در این سرای سکوت

در این سرای سکوت
یکی نمانده که دل خو کند به آوازش
ز باغ سوخته اش بوی دود میآید
و سرو های رسایش در انتظار زلزله اند
که سر بخاک نهند
دریغ از آن که به پایان رسیده آغازش
هر آن که بال و پری دارد و توانایی
به سان تیر ازین بی نشان گریزان است
به وقت بال گشایی و لحظه های فرار
خوش است حالت شوق عجیب پروازش
وآنکه قوت پرواز خود نمیبیند
فتاده گوشه یی ویرانه در پریشانی
کجاست یار سخنساز و قصه پردازش
در ین سرای سکوت
امید ما همه در انتظار میمیرند
نهالها همه در نو بهار میمیرند
به هرکه مینگری
به خود شکسته ز تکرار روز ها سیر است
طلوع نیز از این بخت تیره دلگیر است
از این سرای خموشان و بی سر انجامان
فرار باید کرد
به سوی شهر افقهای دور و ناپیدا
به هرکجا که هیاهوی زیستن باشد
اگر که بال نباشد
به پای باید رفت
و پا اگر نبود دست و دل به دریا زد
به آب باید زد
ز باد باید خواست
زهر رهی که میسر بود ازین زندان
فرار باید کرد
فرار باید کرد

دلو ۱۳۷۹

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *