ساقيا! خشم بر فتاده مگير
از من خسته، جام باده مگير
طي ره، بي دليل دشوار است
خضر اين راه را ز جاده مگير
سايه ي تك سوار پيرم را
در سفر، از من پياده مگير
از من، اين سرو خسته را كه چنين
سر به بالين غم نهاده مگير
از شب مردم نشسته به خاك
نور اين شمع ايستاده مگير
اين ستون را ز ما كه جمله به او
سخت دل بسته ايم، ساده مگير
يارب اين باب جود، بسته مخواه
رزق از اين سفره ي گشاده مگير
از يتيمان شهر، بيش از اين
پدران شهيد داده مگير…
افشين علا





