یوسف هندی نژاد من مرا از بر گریخت

یوسف هندی نژاد من مرا از بر گریخت دل کجا ماند به جای خویش چون دلبر گریخت بود هندستانی و از روی خود مهتاب دید…

هوای تخت ندارد کسی که گوشه‌نشین است

هوای تخت ندارد کسی که گوشه‌نشین است سر و دلی که به ما داده‌اند تاج و نگین است به غیر عیب جهان بر زبانشان سخنی…

هلاک تاج نه چون شمع صبحگاهی باش

هلاک تاج نه چون شمع صبحگاهی باش چو آفتاب، سرافراز بی کلاهی باش سواد کعبه چو بیرون ازین بیابان نیست دوان چو برق ز دنبال…

هر طرف جلوه کند، روی به ما بنماید

هر طرف جلوه کند، روی به ما بنماید نتواند به کسی شمع قفا بنماید شمع بتخانه به منعم سر خود جنباند چون ره کعبه به…

نوبهار است و به جدول می‌رود مستانه آب

نوبهار است و به جدول می‌رود مستانه آب دارد از یاد گلستان در دهن پیمانه آب بس که سیراب است از ابر بهاری، دور نیست…

نظاره ی تو ز بس دلفریب افتاده ست

نظاره ی تو ز بس دلفریب افتاده ست شکست در صف صبر و شکیب افتاده ست به حیرتم که ازین مشت پر چه می خواهد؟…

می گریزد خوابم از جایی که مخمل می برند

می گریزد خوابم از جایی که مخمل می برند دردسر می گیردم تا نام صندل می برند از خراش ناخن غم سینه ام دارد صفا…

من کیستم، آشفته تر از طره ی آهی

من کیستم، آشفته تر از طره ی آهی چون داغ، جگرسوخته ی خانه سیاهی تا چند سراسیمه به بوی گل وصلت چون آب دوم در…

معشوق ما به جلوه چو آهنگ می‌کند

معشوق ما به جلوه چو آهنگ می‌کند جا را به گل‌رخان چو قبا تنگ می‌کند از روی آتشین تو طبعم شکفته شد این شعله، کار…

مرا ز راز دو عالم، سخن بلندتر است

مرا ز راز دو عالم، سخن بلندتر است حدیث اهل محبت ز عالم دگر است بیا که موسم گل چون نسیم در گذر است بط…

ما در چمن بساط تمنا فکنده ایم

ما در چمن بساط تمنا فکنده ایم بر برگ لاله طرح تماشا فکنده ایم چون آینه ز دیدن او چشم ما پر است یوسف به…

گهی با وصل و گه با حسرت دیدار می‌سازم

گهی با وصل و گه با حسرت دیدار می‌سازم چو آیینه به هر صورت که افتد کار، می‌سازم چو سیل اندیشه از پست و بلند…

گل از هوای تو در رنگ و بو نمی‌گنجد

گل از هوای تو در رنگ و بو نمی‌گنجد ز شوق لعل تو می در سبو نمی‌گنجد چو مو ضعیف شدم در هوای صحبت تو…

کی به دل آرم خیال آشیان خویش را

کی به دل آرم خیال آشیان خویش را کز قفس بیرون نمی خواهم فغان خویش را همچو مجنون ناتوانی از کجا، عشق از کجا یافت…

کدام سر که نشد خاک آستانهٔ عشق؟

کدام سر که نشد خاک آستانهٔ عشق؟ علاج باد غرور است رازیانهٔ عشق متاع صبر و خرد را به جای دیگر بر که نیست غیر…

قاصد، دیگر به تو کم می‌رسد

قاصد، دیگر به تو کم می‌رسد نامه به مرغان حرم می‌رسد هر سخنانی که مرا در دل است بعضی از آن‌ها به قلم می‌رسد در…

غریبی را به من عشقت وطن کرد

غریبی را به من عشقت وطن کرد بیابان را به چشم من چمن کرد چرا ای شمع خاموشی به بزمش زبانت هست، می باید سخن…

عجب مدار ز زاهد شراب ما خوردن

عجب مدار ز زاهد شراب ما خوردن که نیست ننگ گدا، روزی گدا خوردن چو هست باده، غم نان مخور که مستان را چو گل…

صاف می از دگران، لای ته شیشه ز ماست

صاف می از دگران، لای ته شیشه ز ماست اول کاسه و دردی که شنیدی اینجاست نیست از قید غم امید خلاصی ما را خط…

شکسته خاطرم و رغبت نشاطم نیست

شکسته خاطرم و رغبت نشاطم نیست دماغ صحبت و سودای اختلاطم نیست زنم بر آتش و از سوختن نیندیشم به کار خویش چو پروانه احتیاطم…

شد بهار و شمع با گل آشنایی می‌کند

شد بهار و شمع با گل آشنایی می‌کند آشنایی از برای روشنایی می‌کند با تپانچه می‌توان تا چند رو را سرخ داشت؟ چهره را لعلی…

سرم چو گوی به میخانه بی درنگ دود

سرم چو گوی به میخانه بی درنگ دود دلم چو گوهر غلتان به تار چنگ دود دلیرکرده ی می را ز خصم پروا نیست چو…

سحر که ناله مرا گرم چون جرس گیرد

سحر که ناله مرا گرم چون جرس گیرد ز دود آه دلم صبح را نفس گیرد ز قید باده پرستی دم نیم آزاد چو محتسب…

زهی نهال خزان دیده ای ز باغ تو شمع

زهی نهال خزان دیده ای ز باغ تو شمع فکنده تیر به تاریکی از سراغ تو شمع وسیله ای ست مرا در جنون عشق تو…

زان می که باغ را رخ او در پیاله ریخت

زان می که باغ را رخ او در پیاله ریخت چون گرد سرمه، داغ ز دامان لاله ریخت پیچیده است بس که ازان زلف تابدار…

ز شوقت گاه در دنبال گل همچون صبا افتم

ز شوقت گاه در دنبال گل همچون صبا افتم گهی بر دست و پای گلرخان همچون حنا افتم دگر راهی نهاده شوق در پیشم که…

ز بس اشک نیازم خاکسار است

ز بس اشک نیازم خاکسار است شود چون خشک، در چشمم غبار است تنم می بالد از هر زخم خوردن به طبعم آب تیغش سازگار…

ره بیرون شدنم زین چمن از یاد شده ست

ره بیرون شدنم زین چمن از یاد شده ست سبزه در رهگذرم رشته ی صیاد شده ست در ره مرغ دلم آنکه نهد دام فریب…

دو روز عمر که خواه و نخواه می گذرد

دو روز عمر که خواه و نخواه می گذرد چنان که می بری آن را به راه، می گذرد هزار تفرقه از گریه در دل…

دلم چو شمع همه عمر میهمان خود است

دلم چو شمع همه عمر میهمان خود است چو قرعه چشم همایم بر استخوان خود است ز نسبت دگری نیست سربلندی ما سر شهید تو…

دل در طلب چه گوش به صوت درا کند

دل در طلب چه گوش به صوت درا کند مجنون عشق، رقص به آواز پا کند مست تو پابرهنه به دریا حباب وار بر روی…

درین کشور چه میپرسی غرور حسن سرکش را

درین کشور چه میپرسی غرور حسن سرکش را که با شمشیر چوبین می کشند اطفال آتش را ز گلشن می رسم چون خسته ای کز…

در گدایی همت ما پادشاهی می کند

در گدایی همت ما پادشاهی می کند هرچه می خواهد به توفیق الهی می کند پابرهنه می دوم بر روی نیش دوستان آب کی اندیشه…

در ره آوارگی بختم فکند از دشمنی

در ره آوارگی بختم فکند از دشمنی در بیابانی که کار خضر باشد رهزنی از لباس مطربی کز بزم ما بیرون رود سرمه می ریزد…

در آشوب جهان، کشتی پر از صهباست مستان را

در آشوب جهان، کشتی پر از صهباست مستان را دریغا نوح کو، تا بنگرد سامان طوفان را ز خم خسروی مگذر کزو گل می توان…

خون بی تابان به محشر نیست بی گفت و شنید

خون بی تابان به محشر نیست بی گفت و شنید کشتن سیماب، دارد دعوی خون شهید گر نباشد تیر او در سینه، نگشاید دلم نسبت…

خودپرستند بتان، خیل خدا نشناسند

خودپرستند بتان، خیل خدا نشناسند بر دل خسته ی مرهم طلبان الماسند بود آلوده تن اهل ریا چون ماهی غوطه زن گرچه به دریا همه…

خراب نشئهٔ آن لب، می و مینا نمی‌داند

خراب نشئهٔ آن لب، می و مینا نمی‌داند به راه شوق او خورشید سر از پا نمی‌داند گهی در کعبه مجنون، گاه در بتخانه می‌گردد…

حاصل سوختگان در ره برق خطر است

حاصل سوختگان در ره برق خطر است لشکری آفتش از مور و ملخ بیشتر است مگذران نوبت ما ساقی اگر شیفته ایم نیست این بیخودی…

چو موج، موسم گل سبحه را در آب انداز

چو موج، موسم گل سبحه را در آب انداز پیاله در قدح باده چون حباب انداز نهان مکن ز کسی راز می کشی چون گل…

چو در غمخانهٔ ما آید آن دلبر نمی‌ماند

چو در غمخانهٔ ما آید آن دلبر نمی‌ماند اگر ماند شبی ماند، شب دیگر نمی‌ماند هوای گلخن از گلشن موافق‌تر بود ما را که آتش…

چه آب و خاک و چه نیکویی سرشت است این

چه آب و خاک و چه نیکویی سرشت است این سبوی باده نگویم، گل بهشت است این بنای عیش به میخانه می نهد دوران وگرنه…

چشم من حلقه‌ای از سلسلهٔ دست من است

چشم من حلقه‌ای از سلسلهٔ دست من است دانهٔ مرغ دلم آبلهٔ دست من است وادی چاک که از جیب بود تا دامن در ره…

جرعه‌ای ریز که تا چارهٔ خمیازه کنیم

جرعه‌ای ریز که تا چارهٔ خمیازه کنیم بوسه‌ای ده که به آن لب نمکی تازه کنیم بی نمک می شود آن چیز که پرشور شود…

تا کی بود ز راه خطا، پیچ و تاب ما

تا کی بود ز راه خطا، پیچ و تاب ما یارب کجاست هادی راه صواب ما آتش زدیم و چون پر پروانه سوختیم حرف خطا،…

پروانه را چو مرغ چمن نیست تاب گل

پروانه را چو مرغ چمن نیست تاب گل جانسوزتر ز آتش شمع است آب گل هرگز چنان نشد که ز بی برگی چمن از رهن…

بیا که سوخت ز شوق تو لاله در صحرا

بیا که سوخت ز شوق تو لاله در صحرا بود به راه تو چشم غزاله در صحرا خورد ز لاله چو مستان انجمن هر دم…

بهار آمد و ما را به باغ راهی نیست

بهار آمد و ما را به باغ راهی نیست شکفته شد چمن و رخصت نگاهی نیست چو لاله در ته باران نشسته آن مستم که…

به قدر جرم برد هرکسی ز رحمت حظ

به قدر جرم برد هرکسی ز رحمت حظ ز لطف حق کند ابلیس در قیامت حظ بر آن سرم که به دیوانگی زنم خود را…

به دل هر چیز بیند عشق آتشخو بسوزاند

به دل هر چیز بیند عشق آتشخو بسوزاند ز گرمی در تن بیمار این تب، مو بسوزاند به هندستان ز ما آیین دیگر در میان…

