خدا به من بخشيد مصاحبي زيرك
اگرچه در پاكي است شبيه يك كودك
يلي جوانمرد است كه آگه از درد است
به شكل خود ماند نه مثل يك شكلك
ز دوري اش دائم ملول و بي تابم
اگرچه جانم نيست ز جان او منفك
نبسته جز خوبي به هيچ چيزي دل
به مال يا منصب به شغل يا مدرك
محيط زندانم بزرگ شد با او
اگرچه اين دنياست براي او كوچك
هزار دفتر شعر به هر خط دستش
چه حاجتي دارد به دفتر و دستك؟
به بخت من رو كرد نه مثل آناني
كه روي اعصابند مدام چون بختك
نه مثل آناني كه مي فروشندم
به قيمت دلقي به رند يا دلقك
نه مثل آناني كه روي اخلاصم
حساب وا كردند بسان يك قلك
پر است اطرافم ز چاكر و مخلص
كه لاف شان بسيار كه صدق شان اندك
در ادعا بلبل به وقت ياري لال
مدام با انگي به فكر انگولك
قيافه هاشان را دگر نبينم كاش
كه خود نمي ارزند به زحمت عينك
كنون خدا را شكر، مصاحبي دارم
كه جان توان دادن براي او بي شك
به رسم شكرانه شد اين غزل، تقديم
به يار صاحبدل به دوستم مزدك
افشين علا





