

پیوند دیر سال ترا با خود انکار کرده است

چنان که حرفهای کودکانه ات نگفته ماند

چنان که دفتر سرود های سر خوشانه دل ترا کسی نخواند

هنوز خفته در غبار مانده ای

کسی سیاه پرده را

از استوای خانه ات نمیدرد

کسی لبان بسته ترا

به مهمانی شگفتن نگفته ها نمیبرد

به آسمان سفر مکن

و در غم قشنگ هجر یک ستاره از مدار خویش

بیخوانه چشم تر مکن

که نیز ناز دخترانه ترا

کسی به یک نگاه جستجو گر و عمیق آشنا نمیخرد

تو از مدار روزگار مانده ای

نادیا انجمن

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *