خبر بگیر ز احوال خضر در کویش
که آب تیغ رسیده ست تا به زانویش
حدیث معجز عیسی که راز پنهان است
مباد گل کند از غنچه ی سخنگویش
به نوبهار رخ او اگرنه بیمار است
در آفتاب چرا خفته است آهویش
به دفع خصم، همین همت است اسبابم
بود فلاخن مرد برهنه، بازویش
سلیم شیشه ی ما را درین جهان خراب
کسی ندید که سنگی نزد به پهلویش
سلیم تهرانی
که آب تیغ رسیده ست تا به زانویش
حدیث معجز عیسی که راز پنهان است
مباد گل کند از غنچه ی سخنگویش
به نوبهار رخ او اگرنه بیمار است
در آفتاب چرا خفته است آهویش
به دفع خصم، همین همت است اسبابم
بود فلاخن مرد برهنه، بازویش
سلیم شیشه ی ما را درین جهان خراب
کسی ندید که سنگی نزد به پهلویش
سلیم تهرانی