بعد ازین از باغ در گلخن وطن خواهیم کرد

بعد ازین از باغ در گلخن وطن خواهیم کرد ترک همچشمی مرغان چمن خواهیم کرد ما اسیران محبت وارث یکدیگریم با فلک دعوی خون کوهکن…

بر راه وعده، ای گل رعنا نشسته ام

بر راه وعده، ای گل رعنا نشسته ام تنها بیا تو نیز که تنها نشسته ام از بس ز سبزه ی چمن آزار می کشم…

با عشق، کی مراتب امید شد بلند؟

با عشق، کی مراتب امید شد بلند؟ گردید سایه پست، چو خورشید شد بلند دارد سری به سینه ی مجروح عاشقان هرجا که ناخنی چو…

ای کشیده می از قرابهٔ صبح

ای کشیده می از قرابهٔ صبح خفته بر مخمل دوخوابهٔ صبح در هوای تو چاک‌ها دارد جامهٔ شیر در قرابهٔ صبح چین زلف تو حلقه‌ای…

ای خوش آن آزاده ای کو در به روی کام بست

ای خوش آن آزاده ای کو در به روی کام بست دیده از نظارهٔ این باغ، چون بادام بست از ضعیفی، قوت بی طاقتی با…

آنم که می به نغمه ی زنجیر می خورم

آنم که می به نغمه ی زنجیر می خورم ساغر به طاق ابروی شمشیر می خورم! از فیض ماهتاب، شرابم حلال شد می در پیاله…

الهی دور دار از ما غرور بی گناهی را

الهی دور دار از ما غرور بی گناهی را به سوی خویش خضر ما کن این گم کرده راهی را به ما جنس دگر از…

از قفای زلف مشکین تو عنبر می‌دود

از قفای زلف مشکین تو عنبر می‌دود در رکاب حلقهٔ گوش تو گوهر می‌دود چون زلیخا در رهت ای یوسف گل پیرهن گه به دیوار…

از دل گله ی ما ره اظهار نداند

از دل گله ی ما ره اظهار نداند عاشق بود آن طفل که گفتار نداند تعلیم ازان گیر که گفتار نداند شاگرد کسی باش که…

آتش گل را اگر باشد شراری، خال اوست

آتش گل را اگر باشد شراری، خال اوست گر چراغ آیینه ای دارد، گل تمثال اوست سرو را این جلوه و سامان رعنایی کجاست طوق…

یار ما مونس بد و نیک است

یار ما مونس بد و نیک است ما چه دوریم و او چه نزدیک است دل من از خیال طره ی او همچو پای چراغ،…

همه تن خون دل من همچو دهان زخم است

همه تن خون دل من همچو دهان زخم است همه اندام من از درد، مکان زخم است چاره ی درد دلم کاوش مژگان تو کرد…

هرکه شوق طایر وصل تو صیادش کند

هرکه شوق طایر وصل تو صیادش کند غیر عنقا هرچه در دام آید، آزادش کند غیر تیشه حربه ای خسرو نمی گیرد به دست اندکی…

هر چه گوید ز بقا عمر سبکسر، باد است

هر چه گوید ز بقا عمر سبکسر، باد است کشتیی را چه ثبات است که لنگر باد است دهر را مرکز خاکش همه نقشی ست…

نه همین نازش مرا منع از رخ او می‌کند

نه همین نازش مرا منع از رخ او می‌کند هر گره در زلف، کار چین ابرو می‌کند بی‌دماغی کرده است از بس که حالم را…

نشد درست به هندوستان شکستهٔ ما

نشد درست به هندوستان شکستهٔ ما نماز بود در او، کار دست بستهٔ ما جدا شدیم ز هم‌صحبتان، خوش آن روزی که بود دستهٔ گل…

می کشان در انجمن چون حرف لعل او زنند

می کشان در انجمن چون حرف لعل او زنند شیشه و پیمانه از مستی به هم پهلو زنند! پادشاه خوبرویان است، چندان دور نیست سرو…

منم آن مرغ که دل نوحه طراز است مرا

منم آن مرغ که دل نوحه طراز است مرا قفسی تنگ تر از چنگل باز است مرا نوبهار است و چو گلبن ز جنون در…

مطرب از دستت گر آید، ناخنی بر چنگ زن

مطرب از دستت گر آید، ناخنی بر چنگ زن من بر آتش می زنم خود را، تو بر آهنگ زن نسبتی با مشرب پروانه گر…

مرا ز بزم خود آن پر عتاب می‌راند

مرا ز بزم خود آن پر عتاب می‌راند چو سایه کز بر خود آفتاب می‌راند چنان به راه تو صید فریب گشته دلم که هر…

ما را سپرده است به ساقی حبیب ما

ما را سپرده است به ساقی حبیب ما نیکو خلیفه ای ست که دارد ادیب ما مخمور شوق را می وصل است سازگار ما خسته…

لاله ام، در داغ دل بسیار دارم من شریک

لاله ام، در داغ دل بسیار دارم من شریک در سیه بختی ست همچون سرمه مرد و زن شریک باغبان چون مانع گل چیدنم گردد؟…

گرمی گریه به سودای تو دامانم سوخت

گرمی گریه به سودای تو دامانم سوخت همچو صبح از اثر داغ، گریبانم سوخت هیچ جایی اثری نیست ز خاکستر من آتش عشق تو از…

کی بزم اسیران ترا شمع و چراغ است

کی بزم اسیران ترا شمع و چراغ است اینجا پر پروانه سیه چون پر زاغ است دارم هوس نکهتی از سنبل زلفش افسوس که بخت…

کجا موافق طبع تو ای خردمند است

کجا موافق طبع تو ای خردمند است شراب ما که به تلخی چو خون فرزند است چه نسبت است به لاف بلندپروازی مرا که بال…

قدح بر چشمهٔ خورشید در جوهر شرف دارد

قدح بر چشمهٔ خورشید در جوهر شرف دارد چرا خرم نباشد تاک، فرزند خلف دارد نظر گر بر تو باشد آسمان را، زان مشو خوشدل…

عنان شکوه را در بزم او دست ادب پیچد

عنان شکوه را در بزم او دست ادب پیچد ز خاموشی زبانم پای در دامان لب پیچد درازی سر افسانه ی کلکم همان باقی ست…

عاشقی، دیگر به فکر منزل و مسکن مباش

عاشقی، دیگر به فکر منزل و مسکن مباش آشیان خود بسوزان، یا درین گلشن مباش تا توانی مشق فریادی بکن ای عندلیب من ز کار…

شیخ است و خودآرایی بسیار و دگر هیچ

شیخ است و خودآرایی بسیار و دگر هیچ چون صبح، همین شانه و دستار و دگر هیچ رهزن به تو تعلیم دهد شیوه ی تجرید…

شعله ی رسوایی منصور، خس پوش من است

شعله ی رسوایی منصور، خس پوش من است مایه ی حلاجی او پنبه ی گوش من است گر به دست من رسد پیمانه جام جم…

شد بهار و لاله صحن باغ را میخانه ساخت

شد بهار و لاله صحن باغ را میخانه ساخت از طرب چون صبح صوفی سبحه را پیمانه ساخت گلشن از بلبل، من و بزمی که…

سرو چون سایه ز پی آمده رفتار ترا

سرو چون سایه ز پی آمده رفتار ترا نرگس زن شده گل، گوشه ی دستار ترا پای مجنون تو در سلسله کی بند شود طوق…

ساقی ز کار من گره توبه باز کن

ساقی ز کار من گره توبه باز کن دست مرا به گردن مینا دراز کن صوفی ترا چه کار به جام شراب ناب کاری که…

زهی ز نور جبین تو در حجاب چراغ

زهی ز نور جبین تو در حجاب چراغ به پیش روی تو گل چون در آفتاب چراغ چنان که گل ز چمن خوش کنند گلچینان…

زاهد از رشک این قدر گرم عتاب ما مباش

زاهد از رشک این قدر گرم عتاب ما مباش گر توان فکر شرابی کن، کباب ما مباش مطلبی در گفتگوی مردم دیوانه نیست همچو مخمل…

ز سنگ رهگذر اندیشه ای کجا دارم

ز سنگ رهگذر اندیشه ای کجا دارم به دست خویش چو از راستی عصا دارم به خواب، دولت وصل تو بر سرم آمد گمان بری…

ز بالین همنشینم هر نفس غمناک برخیزد

ز بالین همنشینم هر نفس غمناک برخیزد نشیند غنچه و چون گل گریبان چاک برخیزد پریشانی به خاک هرکس از روز ازل آمیخت به محشر…

رفتی و از نقش رویت دیده ی خونین پر است

رفتی و از نقش رویت دیده ی خونین پر است گر چمن از گل تهی شد، دامن گلچین پر است جای ما صحراست، ای مجنون…

دهد به ذره چو خورشید آب و تاب، سخن

دهد به ذره چو خورشید آب و تاب، سخن مباد آن که کسی را کند خراب، سخن طلسم غم که شکستی؟ اگر ز حلقهٔ گوش…

دلم بی طره ای آشفته حال است

دلم بی طره ای آشفته حال است جدا از ماه خویشم، چند سال است ز خامه راز ما نتوان شنیدن زبان ترجمان شوق، لال است…

دل رمیده ام از خنده ی تو بیزار است

دل رمیده ام از خنده ی تو بیزار است به دیده موج قدح، می گزیده را مار است فزود زردی رخسارم از می گلگون که…

درین ره ای خضر از خار پا نمی‌میری

درین ره ای خضر از خار پا نمی‌میری ترا گمان که ز آب بقا نمی‌میری زمانه راستی‌ام یاد داد و گفت چو خضر به دست…

در کوی عشق نیست ز اهل وفا کسی

در کوی عشق نیست ز اهل وفا کسی هرگز نمی شود به کسی آشنا کسی دنبال آن که دست به وصلش نمی رسد تا کی…

در دیده ندارم دگر ای عهدشکن آب

در دیده ندارم دگر ای عهدشکن آب تا چند به عالم تو زنی آتش و من آب تا کی به تمنای گل روی تو باشم…

در آزار دلم طفلی که از گردون سبق دارد

در آزار دلم طفلی که از گردون سبق دارد ز شرم کشتنم شمشیرش از جوهر عرق دارد ز بس افروخت از تاب می گلرنگ، پنداری…

خوش وقت آنکه خصمی گردون ندیده است

خوش وقت آنکه خصمی گردون ندیده است هر شب ز خیل فتنه شبیخون ندیده است با من مگو که داغ جدایی ندیده ای صدبار بیش…

خوبرویان را سری با عاشقان پیر نیست

خوبرویان را سری با عاشقان پیر نیست ماهیان تشنه را ذوقی ز جوی شیر نیست باعث محرومی ما طالع نااهل ماست ورنه در اهلیت معشوق…

خراب لعل لبت کی شراب می‌گیرد

خراب لعل لبت کی شراب می‌گیرد که چشم را نمک او چو خواب می‌گیرد خروش سیل سرشک مرا علاجی نیست ز سنگ سرمه کی آواز…

حاجت به گل ندارد، آن سر که کج کلاه است

حاجت به گل ندارد، آن سر که کج کلاه است در خواب حیف باشد، چشمی که خوش نگاه است از کوی عشق نتوان غافل گذشت،…

چو مجنون بر زبانم حرف او افسانهٔ لیلی‌ست

چو مجنون بر زبانم حرف او افسانهٔ لیلی‌ست کسی کو آشنای او بود، بیگانهٔ لیلی‌ست عجب دارم که مجنون، تر کند لب از می کوثر…